فارسی | English

زندگانی امام رضا (ع) | آخرین به روز رسانی : ۳۰ آذر ۱۳۸۹ ۱۰:۱۳


از سال 183 هجرى که پیشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر علیهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شدند و از دنیا رفتند، امامت پیشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حکومت وى سپرى گردید.
این مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودکامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعالیت فرهنگى و علمى امام رضا علیه‏السلام - به شمار مى‏رود، زیرا هارون در این مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعالیت مى‏نمود، ازینرو شاگردانى که امام تربیت کرد و علوم و معارف اسلامى و حقایقى از تعلیمات قرآن که حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در این مدت صورت گرفت.
شاید علت مهم این کاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر علیه‏السلام - بود، زیرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور کتمان این جنایت به عمل آورد، اما سرانجام جریان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گردید و هارون کوشش مى‏کرد خود را از این جنایت تبرئه سازد. گواه این معنا این است که هارون به عموى خود «سلیمان بن ابى جعفر»، که جنازه آن حضرت را از دست
عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاک سپرد، پیغام فرستاد که: «خدا سندى بن شاهک را لعنت کند، او این کار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)
مؤید دیگر این معنا اظهارات هارون در پاسخ «یحیى بن خالد برمکى» در مورد على بن موسى علیه‏السلام - است، یحیى‏ (که قبلاً نیز درباره امام کاظم علیه‏السلام - بدگویى و سعایت کرده بود) به هارون گفت:
پس از حضرت موسى بن جعفر اینک فرزند ایشان جاى او نشسته اند و امامت مى کنند (گویا نظر وى این بود که بگوید بهتر است از هم اکنون على بن موسى علیه‏السلام -
تحت نظر مأموران خلیفه قرار گیرد!)

هارون (که هنوز قتل حضرت موسى بن جعفر را فراموش نکرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:
آنچه با پدرش کردیم کافى نیست؟ مى‏خواهى یکباره شمشیر بر دارم و همه علویّین را بکشم؟!(5)
خشم هارون، در باریانش را خاموش ساخت و دیگر کسى جرأت نکرد در باره آن حضرت به سعایت بپردازد.
على بن موسى با استفاده از این فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏کرد و در این مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقیه نداشت، تا آنجا که بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و
امام علیه‏السلام - به آنان اطمینان مى‏داد که از سوى هارون آسیبى به وى نخواهد رسید!
صفوان بن یحیى‏ مى‏گوید: چون امام ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه‏السلام - در گذشت و على بن موسى الرضا علیه‏السلام - امر امامت و خلافت خود را آشکار ساخت،
به حضرت عرض شد:
شما امر بزرگ و خطیرى را اظهار مى‏دارید و ما از این ستمگر (هارون الرشید) بر شما مى‏ترسیم.
فرمود: او هرچه مى‏خواهد کوشش کند، او را بر من راهى نیست(6)
نیز از محمد بن سنان نقل شده که (7): به ابى الحسن على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - در ایام خلافت هارون عرض کردم:
شما امر خلافت و امامت خود را آشکار ساخته به جاى پدر نشسته‏اید، در حالى که هنوز از شمشیر هارون خون مى‏چکد!!
فرمود: مرا گفتار پیامبر اکرم 6 نیرو و جرأت مى‏بخشد که فرمود: اگر ابوجهل توانست مویى از سر من کم کند بدانید من پیامبر نیستم، و من به شما مى‏گویم: اگر هارون مویى از سر من گرفت بدانید من امام
نیستم!!(8)

 امین و مأمون؛ تفاوتها و تضادها

هارون در زمان خلافت خود، «محمد امین» را (که مادرش زبیده بود) ولیعهد خود قرار داده از مردم براى او بیعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نیز (که از مادرى ایرانى تولد یافته بود)
ولیعهد دوم قرار داد.
در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسید که انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى که نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فریاد انقلاب عاجز مانده‏اند.
هارون پس از مشاوره با وزیران و مشاوران خویش، صلاح دید که شخصاً به آن سامان سفر کند و قدرت خلافت را یکجا براى سرکوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانیان به کار گیرد. وى پسرش محمد امین را در بغداد
گذاشت و مأمون را که ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد
هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام کند و به اصطلاح - فتنه‏ها را خاموش سازد، اما دیگر نتوانست به بغداد مرکز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر
را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)

شکست امین

شبى که هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امین در بغداد بیعت کردند.
از خلافت امین بیش از 18 روز نگذشته بود که در صدد برآمد مأمون را از ولایتعهد خلع کند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار کند.
او در این باره با وزرا مشاوره نمود و آنها این کار را مصلحت ندیدند، مگر یک نفر بنام «على بن عیسى بن ماهان» که اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امین، تصمیم خود را مبنى
بر خلع برادر اعلام کرد.
مأمون نیز در واکنش نسبت به این عمل، امین را از خلافت خلع کرد و پس از یک سلسله درگیریهاى نظامى سرانجام امین در سال 198 هجرى کشته شد(10)
بدین ترتیب پس از قتل امین، اختیارات کامل کشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.
سالهاى کوتاه که گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امین و مأمون و خلع مأمون از ولایتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امین بود، فرصتى براى ایذا و آزار علویان عموماً و امام رضا علیه‏السلام - خصوصاً نیافت و ما مى‏توانیم این سالها (193-198) را ایام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعالیتهاى فرهنگى آن حضرت بدانیم(11)

 
چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟

دعوت مأمون از امام علیه السلام به خراسان

با استقرار مأمون بر سریر خلافت، کتاب زندگانى امام علیه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى که در آن امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام - سالهایى را با ناملایمات بسیار به سر بردند.
غاصبین خلافت - چه آنها که از بنى امیه بودند و چه بنى عباس - بیشترین وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على علیه‏السلام - داشتند؛ کسانى که مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آ
نان مى‏دانستند و علاوه بر این هرگونه فضیلتى را نیز در وجود آنان مى‏یافتند. این بود که فرزندان بزرگوار على علیه‏السلام - همواره مورد شکنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسیدند.
اما مأمون احیانا اظهار علاقه به تشیع مى کرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ایرانیان بودند که نسبت به آل على و امامان شیعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ،
هارون و منصور ، امام علیه السلام را به زندان بیفکند و مورد شکنجه و آزار قرار دهد ، ازینرو روش تازه اى اندیشید که گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و کم محذورتر بود و به همین جهت روش خلفاى بعد نیز بر همان مبنا قرار گرفت .
مأمون تصمیم گرفت امام علیه السلام را به مرو ، مقر حکومت خود ، بیاورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بریزد و ضمن استفاده از موقعیت علمى و اجتماعى آن حضرت ، کارهاى او را تحت نظارت کامل قرار
دهد. مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت کرد که همراه با بزرگان آل على به مرکز خلافت بیایند.(14)
امام - علیه‏السلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزیدند، ولى از سوى مأمون اصرار و تأکیدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - علیه‏السلام - همراه با
جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حرکت فرمودند.(15)
مأمون به «جلودى» و یا به نقل دیگر «رجأ بن ابى ضحاک» که مأمور آوردن امام و همراهى کاروان حضرت شده بود، دستور داده بود که به هیچ وجه از اداى احترام به کاروانیان و بخصوص امام - علیه‏السلام -
خوددارى نکند، اما امام - علیه‏السلام - براى آگاهى مردم آشکارا از این سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمودند.
روزى که مى‏خواستند از مدینه حرکت کند خاندان خود را گرد آوردند و از آنان خواستند براى او گریه کنند و فرمودند: من دیگر به میان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)
آنگاه وارد مسجد رسول خدا شدند تا با پیامبر وداع کنند. حضرت چندین بار وداع کردند و باز به سوى قبر پیامبر بازگشتند و با صداى بلند گریستند.
«مخول سیستانى» مى‏گوید: در این حال خدمت حضرت شرفیاب شدم و سلام کردم و سفر بخیر گفتم. فرمودند: مخول! مرا خوب بنگر، من از کنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در کنار هارون
دفن مى‏شوم!(17)

طریق حرکت کاروان امام - علیه‏السلام - از مدینه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شاید به این جهت که از جبل
(قسمتهاى کوهستانى غرب ایران تا همدان و قزوین) و کوفه و
کرمانشاه و قم(18)، که مرکز اجتماع شیعیان بود، عبور نکنند.(19) 

ورود به پایتخت

موکب امام - علیه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسید. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه کثیرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفتند و با احترام شایانى به شهر وارد شدند و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسایش در اختیار آن حضرت قرار گرفت.
پس از چند روز که به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاکراتى بین آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پیشنهاد کرد که خلافت را یکسره به آن حضرت واگذار نماید.
امام - علیه‏السلام - از پذیرفتن این پیشنهاد بشدت امتناع کردند.
فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هیچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار ندیدم، مأمون به على بن موسى - علیه‏السلام - واگذار مى‏نمود و ایشاناز قبول آن خوددارى مى‏کردند.(20)

حالا که این طور است، پس ولیعهدى را بپذیر!
امام فرمودند: از این هم مرا معذور بدار.
مأمون دیگر عذر امام را نپذیرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت که خالى از تهدید نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنیا مى‏رفت شورا را در میان 6 نفر قرار داد که یکى از آنها امیرالمؤمنین على -
علیه‏السلام - بود و چنین توصیه کرد که هر کس مخالفت کند گردنش زده شود!.. شما هم باید پیشنهاد مرا بپذیرى، زیرا من چاره‏اى جز این نمى‏بینم»!(21)
او از این هم صریحتر امام - علیه‏السلام - را تهدید و اکراه نمود و گفت: همواره بر خلاف میل من پیش مى‏آیى و خود را از قدرت من در امان مى‏بینى. به خدا سوگند اگر از قبول پیشنهاد ولایتعهد، خوددارى کنى،
به جبر وادار به این کار مى‏کنم، و چنانچه باز هم تمکین نکردى به قتل مى‏رسانم!!(22)
امام - علیه‏السلام - ناچار پیشنهاد مأمون را پذیرفتند و فرمودند:
«من به این شرط ولایتعهد تو را مى‏پذیرم که هرگز در امور ملک و مملکت مصدر امرى نباشم و در هیچ یک از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حکام و قضأ و فتوا،
دخالتى نداشته باشم»(23)

مقام ولایتعهد که هرگز به انجام نرسید
مردم (مرو) خود را براى روزه دارى ماه مبارک رمضان سال 201هجرى آماده کرده بودند که خبر ولایتعهد امام ـ علیه السلام ـ منتشر شد و همه این بشارت را با سرورى آمیخته
به شگفت تلقى کردند.
روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولایتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ نیز با ذکر مقدمه اى پر از اشاره و ایماء قبولى خود را اعلام فرمودند، ولى یاد آورى کردند که این امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در کنار همان مکتوب ، بزرگان و فرماندهان کشورى و لشگرى همچون : یحیى بن اکثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، این عهدنامه را گواهى نمودند.(24)
آنگاه تشریفات بیعت طى مراسمى شکوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولایتعهد جلوس فرمودند. اولین کسى که به دستور خلیفه دست بیعت به امام ـ علیه السلام ـ داد، <
عباس > فرزند مأمون بود و پس از او <فضل بن سهل > وزیر اعظم ، <یحیى بن اکثم > مفتى دربار، <عبدالله بن طاهر> فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس که حاضر بودند، با آن حضرت
بیعت کردند.(25)
موضوع ولایتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شیعیان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از این امر اندوهگین و متاءثر بودند و وقتى که مردى را دیدند که زیاد اظهار خوشحالى مى
کند، او را نزد خود فراخواندند و فرمودند؛

( دل به این کار مبند و به آن خشنود مباش که دوامى ندارد!)(26)
خراسانیان نیز که خود، مأمون را به عرش قدرت و حکومت رسانده بودند، اکنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند.
در این میان ، علویان نیز از فرصت برخورد میان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى کرده ، به صف آرایى و افزودن فعالیتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانید وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم کنید،
بویژه آنکه فهرستى از شورشهاى علویان را نیز که در گوشه و کنار کشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهید: شورشهاى علویان ابوالسرایا که روزى در میان حزب مأمون جاى داشت ، در کوفه سر به شورش برداشت .
لشگریانش با هر سپاهى که روبرو مى شدند آن را تار و مار مى کردند و به هر شهرى که مى رسیدند، آنجا را تسخیر مى کردند.
مى گویند: در نبرد ابوالسرایا دویست هزار تن از یاران خلیفه کشته شدند، در حالى که از روز قیام تا روز گردن زدن وى بیش از ده ماه طول نکشید.
حتى در بصره ، که تجمعگاه عثمانیان بود، علویان مورد حمایت قرار گرفتند، به طورى که زید النار قیام کرد. در مکه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به <دیباج >، قیام کرد که <امیرالموءمنین > خوانده مى
شد. در یمن ، ابراهیم بن موسى بن جعفر بر خلیفه شورید. در مدینه ، محمد بن سلیمان بن داود بن حسن قیام کرد. در واسط که بخش عمده ی مردم آن مایل به عثمانیان بودند، قیام جعفر بن زید بن على ، و
نیز حسین بن ابراهیم بن حسن بن على ، رخ داد.
در مدائن ، محمد بن اسماعیل بن محمد قیام کرد.
خلاصه سرزمینى نبود که در آن یکى از علویان ، به ابتکار خود یا به تقاضاى مردم ، اقدایم به شورش بر ضد عباسیان نکرده باشد; حتى کار به جایى کشیده شده بود که اهالى بین النهرین و شام که به تفاهم با
امویان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرایا، گرویده ضمن نامه اى به وى نوشتند که در انتظار پیکش نشسته اند
تا فرمان او را ابلاغ کند (27)

راه حل چند بُعدى

مأمون در یافته بود که براى رهایى از این ورطه ، باید چند کار را انجام دهد:

1ـ فرو نشاندن شورشهاى علویان .
2ـ گرفتن اعتراف از علویان مبنى بر اینکه حکومت عباسیان حکومتى مشروع است .
3ـ از بین بردن محبوبیت و احترامى که علویان در میان مردم از آن برخوردار بودند.
4ـ کسب اعتماد و مهر اعراب نسبت به خویش .
5ـ دوام تایید و مشروع شمرده شدن حکومت وى از طرف اهالى خراسان و تمام ایرانیان .
6ـ راضى نگه داشتن عباسیان و هواخواهانشان .
7ـ تقویت حس اطمینان مردم نسبت به شخص مأمون ; چه ، او بر اثر کشتن برادر، شهرت و حس اعتماد مردم را نسبت به خود سست کرده بود.
8ـ و بالاخره ایجاد مصونیت براى خویشتن در برابر خطرى که او را از سوى شخصیتى گرانقدر تهدید مى کرد; آرى مأمون از شخصیت با نفوذ امام رضا ـ علیه السّلام ـ بسیار بیم داشت و مى خواست خود را از این
خطر در امان نگاه دارد.

بدین ترتیب با ولیعهدى امام رضا ـ علیه السلام ـ و شرکت ایشان در حکومت ، این هدفها تاءمین مى شد، زیرا با شرکت آن حضرت ـ که در رأس علویان قرار داشتند ـ در حکومت ، علویان خلع سلاح مى شدند و شعارهایشان از دستشان گرفته مى شد و محبوبیتى که در اثر قیام در بین مردم داشتند، از بین مى رفت .
از سوى دیگر، مأمون از طرف خراسانیان و عموم ایرانیان که طرفدار اهل بیت بودند، مورد تاءیید واقع مى شد و نیز چنین وانمود مى کرد که اگر برادر خویش را کشته ، هدفش تفویض حکومت به اهل آن بوده است
.
از همه ی اینها گذشته ، با آوردن امام رضا ـ علیه السّلام ـ به مرو و کنترل فعالیتهاى ایشان، از خطر ایشان ایمن مى شد. تنها اعراب و عباسیان مى ماندند که مأمون مى توانست که آن هم به کم ایرانیان و
علویان در برابر آنان مقاومت کند.

نقد و بررسى

قرائن و نشانه هاى روشنى در دست است که صداقت و اخلاص مأمون را در طرح ولایتعهدی امام رضا ـ علیه السّلام ـ کاملا مشکوک مى سازد، راستى اگر مأمون صادقانه و از روى عقیده و ایمان مى خواست خلافت را به على بن موسى ـ علیه السّلام ـ منتقل کند:
1ـ چرا همان طور که امام ـ علیه السّلام ـ در مدینه بودند، این کار را نکرد و آن حضرت را با اکراه تحت نظر مأمونرین به مرو آورد، درحالى که مى توانست در مرو به نام امام ـ علیه السلام ـ خطبه بخواند و خطّه ی
ایران را به نمایندگى از طرف حضرت نگهدارى کند و امام ـ علیه السلام ـ هم در مدینه ، در پایگاه <نبوت >، خلافت پیامبر را به عهده بگیرند؟
2ـ چرا دستور داد امام ـ علیه السلام ـ را از طریق بصره و اهواز و فارس که اتفاقاً راهى سخت و گرم و ناراحت کننده دارد، و احتمالاً از میان کویر لوت به خراسان و مرو مى رسد، عبور دهند و از کوفه و قم عبور
نکنند؟ در حالى که در کوفه و قم از امام ـ علیه السلام ـ استقبال بیشترى مى شد و موقعیت براى هدف ظاهرى مأمون آماده تر مى گشت ؟
3ـ چرا در نخستین دور مذاکرات که پیشنهاد خلافت را به امام مى داد، خود را ولیعهد قرار داد، در صورتى که مى بایست ولایتعهد بعد از حضرت رضا ـ علیه السلام ـ را به امام جواد ـ علیه السلام ـ واگذارد و یا لااقل
به اختیار امام بگذارد؟
4ـ ولیعهد بودن امام ـ علیه السلام ـ آنهم با آن شرط که امام در هیچ کار حکومتى دخالت نکنند ـ چه مقدار امت اسلامى را به واقع و حقیقت نزدیک مى کرد؟ با توجه به این که عمر امام ـ علیه السلام ـ در حدود
20سال بیشتر از مأمون از بود و طبعاً روى حسابهاى عادى پیش بینى مى شد که امام ـ علیه السلام ـ زودتر از مأمون از دنیا رحلت کنند و در نتیجه هرگز خلافت
به آل على نمى رسید.
5ـ مأمون اگر از روى اعتقاد و ایمان اقدام مى کرد، چرا وقتى مواجه با امتناع امام ـ علیه السلام ـ شد، دست به تهدید زد و حضرت را با جبر و اکراه به قبول ولایتعهد وادار کرد؟
6ـ چرا وقتى حضرت على بن موسى الرضا ـ به هر سبب ـ به شهادت رسید، مأمون که همان ارادت را به امام جواد ـ علیه السلام ـ اظهار مى کرد، مقام ولایتعهد را به آن حضرت تفویض نکرد؟
7ـ چرا مأمون در جریان مشهور نماز عید حضرت را از راه باز گردانید و نخواست توجه توده ی مردم به آن حضرت جلب شود؟
8ـ چرا وقتى مأمون از مرو به طرف بغداد حرکت کرد نگذارد که حضرت در مرو بمانند؟ اگر حقیقتاً حضرت ولیعهد بود چه مانعى داشت که در مرو باشند و این قسمت از کشور را تحت نظر داشته باشند؟
اینها سوءالاتى است که شاید ابتدائاً سهل و ساده به نظر برسد، ولى دقت در آنها مى تواند بخوبى روشن سازد که مأمون در این اقدام مخلص و راستگو نبود، بلکه موجبات دیگرى در میان بود که او را بدین کار
وامى داشت (28)

 مأمون که شاید خوددارى امام را از پیش حدس مى‏زد گفت:

 دلائل امام براى پذیرفتن ولایتعهدی

هنگامى امام رضا ـ علیه السلام ـ ولیعهدى مأمون را پذیرفتند که دیدند اگر امتناع ورزند، نه تنها جان خویش را به رایگان از دست مى دهند، بلکه علویان و دوستداران حضرت نیز همگى در معرض خطر واقع مى شوند.
بر امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهانند، زیرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشیدنشان نیاز بسیار داشت . اینان بایستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و
رهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند.
آرى ، مردم به وجود امام و دست پروردگان وى نیاز بسیار داشتند، چه ، در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده و در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى ، ارمغان
کفر و الحاد مى آورد؟ ازینرو بر امام لازم بود که بر جاى بماند و مسئولیت خویش را در نجات امت به انجام برساند و دیدیم که امام نیز ـ با وجود کوتاه بودن دوران زندگیش پس از ولیعهدى ـ چگونه عملاً وارد این کار
زار شد.
حال اگر ایشان با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى ، هم خویش و هم پیروانشان را به دست نابودى مى سپردند، این فداکارى معلوم نیست همچون شهادت حیاتبخش و گرهگشاى سید شهیدان، گرهى از کار
بسته ی امت مى گشود. علاوه بر این ، نیل به مقام ولیعهدى ی اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دائر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى دارند.
دیگر از دلائل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که مردم خاندان پیامبر را در صحنه ی سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند، و نیز گمان نکنند که آنان ـ همان گونه که شایع شده بود ـ فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز در پاسخى که به سوءال <ابن عرفه > دادند، نظر به همین مطلب داشتند . ابن عرفه ازحضور حضرت پرسید:

ـ اى فرزند رسول خدا! به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهدى شدید ؟
امام پاسخ دادند: به همان انگیزه اى که جدم على ـ علیه السلام ـ را وادار به ورود در شورا نمود (29).
گذشته از همه ی اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره ی واقعى مأمون را به همه شناساندند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از ذهن مردم
زدودند.
آیا امام خود رغبتى به این کار داشت ؟
اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد، بلکه همان گونه که حوادث بعدى اثبات کرد، ایشان مى دانستند که هرگز از دسیسه هاى مأمون و دار و دسته اش در امان
نخواهند بود و گذشته از مقام ، جانشان نیز از آسیب آنان محفوظ نخواهد ماند. امام بخوبى درک مى کردند که مأمون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى ایشان ـ جسمى یا معنوى ـ برخواهد آمد.
تازه اگر هم فرض مى شد که مأمون هیچ نیت شومى در دل ندارد، چنانکه گفتیم با توجه به سن امام امید زیستنشان تا پس از مرگ مأمون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن
ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همه ی اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مأمون را نیز مى داشتند ، ولى برخوردش با عوامل ذى نفوذى که از شیوه ی حکمرانى وى خشنود نبودند، حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دار و دسته شان و بسیج همه ی نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که برنامه ایشان اجراى احکام خدا به شیوه ی جدشان
پیامبر (ص ) و على ـ علیه السلام ـ بود، امام را با مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت .
فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه گفته شد درمى یابیم که براى امام ـ علیه السلام ـ طبیعى بود که اندیشه ی رسیدن به حکومت را از چنین راهى پر زیان و خطر از سر به درکند، چه ، نه
تنها هیچ ی از هدفهاى وى را به تحقق نمى رساند، بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین ، اقدام مثبت در این جهت ی عمل انتحارى و بى منطق قلمداد مى شد.

مواضع منفى امام در برابر ترفند مأمون


حال با توجه به اینکه امام رضا ـ علیه السلام ـ در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى نداشتند و نمى توانستند این مقام را وسیله ی رسیدن به اهداف مقدّس خویش قرار دهند، و از سویى هم امام نمى توانستند 

امام رضا ـ علیه السلام ـ به صورتهاى گوناگونى براى خنثى کردن توطئه هاى مأمون موضع گرفتند که مأمون آنها را قبلاً به حساب نیاورده بود. این این موضعگیریها:

 موضعگیرى اول:
امام تا وقتى که در مدینه بودند از پذیرفتن پیشنهاد مأمون خود دارى کردند و آنقدر سرسختى نشان دادند تا بر همگان معلوم بدارند که مأمون به هیچ قیمتى از ایشان دست بردار نمى
باشد. حتى برخى از متون تاریخى به این نکته اشاره کرده اند که دعوت امام از مدینه به مرو با اختیار خود او صورت نگرفت و اجبار محض بود.
اتخاذ چنین موضع سرسختانه اى براى آن بود که دیگران بدانند که امام دستخوش نیرنگ مأمون قرار نمى گیرند و بخوبى به توطئه و هدفهاى پنهانیش آگاهى دارند. با این شیوه امام توانسته بودند شک مردم را
پیرامون آن رویداد برانگیزند.

موضعگیرى دوم:
 بر رغم آنکه مأمون از امام خواسته بود که از خانواده ایشان هرکه را که مى خواهند همراه خویش به مرو بیاورند، ولى امام با خود هیچ کس حتى فرزندشان حضرت جواد ـ علیه السلام ـ را هم نیاوردند، در حالى
که آن یک سفر کوتاه نبود، بلکه سفر و مأمونریتى بس بزرگ و طولانى بود که مى بایست امام طبق گفته ی مأمون رهبرى امت اسلامى را به دست بگیرند.

موضعگیرى سوم :
در ایستگاه نیشابور، امام با نمایاندن چهره ی محبوبشان براى دهها و بلکه صدها هزار تن از مردم استقبال کننده ، روایت زیر را خواندند:

خداوند متعال مى فرماید:« کلمه ی توحید (لا اِلهَ اِلاّ اللّه ) دِژ منست ، و هر کس به دِژ من داخل شود از کیفرم مصون مى ماند.»

در آن روز این حدیث را حدود بیست هزار نفر به محض شنیدن از زبان امام نوشتند. جالب توجه آنکه مى بینیم امام در آن شرائط هرگز مسائل فرعى دین و زندگى مردم را عنوان نکردند، از نماز و روزه و این قبیل مطالب چیزى را گفتنى ندیدند و نیز مردم را به زهد در دنیا و امثال آن تشویق نکردند. و با آنکه داشتند به یک سفر سیاسى به مرو مى رفتند هرگز مسائل سیاسى یا شخصى خویش را با مردم در میان ننهادند.
به جاى همه ی اینها، امام به عنوان رهبر حقیقى مردم توجه همگان را به مسئله اى معطوف کردند که مهمترین مسائل در زندگى حال و آینده شان به شمار مى رفت .
آرى ، امام در آن شرائط حساس فقط بحث <توحید> را پیش کشیدند، چه ، توحید پایه ی هر زندگى با فضیلتى است که ملتها به کم آن از هر نگونبختى و رنجى ، رهایى مى یابند و اگر انسان توحید را در
زندگى خویش گم کند همه چیز را از کف باخته است . ضمناً، با توجه به کلامى که چند لحظه بعد فرمود، مى خواست بفهماند که جامعه ی وسیع و پرتکاپوى اسلامى آن روز، از حقیقت توحید عارى و خالى است .

رابطه ی مسئله ی ولایت با توحید

موضعگیرى چهارم:
امام ـ علیه السلام ـ چون به مرو رسیدند ماهها گذشت و ایشان همچنان از موضع منفى با مأپس از فرو خواندن حدیث توحید، ناقه ی امام به راه افتاد، ولى هنوز دیدگان هزاران انسان شیفته به سوى ایشان بود. همچنانکه مردم غرق در افکار خویش بودند و یا به حدیث توحید مى اندیشیدند، ناگهان ناقه ایستاد و امام سراز عمارى بیرون آوردند و کلمات جاویدان دیگرى به زبان آوردندو با صداى رسا گفتند : «کلمه ی توحید شروطى هم دارد، من از جمله ی شروط آن هستم »در اینجا امام یک مسئله ی بنیادى
دیگرى را عنوان کردند: مسئله ی «ولایت » را که چون تنه اى برآمده از ریشه ی درخت توحید است .
آرى ، اگر ملت خواهان زندگى با فضیلتى است پیش از آنکه مسئله ی رهبرى حکیمانه و دادگرانه برایش حل شود، هرگز امورش به سامان نخواهد رسید. اگر مردم به ولایت نگروند جهان صحنه ی تاخت و تاز
ستمگران و طاغوتهایى خواهد بود که براى خویشتن حق قانونگذارى که مختص خداست ، قائل شده و با اجراى احکامى غیر از حکم خدا جهان را به وادى بدبختى ، نکبت ، شقاوت ، سرگردانى و بطالت خواهند
کشانید...
اگر براستى رابطه ی ولایت با توحید را در کنیم ، خواهیم دریافت که گفته ی امام : <و من از جمله ی آن هستم > با یک مسئله ی شخصى به نفع خود ایشان سر و کار نداشت ، بلکه با این بیان مى خواستند
یک موضوع اساسى و کلى را خاطر نشان کنند.
لذا پیش از خواندن حدیث مزبور، سلسله ی سند آن را هم ذکر کردند و به ما فهماندند که این حدیث ، کلام خداست که از زبان پدرایشان و جدشان و دیگر اجدادشان تا رسول خدا شنیده شده است . چنین
شیوه اى در نقل حدیث از امامان ما بسیار کم سابقه دارد، مگر در موارد بسیار نادرى مانند اینجا که امام مى خواستند مسئله ی <رهبرى امت > را به مبداء اعلى و خدا پیوسته سازند و ضمناً شجره نامه ی
تاریخى امامت معصوم را به امت اسلامى معرفى کنند.
امام در شهر نیشابور براى بیان این حقیقت از فرصت حساسى که به دست آمده بود حکیمانه سود جستند و در برابر صدها هزار تن خویشتن را به حکم خدا، پاسدار دژ توحید معرفى کردند. بنابراین ، بزرگترین
هدف مأمون را با این آگاهى بخشیدن به توده ها درهم کوبیدند، چه ، او مى خواست که با کشاندن امام به مرو از ایشان اعتراف بگیرد که بلى حکومت او و بنى عباس ی حکومت مشروع و اسلامى است .
مون سخن مى گفتند . نه پیشنهاد خلافت و نه پیشنهاد ولیعهدى ـ هیچ کدام ـ را نمى پذیرفتند تا آنکه مأمون با موضعگیرى پنجم امام رضا ـ علیه السلام ، به اینها نیز بسنده نکردند، بلکه در هر فرصتى تاءکید مى کردند که مأمون ایشان را به اجبار و با تهدید به قتل ، به ولیعهدى رسانده است .
افزون بر این ، مردم را گاه گاه از این موضوع نیز آگاه مى ساختند که مأمون بزودى دست به نیرنگ زده ، پیمان خود را خواهد شکست . ساکت بنشینند و در برابر اقدامات دولتمردان چهره ی موافق نشان بدهند، پس بایستى برنامه اى بریزند که در جهت خنثى کردن توطئه هاى مأمون پیش برود (30).  

موضعگیرى ششم:
 امام ـ علیه السلام ـ از کوچکترین فرصتى که به دست مى آوردند سود جسته ، این معنا را به دیگران یاد آورى میکردند که مأمون در اعطاى سمت ولیعهدى به ایشان کار مهمى نکرده جز آنکه در راه بر گرداندن
حق مسلم خود ایشان که قبلاً از دستشان به غصب ربوده بود، گام بر داشته است ، بنابراین امام پیوسته مشروع نبودن خلافت مأمون را به مردم خاطر نشان مى ساختند .

موضعگیرى هفتم:
 امام براى پذیرفتن مقام ولیعهدى شروطى قائل شدند که طى آنها از مأمون چنین خواسته بودند: امام هرگز نه کسى را بر مقامى گمارد، نه کسى را عزل کند، نه رسم و سنتى را براندازد و نه
چیزى از وضع موجود را دگرگون سازد، بلکه از دور، مشاور در امر حکومت باشد. مأمون نیز تمام این شروط را پذیرفت . بنابراین مى بینیم که امام بر پاره اى از هدفهاى مأمون خط بطلان کشیدند، زیرا اتخاذ چنین موضعى دلیل گویایى بود بر امور زیر:

الف ـ اعتراف نکردن به مشروع بودن سیستم حکومتى وى .
ب ـ سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یک نظام حکومتى تاءمین نمى کرد.
ج ـ مأمون بر خلاف نقشه هایى که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمى توانست کارهایى را بنام امام و به دست ایشان انجام دهد.
د ـ امام هرگز حاضر نبودند تصمیمهاى قدرت حاکم را اجرا سازند (31).

شرائط خاص فرهنگى جامعه ی اسلامى در عصر عباسیان

با اینکه اسلام در عصر پیامبر (ص ) از محیط حجاز بیرون نرفت ، ولى چون زیر بنایى محکم و استوار داشت بعد از رحلت آن حضرت بسرعت رو به گسترش نهاد، آنچنانکه در مدت کوتاهى سراسر دنیاى متمدن آن عصر را فرا گرفت و باقیمانده ی تمدنهاى پنجگانه ی عظیم روم ، ایران ، مصر، یمن ، کلده و آشور را که در شمال ، شرق ، غرب و جنوب حجاز بودند، در کوره ی داغ خود فرو برد تا آنچه خرافه و ظلم و انحراف و فساد و استبداد بود، بسوزد و آنچه مثبت و مفید بود زیر چتر تمدن شکوهمند اسلامى با صبغه ی الهى و توحیدى باقى بماند، بلکه رشد و نمو یابد. طبیعت علم دوستى اسلام سبب شد که به موازات پیشرفتهاى سیاسى و عقیدتى در کشورهاى مختلف جهان ، علوم و دانشهاى آن کشورها به محیط جامعه ی اسلامى راه یابد و کتب علمى دیگران از یونان گرفته تا مصر و از هند تا ایران و روم به زبان تازى ، که زبان قرآن بود، ترجمه شود.

 علماى اسلام که فروغ اندیشه ی خود را از مشعل قرآن گرفته بودند، دانشهاى دیگران را مورد نقد و بررسى قرار دادند و ابتکارات و ابداعات جدید و فراوانى بر آن افزودند و بر <مادّه ء> فرهنگ و تمدن گذشته ، «صورت » نو و صبغه ی اسلامى زدند.

ترجمه ی آثار علمى دیگران از زمان حکومت امویان (که خود با علم و اسلام بیگانه بودند) شروع شد و در عصر عباسیان ، مخصوصاً زمان هارون و مأمون ، به اوج خود رسید (همان گونه که در این زمان وسعت کشور اسلامى به بالاترین حد خود در طول تاریخ رسید).

البته این حرکت علمى چیزى نبود که به وسیله ی عباسیان یا امویان پایه گذارى شده باشد، این ، نتیجه ی مستقیم تعلیمات اسلام در زمینه ی علم بود که براى علم و دانش وطنى قائل نبود و به حکم : «اُطلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوبِالصِّینِ وَ اُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَلَوْ بِسَفکِ الْمُهَجِ وَخَوْضِ اللُجَج ِ»، مسلمانان را به دنبال آن مى فرستاد، هر چند در دور افتاده ترین نقاط جهان یعنى چین ، و با پرداختن هرگونه بها در این راه حتى خون قلب بود.

در تواریخ آمده است که مأمون شبى ارسطاطالیس ، فیلسوف مشهور یونانى را در خواب دید، از او مسائلى پرسید و چون از خواب برخاست به فکر ترجمه ی کتابهاى آن فیلسوف افتاد، نامه اى به پادشاه روم نوشت و از وى خواست مجموعه اى از علوم قدیم که در بلاد روم بود، براى او بفرستد. پادشاه روم پس از گفتگوى بسیار، این درخواست را پذیرفت .

مأمون جمعى از دانشمندان را مانند <حجاج بن مطر> و <ابن بطریق > و <سلما>، سرپرست <بیت الحکمة> (کتابخانه ء بسیار بزرگ و مشهور بغداد) را مأمونر انجام این مهم نمود.

آنان آنچه را از بلاد روم یافتند و پسندیدند جمع آورى کرده نزد مأمون فرستادند و مأمون دستور ترجمه ی آنها را داد(32).

بدون شک خوابهاى سیاست بازان کهنه کارى همچون مأمون ، ساده نیست و قاعدتاً جنبه سیاسى دارد! آنها در این خوابها امورى را مى بینند که پایه هاى کاخ بیدادگریشان را محکم مى سازد و به هر حال این عمل مأمون از نظر تحلیل سیاسى احتمالاتى دارد:

1ـ مأمون براى اینکه خود را مسلمانى طرفدار علم و دانش قلمداد کند، دست به این کار زد تا از این طریق امتیاز و وجهه اى کسب کند.

2ـ او مى خواست به این وسیله ی نوع سرگرمى براى مردم در برابر مشکلات اجتماعى و خفقان سیاسى درست کند.

3ـ هدف او جلب افکار اندیشمندان و متفکران جامعه ی اسلامى به سوى خود و در نتیجه تقویت پایه هاى حکومت بود.

4ـ او مى خواست از این طریق دکانى در برابر مکتب علمى اهل بیت پیامبر (ص ) که در میدان علم و دانش در اوج شهرت بودند، باز کند و بدین وسیله مشتریان آن مکتب را کم کند
و از فروغ آن بکاهد.

5ـ او مى خواست ثابت کند که دستگاه خلافت بنى عباس شایستگى حکومت بر کشورهایى همچون ایران ، روم و مصر را دارد.

البته منافاتى در میان این احتمالات پنجگانه نیست و ممکن است همه ی آنها مورد توجه مأمون بوده ، ولى علت هرچه باشد در این مسئله ش نیست که او در ترجمه ی کتابهاى یونانى کوشش بسیار نمود، و پول زیادى در این راه صرف کرد، به طورى که مى گویند گاه در مقابل وزن کتابها طلا مى داد، و به قدرى به ترجمه ی کتابها توجه داشت که روى هر کتابى که به نام او ترجمه مى شد علامتى مى گذارد، و مردم را به خواندن و فرا گرفتن آن علوم تشویق مى کرد، با حکما خلوت مى نمود و از معاشرت آنها اظهار خشنودى مى کرد(33) و به این ترتیب نشر علوم و دانشهاى دیگران ، در کنار دانشهاى اسلامى ، مسئله ی مطلوب روز شد، حتى اشراف و اعیان دولت که معمولاً شامه ء تیز و حساسى در این گونه امور دارند خط مأمون را تعقیب کردند، ارباب علم و فلسفه ، منطق را گرامى داشتند و در نتیجه ، مترجمین بسیارى از عراق ، شام ، ایران به بغداد آمدند (34).

<جرجى زیدان > مورخ مشهور مسیحى در این زمینه مى نویسد:

هارون الرشید (حک 170ـ 193 موقعى به خلافت رسید که به واسطه ی آمد و شد دانشمندان و پزشکان هندى و ایرانى و سریانى به بغداد افکار مردم تا حدى پخته شده بود و توجه اذهان عمومى به علوم و کتب پیشینیان توسعه یافته بود. دانشمندان غیر مسلمان که زبان عربى آموخته بودند و با مسلمانان معاشرت داشتند آنان را به فراگرفتن علوم گذشته تشویق مى کردند، ولى باز هم مسلمانان از توجه به علوم بیگانه جز علم پزشکى بیم داشتند، چه ، فکر مى کردند که جز طبّ علوم بیگانه ی دیگر مخالف اسلام است . با اینهمه ، چون پزشکان نزد خلفا مقرب شدند و غالب آنان دوستدار منطق و فلسفه بودند و از آن علم بهره اى داشتند، خواه ناخواه خلفا را به شنیدن مطالب منطقى و فلسفى مشغول مى داشتند. رفته رفته خلفا با فلسفه و منطق آشنا شدند و با آن خو گرفتند، تا آنجا که اگر کشورى یا شهرى را فتح مى کردند کتابهاى آنجا را آتش نمى زدند و نابود نمى ساختند بلکه دستور مى دادند کتابها را به بغداد بیاورند و به زبان عربى ترجمه کنند، چنانکه هارون پس از فتح <آنکارا> و <عموریه > و سایر شهرهاى روم کتابهاى بسیارى در آن بلاد به دست آورده ، آن ها را به بغداد حمل کرد و طبیب خود، <یوحنا بن ماسویه > را دستور داد آن کتابها را به عربى ترجمه کند. اما کتابها مزبور، راجع به طب یونانى بود و چیزى از فلسفه در آن یافت نمى شد.

در زمان هارون کتاب <اُقلیدِس > براى مرتبه ی اول توسط <حجاج بن مطر> به عربى ترجمه شد و این ترجمه را <هارونیّه > مى گویند و بار دیگر در زمان مأمون آن کتاب به عربى ترجمه شد و این دومى را <مأمونیّه > مى خوانند. <یحیى بن خالد برمکى > در زمان هارون کتاب <مِجَسْطى > را به عربى ترجمه کرد و عده اى آن کتاب را تفسیر کردند و چون بخوبى از عهده برنیامدند هارون <ابا حسان > و <سلما>، مدیر بیت الحکمة، را به آن کار گماشت و آنان مجسطى را با دقت تصحیح و تفسیر نمودند.

 


فهرست منابع:

 1-طبرسى، اعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 313- کلینى، الأصول من الکافى، تهران، مکتبةالصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص 304/
2-طبرسى، همان کتاب، ص 313- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/
3-کلینى، همان کتاب، ص 486- شیخ مفید، همان کتاب، ص 304/
4-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عیون اخبار الرضا، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ج 1، ص 100/
5-دوق، همان کتاب، ج 2، ص 226- على بن عیسى الأربلى، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/
6-صدوق، همان کتاب، ص 226- على بن عیسى، همان کتاب، ج 3، ص 105- مجلسى، همان کتاب، ج 49، ص 115/
7-لینى، الروضةمن الکافى، ط 4، تهران، دارالکتب الاسلامیة، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسى، همان کتاب، ج 49، ص 115/
8-امام بعدها در خراسان از موقعیت و محبوبیت خود در این دوران در مدینه با خرسندى یاد مى‏کرد، چنانکه روزى به مأمون که به مناسبت ولیعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:
«...این امر(ولیعهدى) هرگز نعمتى برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مى‏شد. در آن موقع استر خود را سوار مى‏شدم و آرام در کوچه‏هاى مدینه راه مى‏پیمودم و در مدینه کسى از من عزیزتر و محترمتر نبود...» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - کلینى، الروضةمن الکافى، ص 151- نیز ر.ک به: صدوق، عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/
9-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/
10- الکامل فى التاریخ، بیروت، دارصادر، ج 6، ص 87/
11-محقق، سید على، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/
12-این داستان چنین نقل شده است: زبیده با هارون الرشید شطرنج بازى مى‏کرد و چون رشید بازى را باخت، زبیده به او حکم کرد که باید با زشت‏ترین کنیز آشپزخانه‏اش همبستر شود. رشید که از این امر بسى کراهت داشت، حاضر شد مالیاتهاى سراسر مصر و عراق را به زبیده ببخشد تا او را از اجراى این حکم منصرف سازد، ولى زبیده نپذیرفت. رشید بناچار کنیزى بنام «مراجل» را یافت که واجد همه این صفات تنفرآمیز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گردید(دمیرى، حیاةالحیوان، قاهره، مکتبةالتجاریةالکبرى‏، 1383 ه'.ق). این داستان منافات با آن ندارد که گفته‏اند: مأمون در شبى زاده شد که رشید به خلافت رسید، زیرا ولیعهدها نیز پیش از رسیدن به خلافت بزرگترین قلمروها را در اختیار داشتند. مثلا همین رشید سراسر کشور خود را میان سه فرزندش تقسیم کرده بود(مرتضى الحسینى، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام، ترجمه دکتر سید خلیل خلیلیان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه'.ش، ص 97)/
13-مرتضى الحسینى همان کتاب، ص 97-100/
14- در مدارک اصیل تاریخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت یا ولایتعهد آن حضرت به میان نیامده است و ظاهراً این فکرى بوده که بعداً براى مأمون پیش آمده و یا اگر هم قبلاً این فکر را داشته ابراز نمى‏کرده است. در این میان، تنها بیهقى جریان را به نحو دیگرى ضبط کرده، و حتى مى‏نویسد: طاهر در عراق با امام به ولایتعهد بیعت کرد؛ ولى این نقل چندان صحیح به نظر نمى‏رسد، زیرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسیر حضرت را همه از طریق بصره نوشته‏اند و ثانیاً، نقل بیهقى، از ابتدا بحث از ولایتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نیست، در حالى که اغلب مورخان مى‏نویسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پیشنهاد انتقال خلافت مى‏کرد. با این حال در بعضى از رساله‏هایى که به فارسى یا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بکلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى کرده‏اند (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/
15-على بن عیسى الاربلى،، کشف الغمّة، تبریز، مکتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 65 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص 309 - فتّال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/
16-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المکتبةالاسلامیة، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نیز ر.ک به: على بن عیسى الاربلى، همان کتاب، ج 3، ص 95/
17-مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/
18-مرحوم سیدعبدالکریم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى 693 ه'، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل کرده است که در جاى دیگرى دیده نمى‏شود. با توجه به اینکه شیخ صدوق علیه الرحمةکه خود قمى بوده و فاصله زیادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چیزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى‏کند، بلکه مسیر دیگرى را ذکر مى‏کند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى‏رسد (محقق، سیدعلى، زندگانى پیشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - علیه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/
19- محقق، همان کتاب ص 70 - 74/
20- الاربلى، همان کتاب ج 3، ص 66 - شیخ مفید، الارشاد، قم، منشورات مکتبةبصیرتى، ص 310 فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/
21-شیخ مفید، همان کتاب، ص 310 - على بن عیسى، همان کتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 333 - فتال نیشابورى، همان کتاب، ص 248/
22-صدوق، علل الشرایع، قم، منشورات مکتبةالطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نیشابورى، روضةالواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص 247/
23- طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالکتب الاسلامیة، ص 334 - شیخ مفید، ارشاد، قم، منشورات مکبتةبصیرتى، ص 310/
24- على بن عیسى الاربلى مى گوید: من این عهدنامه را به خط امام و مأمون در سال 670هجرى مشاهده
کردم . وى متن آن را نسخه بردارى نموده در کتاب خود، کشف الغمّه ، آورده است (ج 3 ص 123 128
25- محقق ، سید على ، زندگانى پیشواى هشتم ، امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ، قم ، انتشارات نسل جوان ، ص 82ـ 87
26- على بن عیسى ، همان کتاب ، ج 3 ص 67ـ شیخ مفید، همان کتاب ، ص 312 فتال نیشابورى ، همان کتاب ، ص 249
27- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، زندگى سیاسى هشتمین امام ، ترجمه ی دکتر سید خلیل خلیلیان ، چاپ چهارم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1365ه.ش ، ص 97ـ 123با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت . )
28- محقق ، همان کتاب ، ص 138ـ 141
29- ابن شهر اشوب ، مناقب آل ابى طالب ، قم ، موءسسه ی انتشارات علامه ، ج 4 ص 364ـ صدوق ، عیون اخبار الرضا، تهران ، دارالکتب الاسلامیة، ج 2 ص 141ـ مجلسى ، بحارالاءنوار، تهران ، المکتبةالاسلامیة، 1385ه.ق ،
ج 49 ص 140
30- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص 162ـ 165با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .
31- مرتضى الحسینى ، سید جعفر، همان کتاب ، ص 168ـ 183 با تلخیص و اندکى تغییر در عبارت .
32- ابن ندیم ، الفهرست ، قاهره ، المکتبةالتجاریةالکبرى ، ص 353
33- جرجى زیدان ، تاریخ تمدن اسلام ، ترجمه ی على جواهر کلام ، تهران ، موءسسه ی امیر کبیر، 1336ه.ش ، ج 3 ص 216
34- مجموعه ی آثار دومین کنگره ی جهانى حضرت رضا ـ علیه السلام ، 1366ه.ش ، مقاله ی آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، ج 1 ص 428ـ 432با اندکى تلخیص و تغییر در عبارات .

 




ارسال به دوستان