مسئله ولایت عهدی | آخرین به روز رسانی : ۲۸ شهريور ۱۳۸۹ ۱۱:۲۱
ورود حضرت امام رضا علیه السلام به مرو
و بیعت مردم با آن حضرت به ولایت عهد
چـون حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام وارد مـرو شـدند، مـاءمـون آن جـنـاب را تبجیل و تکریم تمام نمود و خواص اولیاء و اصحاب خود را جمع نموده و گفت : اى مردمان ! مـن در آل عـبـاس و آل عـلى عـلیـه السـلام تـاءمـل کـردم هـیـچ یـک را افـضل و احق به امر خلافت از على بن موسى علیه السلام ندیدم پس رو کرد به حضرت امـام رضـا عـلیـه السـلام و گـفـت : اراده کـرده ام که خود را از خلافت خلع نمایم و به تو تـفـویض کنم ، حضرت فرمودند: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جایز نیست که بـه دیـگـرى بـخـشـى و خـود را از آن معزول کنى و اگر خلافت از تو نیست ترا اختیار آن نـیـسـت کـه بـه دیـگـرى تـفـویـض نـمـایـى . مـاءمـون گـفـت : البـتـه لازم اسـت که این را قـبـول کـنـى ، حـضـرت فـرمـودند: مـن بـه رضـاى خـود هـرگـز قبول نخواهم نمود و تا مدت دو ماه این سخن در میان بود و چندان که او مبالغه کرد، حضرت چون غرض او را مى دانستند امتناع مى فرمودند.
چـون مأمـون از قـبـول خـلافـت آن حـضـرت مـاءیـوس گـردیـد گفت : هرگاه که خلافت را قـبـول نـمـى کـنـى پس ولایت عهد مرا قبول کن که بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فـرمـودند کـه پـدران بـزرگـواران مـن مـرا خـبـر دادنـد از رسـول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم که من پیش از تو از دنیا بیرون خواهم رفت و مرا بـه زهـر سـتـم شهید خواهند کرد و بر من ملائکه آسمان و ملائکه زمین خواهند گریست و در زمـین غربت در پهلوى هارون الرشید مدفون خواهم شد، ماءمون از استماع این سخن گریان شـد و گـفـت : تـا مـن زنـده ام کـى مـى تـوانـد تـو را بـه قـتـل رسـانـد یـا بـدى نیست به تو اندیشه نماید. حضرت فرمودند: اگر خواهم مى توانم گفت ، چه کسى مرا شهید خواهد کرد! مأمون گفت : غرض تو از این سخنان آن است که ولایت عهد مـرا قـبـول نـکـنـى تـا مـردم بـگویند که تو ترک دنیا کرده اى ، حضرت فرمودند: به خدا سـوگـنـد! از روزى کـه پـروردگـار مـن مـرا خـلق کـرده اسـت تـا بـه حال دروغ نگفته ام و ترک دنیا براى دنیا نکرده ام و غرض تو را مى دانم . گفت : غرض من چیست ؟ فرمودند: غرض تو آن است که مردم بگویند که على بن موسى الرضا علیه السلام ترک دنیا نکرده بود بلکه دنیا ترک او را کرده بود، اکنون که دنیا او را میسر شد براى طمع خلافت ، ولایت عهد را قبول کرد. ماءمون در غضب شد و گفت : پیوسته سخنان ناگوار در برابر من مى گویى و از سطوت من ایمن شده اى ، به خدا سوگند که اگر ولایت عهد مرا قبول نکنى گردنت را بزنم ! حضرت فرمودند که حق تعالى نفرموده است که من خود را بـه مهلکه اندازم هرگاه جبر مى نمایى قبول مى کنم به شرط آنکه کسى را نصب نکنم و احدى را عزل ننمایم و رسمى را بر هم نزنم و احداث امرى نکنم و از دور بر بساط خلافت نظر کننم . ماءمون به این شرایط راضى شد، پس حضرت دست به سوى آسمان برداشتند و گفتند : خداوندا! تو مى دانى که مرا اکراه نمودند به ضرورت ، این امر را اختیار کردم ، پـس مـرا مـؤ اخـذه مـکـن چـنـانـچـه مـؤ اخـذه نـکـردى دو بـنـده و دو پـیـغـمـبـر خـود یـوسـف و دانیال را در هنگامى که قبول کردند ولایت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا! عهدى نیست جـز عـهـد تو و و لایتى نمى باشد مگر از جانب تو، پس توفیق ده مرا که دین ترا برپا دارم و سنت پیغمبر ترا زنده دارم ، همانا تو نیکو مولایى و نیکو یاورى .
پـس گـریـان ولایـت عـهـد را از مأمـون قـبـول فرمودند.(104)
روز دیـگـر کـه روز شـشـم مـاه مـبـارک رمـضـان بوده چنانچه ظاهر مى شود از ( تاریخ شـرعـیـه شـیـخ مـفید ) ، ماءمون مجلسى عظیم ترتیب داد و کرسى براى آن حضرت در پـهـلوى کـرسـى خـود نـهـاد و وسـاده براى آن حضرت قرار داد و جمیع اکابر و اشراف و سادات و علما را جمع کرد، اول پسر خود عباس را امر کرد که خدمت حضرت بیعت کرد بعد از آن سـایـر مـردم بـیـعـت کـردند پس بدره هاى زر آوردند و جوائز بسیار به مردم بخشید و خـطـبـا و شـعـرا بـرخـاسـتـند و خطبه و قصائد غراء در شاءن آن حضرت خواندند و جائزه گـرفـتـنـد و امـر شـد که در رؤ س منابر و منایر نام آن حضرت را بلند گردانند و وجوه دنـانـیـر و دراهـم بـه نـام نـامـى و لقـب گـرامـى آن حـضـرت مـزیـن گـردانـنـد، و در همان سال در مدینه بر منبر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم خطبه خواندند و در دعا به حضرت امام رضا علیه السلام گفتند:
«وَلِىَّ عَهْدِ الْمُسْلِمینَ عَلِىَّ بْنَ مُوسَى بْنَ جَعْفَرِ
بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلى بن الْحُسَیْنِ بْنِ على بن اَبى طالِب عَلَیْهِمُ السّلام »
«سِتَّة اباءِهُمُ ماهُمُ»(105)
«اَفْضَلُ مَنْ یَشْرَبُ صَوْبَ الْغَمامِ»(106) .
و هـم مـاءمـون امر کرد به مردم سیاه پوشى را که بدعت بنى عباس بود ترک کنند و جامه هاى سبز بپوشند و یک دختر خود ام حبیبه را خدمت آن حضرت تزویج کرد و دختر دیگر خود ام الفـضـل را خدمت امـام مـحـمّد تقى علیه السلام نامزد کرد، و تزویج کرد به اسحاق بن مـوسـى دخـتـر عـمـش اسـحـاق بن جعفر را. در آن سال ابراهیم بن موسى برادر حضرت امام رضا علیه السلام به امر ماءمون با مردم حج کردند.(107)
و روایت شده که چون نزدیک عید شد ماءمون فرستاد خدمت آن حضرت که باید سوار شوید بروید به مصلى نماز عید بگزارید و خطبه بخوانید حضرت پیغام فرستادند که مى دانى مـن قـبـول ولایـت عـهد کردم به شرط آنکه در این کارها مداخله نکنم مرا عفو کنید از نماز عید خـوانـدن بـا مـردم ، مـاءمون پیغام داد که من مى خواهم در این کار دلهاى مردم مطمئن شود به آنـکـه تـو ولیـعـهـد مـنـى و بـشـنـاسـنـد فـضـل تـرا، حـضـرت قبول نکردند، پیوسته رسول مابین آن حضرت و ماءمون رفت و آمد مى کرد تا اینکه اصرار مـردم در ایـن کار بسیار شد، لاجرم حضرت پیغام فرستادند که اگر مرا عفو کنى بهتر است بـه سـوى مـن و اگـر عـفـو نـمـى کـنـى مـن مـى روم بـه نـمـاز هـمان نـحـو کـه حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلم و حـضـرت امـیـرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السـلام مـى رفتند، ماءمون گفت : برو به نماز به هر نحو که خواسته باشى ، پس امر کـرد سـرهـنـگان و دربانان را و مردم را که اول صبح بر در خانه حضرت امام رضا علیه السـلام حـاضـر شوند. راوى گفت : چون روز عید شد جمع شدند مردم براى آن حضرت در راهـهـا و بـامـهـا، و اجـتماع کردن زنها و کودکان و نشستند در انتظار بیرون آمدن آن جناب و تـمـام سـرهـنـگـان و لشـکـر حـاضر شدند بر در منزل آن حضرت در حالى که سوار بر سـتـوران خـود بـودنـد و ایـسـتـادنـد تـا آفـتـاب طـلوع کـرد، پـس حـضـرت غـسل کردند و پوشیدند جامه هاى خود را و عمامه سفیدى از پنبه بافته بر سر بستند یک طرف آن را در مـیـان سـیـنـه خـود و طـرف دیـگرش را در مابین دو کتف خویش افکندند و قدرى هم بوى خوش به کار بردند و عصایى بر دست گرفتند و به موالى خویش فرمودند که شما نیز بکنید آنـچـه را کـه من کردم . پس بیرون آمدند ایشان در پیش روى آن حضرت و آن حضرت حرکت فـرمـودند با پاى برهنه و جامه را بالا زده تا نصف ساق و علیه ثیاب مشمّرة پس کمى راه رفتند آنگاه سر به سوى آسمان کردند و تکبیر عید گفتند و موالیان نیز با آن حضرت تکبیر گـفـتـند، پس رفتند تا در منزل سرهنگان و لشکریان که آن حضرت را به این هیبت دیدند تـمـامـى خـود را از مـالهـاى خـود بـر زمـیـن افـکـنـدنـد و بـه کمال خفت و سختى کفشهاى خود را از پا بیرون مى آوردند.
« وَ کانَ اَحْسَنُهُمْ حالا مَنْ کانَ مَعَهُ سِکّینٌ قَطَعَ بِها شَرابَةَ جاجیلَتِهِ » . (108)
و از هـمـه بهتر حال آن کسى بود که با خود کاردى داشت که شرابه کفش خود را برید و پـاى خود را بیرون آورد و پا برهنه شد. راوى گفت : حضرت امام رضا علیه السلام بر در مـنـزل تـکـبـیـرى گـفـتند و مـردم نـیـز بـا آن حـضـرت تـکـبـیـر گـفـتـنـد، چـنـان بـه خـیـال مـا آمد که آسمان و دیوارها با آن حضرت تکبیر مى گویند و مردم شروع کردند به گـریـسـتـن و ضـجـه کشیدن از شنیدن تکبیر آن حضرت ، به حدى که شهر مرو از صداى گریه و شیون به لرزه درآمد، این خبر به ماءمون رسید ترسید که اگر آن حضرت به ایـن کـیـفیت به مصلى برسند مردم مفتون و شیفته ایشان شوند، نگذاشت آن حضرت برود بلکه فـرسـتاد خدمت آن حضرت که ما شما را به زحمت و رنج درآوردیم برگردید و خود را به مشقت نیفکنید، آن کس که هر سال نماز مى خوانده همان بخواند، حضرت طلبیدند کفش خویش را و پـوشـیـدند و سـوار شدند و برگشتند و مختلف شد امر مردم در آن روز و منتظم نشد امر نمازشان به سبب این کار.(109)
مـؤ لف گـوید: اگر چه به حسب ظاهر ماءمون در توقیر و تعظیم حضرت امام رضا علیه السـلام مـى کوشید و احترام آن جناب را فروگذار نمى کرد اما در باطن به طور شیطنت و نکرى بر طریق نفاق با آن حضرت دشمنى مى کرد و به حکم « هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ » (110) دشـمـن واقـعـى بـلکـه سـخـتترین دشمنان ایشان بود که به حسب ظاهر به طـریـق مـحـبـت و دوسـتـى و خـوش زبـانـى بـا آن حـضـرت رفـتـار مـى نـمـود امـا در بـاطن مـثـل افعى و مار آن جناب را مى گزید و پیوسته جرعه هاى زهر به کام آن بزرگوار مى رسـانـیـد. لاجـرم از زمـانـى کـه آن حـضـرت ولیـعـهـد شـدند، اول مـصـیـبـت و اذیـت و صدمات آن حضرت شد، و در همان روزى که با آن جناب بیعت کردند یـکـى از خـواص آن حـضـرت گـفـت مـن در خـدمـت آن جـنـاب بـودم و بـه جـهـت ظـاهـر شـدن فـضل آن حضرت مستبشر و خوشحال بودم آن حضرت مرا به نزد خود طلبیدند و آهسته با من فرمودند که به این امر خوشحال مباش ؛ زیرا که این کار به اتمام نخواهد رسید و به این حـال نـخواهم ماند.(111) و در حدیث على بن محمّد بن الجهم است که چون ماءمون عـلمـاى امـصـار و فـقـهـاى اقطار را جمع کرد که با امام رضا علیه السلام مباحثه و مناظره نـمـایـنـد و آن حـضرت بر همه غالب شدند و همگى اقرار به فضیلت آن جناب نمودند و از مجلس ماءمون برخاستند و به منزل خویش معاودت فرمودند، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم : خـدا را حـمـد مى نمایم که ماءمون را مطیع شما گردانید و در اکرام شما مبالغه مى نماید و غـایـت سـعـى مـبـذول مـى دارد، حـضرت فرمودند که یابن جهم ! ترا فریب ندهد این محبتهاى ماءمون نسبت به من ؛ زیر که در این زودى مرا به زهر شهید خواهد کرد و از روى ستم و ظلم و این خبرى است که از پدران من به من رسیده است این سخن را پنهان دار و تا من زنده ام با کس مگوى .(112)
و بـالجـمـله : پـیـوسـتـه آن جـنـاب از سـوء مـعـاشـرت مـاءمـون درد در دل نازنینشان بود و به کسى نمى توانستند اظهار کنند و آخر کار چندان به تنگ آمده بودند، چـنـانـچـه یـاسـر خادم گفته که در هر روز جمعه که آن حـضـرت از مسجد جامع مراجعت مى فرمودند به همان حالى که عرق دار و غبارآلود بودند دستها را به درگاه الهى بلند مى کردند و مى گفتند : الهى ! اگر فرج و گشایش امر من در مرگ من است پس همین ساعت در مرگ من تعجیل فرما. و پیوسته در غم و غصه بودند تا از دنیا رحلت فـرمـودند.(113) و اگـر شـخـص مـتـفـحـص تاءمل کند در وضع معاشرت و سلوک ماءمون با آن حضرت تصدیق این مطلب را خواهد نمود آیـا عـاقلى تصور مى کند که ماءمون دنیا پرست که به جهت طلب خلافت و ریاست امر کند برادرش محمّد امین را در کمال سختى بکشند و سرش را براى او آورند در صحن خانه خود او را بر چوبى نصب کند و امر کند جنود و عساکر خود را که هر کس برخیزد و بر این سر لعـنـت کـنـد و جـائزه خـود را بـگـیرد آیا چنین کسى که این قدر طالب خلافت و ملک است امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو مى طلبد و تا دو ماه اصرار مى کند که من مى خواهم خـود را از خـلافـت خـلع کنم و لباس خلافت را بر تو بپوشانم !؟ آیا جز شیطنت و نکرى نکته دیگرى ملحوظ نظر او است ؟! و حال آنکه ( خلافت ) قرة العین ماءمون بوده ، و در حـق سـلطـنت گفته اند الملک عقیم و برادرش امین خوب او را شناخته بود چنانچه گفت با احمد بن سلام هنگامى که او را دستگیر کرده بودند آیا ماءمون مرا مى کشد احمد گفت : ترا نخواهد کشت چه آنکه علاقه رحم دل او را بر تو مهربان خواهد کرد،
امین گفت : «هیهات الْمُلْکُ عَقیمٌ لا رَحِمَ لَهُ» .
و مـع ذلک : ماءمون ابدا میل نداشت که از حضرت رضا علیه السلام فضیلت و منقبتى ظاهر شـود؛ چـنـانچه از ملاحظه روایات رفتن آن حضرت به نماز عید و غیره این مطلب واضح و هـویـدا اسـت و در ذیـل حـدیـث رجـاء بـن ابـى الضـحـاک اسـت کـه چـون او فـضـائل و عـبـادات حـضـرت امـام رضـا عـلیـه السـلام را بـراى مـاءمـون نـقـل کـرد مـاءمـون گفت : خبر مده مردم را به اینها که گفتى و براى مصلحت از روى شیطنت گفت به جهت آنکه مى خواهم فضائل آن جناب ظاهر نشود مگر بر زبان من و در آخر امر چون دیـد کـه هـر روز انـوار عـلم و کـمـال و آثـار رفـعـت و جلال آن حضرت بر مردم ظاهر مى شود و محبت آن حضرت در دلهاى ایشان جا مى کند نائره حسد در کانون سینه اش مشتعل شد و در مقام تدبیر آن حضرت برآمد و آن حضرت را مسموم نـمـود؛ چنانچه شیخ صدوق از احمد بن على روایت کرده است که گفت از ابوالصلت هروى پرسیدم که چگونه ماءمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا علیه السلام با آن اکرام و محبتى که نسبت به ایشان اظهار مى کرد و ایشان را ولیعهد گردانیده بود؟ ابوالصلت گفت که ماءمون براى آن ، حضور حضرت را گرامى مى داشت که فضیلت و بزرگوارى ایشان را مى دانست و ولایـت عـهـد را خدمت ایشان تفویض کرد براى آنکه مردم آن حضرت را چنان بشناسند که راغب هستند در دنیا و محبت ایشان از دلهاى مردم کم شود، چون دید که این باعث زیادتى محبت و اخلاص مـردم شـد عـلمـاى جمیع فرق را از یهود و نصارى و مجوس و صائبان و براهمه و ملحدان و دهـریـان و عـلمـاى جـمـیـع مـلل و ادیان را جمع کرد که با آن حضرت مباحثه و مناظره نمایند شـایـد کـه بر ایشان غالب شوند و در آن حضرت فتورى به هم رسد و این تدبیر نیز بر خـلاف مقصود او نتیجه داد و همگى آنها مغلوب آن حضرت گردیدند و اقرار به فضیلت و جلالت آن جناب نمودند، الخ .(114)
منبع: منتهی الآمال (فصل پنجم)
نسخه چاپی

