مسأله ولایتعهدی امام رضا(ع) | آخرین به روز رسانی : ۱۳ مهر ۱۳۸۹ ۲۲:۲۱
ولایتعهدی امام رضا علیه السلام
این بحث، یک بحث تاریخى و از فروع مسائل مربوط به امامت و خلافت است و آن، مسئله به اصطلاح ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام است که مأمون ایشان را از مدینه به خراسان و سپس به مرو آورد و به عنوان ولیعهد خودش منصوب کرد و حتى همین کلمه « ولیعهد» یا «ولى عهد» هم در همان مورد استعمال شده، یعنى این تعبیر تنها مربوط به امروز نیست، بلکه مربوط به همان وقت است. این کار که خلیفه وقت در زمان حیات خودش فردى را به عنوان جانشین معرفى کند و از مردم بیعت بگیرد، اول بار در زمان معاویه و براى یزید انجام شد، ولى این اسم را نداشت. در دوره هاى بعد هم این تعبیر دیده نشده است. نظیر شبهه اى که در مسئله صلح امام حسن(ع) وجود دارد در اینجا هم هست. با اینکه ظاهر امر این است که اینها دو عمل متناقض و متضاد است، زیرا امام حسن(ع) خلافت را رها کردند و به تعبیر تاریخ یا به تعبیر خود امام، تسلیم امر کردند یعنى کار را واگذاشتند و رفتند، و در اینجا قضیه برعکس است، قضیه، واگذارى نیست، بلکه به حسب ظاهر تحویل گرفتن است.
ممکن است سئوال شود ائمه(ع) چکار کنند؟ وقتى که کار را واگذار مى کنند مورد ایراد قرار مى گیرند، وقتى هم که دیگران مى خواهند واگذار کنند و آنها مى پذیرند، باز مورد ایراد قرار مى گیرند. پس ایراد در چیست؟ ولى ایرادکنندگان وجهه نظرشان یک امرى است که مى گویند مشترک است میان هر دو، میان آن واگذار کردن به دیگران و این قبول کردن از دیگران در حالی که دارند واگذار مى کنند. مى گویند در هر دو مورد نوعى سازش است، آن واگذار کردن نوعى سازش بود با خلیفه وقت که بطور قطع به ناحق خلافت را گرفته بود، و این قبول کردن نیز بالاخره نوعى سازش است. کسانى که ایراد مى گیرند حرفشان این است که در آنجا امام حسن(ع) نباید تسلیم امر مى کردند و به این شکل سازش مى نمودند بلکه باید مى جنگیدند تا کشته مى شدند و در اینجا هم امام رضا(ع) نمى بایست مى پذیرفتند و حتى اگر ایشان را مجبور به پذیرفتن کرده باشند مى بایست مقاومت مى کردند تا حدى که کشته مى شدند. حال ما مسئله ولایتعهدی را که یک مسئله تاریخى مهمى است بررسی میکنیم تا مطلب روشن شود. اول باید خود ماجرا را قطع نظر از مسئله حضرت رضا(ع) که چرا ولایتعهدى را قبول کردند و به چه شکل قبول کردند از نظر تاریخى بررسى کرد.
رفتار عباسیان با علویین
مأمون وارث خلافت عباسى است. عباسى ها از همان روز اولى که روى کار آمدند، برنامه شان مبارزه کردن با علویون به طور کلى و کشتن علویین بود، در مورد امویین چون فاجعه کربلا که مبارزه با امام حسین(ع) رخ مى دهد قضیه خیلى اوج مى گیرد منصور که دومین خلیفه عباسى است، با علویین و با اولاد امام حسن(ع) که در ابتدا خودش با اینها بیعت کرده بود، چه کرد و چقدر از ایشان را کشت و ایشان را چه زندانهاى سختى برد که واقعاً مو به تن انسان راست مى شود که عده زیادى از سادات را مدتى ببرند در یک زندان، آب به ایشان ندهد، نان به ایشان ندهد، حتى اجازه بیرون رفتن و مستراح رفتن به ایشان ندهد، به یک شکلى ایشان را زجرکش کنند و وقتى که میخواهند ایشان را بکشند بگویند بروید آن سقف را روى سرشان خراب کنید. بعد هم هر کدامشان که آمدند به همین شکل عمل کردند.
در زمان خود مأمون پنج شش نفر امامزاده قیام کردند که «مروج الذهب مسعودى» و کامل ابن اثیر همه اینها را نقل کرده اند. در همان زمان مأمون و هارون، هشت نفر از سادات علوى قیام کردند. پس کینه و عدوات میان عباسیان و علویان یک مطلب کوچکى نیست. عباسیان به خاطر رسیدن به خلافت به هیچکس رحم نکردند، احیاناً اگر از خود عباسیان هم کسى رقیبشان مى شد، فوراً او را از بین مى بردند. ابومسلم اینهمه به اینها خدمت کرد، همین قدر که ذره اى احساس خطر کردند کلکش را کندند. برامکه این همه به هارون خدمت کردند و این دو اینهمه نسبت به یکدیگر صمیمیت داشتند که صمیمیت هارون و برامکه ضرب المثل تاریخ است. البته نمى خواهم مثل خیلى از به اصطلاح ایران پرستان از برامکه دفاع کنم چون ایرانى هستند. آنها هم در ردیف همینها بودند، برامکه هم با خلفایى مثل هارون از نظر روحى و از نظر انسانى کوچکترین تفاوتى نداشتند، ولى هارون به خاطر یک امر کوچک از نظر سیاسى، یکمرتبه کلک اینها را کند. خود همین جناب مأمون با برادرش امین درافتاد، این دو برادر با هم جنگیدند و مأمون پیروز شد و برادرش را به وضع بدى کشت. حال این خودش یک عجیبى است از عجایب تاریخ که چگونه است که چنین مأمونى حاضر مى شود که حضرت رضا(ع) را از مدینه احضار کند، دستور بدهد که بروید ایشان را بیاورید، بعد که میآورند موضوع را به امام(ع) عرضه بدارد، ابتدا بگوید خلافت را از من بپذیرید (البته این از نظر همه تواریخ قطعى نیست ولى در بسیارى از تواریخ اینطور است.)، و در آخر راضى شود که باید ولایتعهدی را از من بپذیرى و حتى کار به تهدید برسد، تهدیدهاى بسیار سخت. او در این کار چه انگیزه اى داشته؟ و چه جریانى در کار بوده است؟ بررسی این قضیه از نظر تاریخى خیلى ساده نیست.
جرجى زیدان در جلد چهارم «تاریخ تمدن» همین قضیه را بحث مى کند و خودش یک استنباط خاصى دارد، ولى یک مطلب را اعتراف مى کند که بنى العباس سیاست خود را مکتوم نگاه مى داشتند حتى از نزدیکترین افراد خود و لهذا اسرار سیاست اینها مکتوم مانده است. مثلاً هنوز روشن نیست که جریان ولایتعهدی حضرت رضا(ع) براى چه بوده است؟ این جریان از نظر دستگاه خلافت فوق العاده مخفى نگاه داشته شده است. ولى بالاخره اسرار آنطور که باید مخفى بماند مخفى نمى ماند. از نظر ما که شیعه هستیم، اسرار این قضیه تا حدود زیادى روشن است. در اخبار و روایات ما، یعنى در نقلهاى تاریخى که از طریق علماى شیعه رسیده است نه روایاتى که بگوئیم از ائمه(ع) نقل شده است، مثل آنچه که شیخ مفید در کتاب «ارشاد» نقل کرده و آنچه از او بیشتر شیخ صدوق در کتاب «عیون اخبار الرضا(ع)» نقل کرده است، مخصوصاً در «عیون اخبار الرضا(ع)» نکات بسیار زیادى از مسئله ولایتعهدی حضرت رضا(ع) هست.
قبل از این که به این تاریخهاى شیعى استناد کنیم، در وهله اول کتابى از مدارک اهل تسنن را مدرک قرار مى دهیم و آن، کتاب «مقاتل الطالبین» ابوالفرج اصفهانى است. ابوالفرج اصفهانى از اکابر مورخین دوره اسلام است. او اصلاً اموى و از نسل بنى امیه است، و این از مسلمات مىباشد. در عصر آل بویه مىزیسته است و چون ساکن اصفهان بوده به نام «ابوالفرج اصفهانى» معروف شده است. این مرد، شیعه نیست که بگوئیم کتابش را روى احساسات شیعى نوشته است، مسلم سنى است، و دیگر اینکه یک آدم خیلى با تقوایى هم نبوده که بگوییم روى جنبه هاى تقوایى خودش مثلاً تحت تأثیر حقیقت ماجرا قرار گرفته است. او صاحب کتاب «الاغانى» است. «اغانى» جمع «اغنیه» است و «اغنیه» یعنى آوازها. تاریخچه موسیقى را در دنیاى اسلام و به تناسب تاریخچه موسیقى، تاریخچه هاى خیلى زیاد دیگرى را در این کتاب که ظاهراً هجده جلد بزرگ است، بیان کرده است. مى گویند «صاحب بن عباد» که معاصر اوست هر جا مى خواست برود یک یا چند بار کتاب با خودش مى برد، وقتى کتاب ابوالفرج به دستش رسید گفت: «من دیگر از کتابخانه بى نیازم.» این کتاب آنقدر جامع و پر مطلب است که با اینکه نویسنده اش ابوالفرج و موضوعش تاریخچه موسیقى و موسیقى دانها است افرادى از محدثین شیعه از قبیل مرحوم مجلسى و مرحوم حاج شیخ عباس قمى مرتب از کتاب اغانى ابوالفرج
نقل مى کنند.
گفتیم ابوالفرج کتابى دارد که از کتب معتبره تاریخ اسلام شمرده شده به نام «مقاتل الطالبین» تاریخ کشته شدنهاى بنى ابیطالب «اولاد ابى طالب». او در این کتاب، تاریخچه قیامهاى علویین و شهادتها و کشته شدنهاى اولاد ابى طالب اعم از علویین و غیر علویین را که البته بیشترشان علویین هستند، جمع آورى کرده است که این کتاب اکنون در دست است. در این کتاب حدود ده صفحه را اختصاص داده به حضرت رضا(ع) و جریان ولایتعهدی حضرت رضا(ع) را نقل کرده که وقتى ما این کتاب را مطالعه مى کنیم مى بینیم با تاریخچه هایى که علماى شیعه به عنوان تاریخچه نقل کرده اند خیلى وفق مى دهد، مخصوصاً آنچه که در «مقاتل الطالبین» آمده با آنچه که در ارشاد مفید آمده، خیلى بهم نزدیک است، مثل این است که یک کتاب باشند، گویا سندهاى تاریخى هر دو به منابع واحدى مى رسیده است. بنابراین مدرک ما در این مسئله تنها سخن علماى شیعه نیست.
حال برویم سراغ انگیزه هاى مأمون، ببینیم مأمون را چه چیز وادار کرد که این موضوع را مطرح کند؟ آیا مأمون واقعا به این فکر افتاده بود که کار را واگذار کند به حضرت رضا(ع) که اگر خودش مرد یا کشته شد، خلافت به خاندان علوى و به حضرت رضا(ع) منتقل شود؟ اگر چنین اعتقادى داشت آیا این اعتقادش تا نهایت امر باقى مانده؟ در این صورت باید قبول نکنیم که مأمون حضرت رضا(ع) را مسموم کرده، باید حرف کسانى را قبول کنیم که مى گویند حضرت رضا(ع) به اجل طبیعى از دنیا رفتند. از نظر علماى شیعه این فکر که مأمون از اول حسن نیت داشت و تا آخر هم بر حسن نیت خود باقى بود مورد قبول نیست. بسیارى از فرنگى ها چنین اعتقادى دارند، معتقدند که مأمون واقعا شیعه بود، واقعاً معتقد و علاقمند به آل على(ع) بود.
حضرت آیت الله العظمی سید على خامنهاى در این باره مىنویسد: مأمون از دعوت امام به خراسان اهداف مختلفى را تعقیب مىکرد که مهمترین آنها بدین قرار است:
الف) تبدیل صحنه مبارزات حادّ انقلابى شیعیان به عرصه فعالیّت سیاسى آرام و بىخطر.
ب) تخطئه مدّعاى تشیّع، مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عبّاسى و مشروعیت دادن به این خلافتها.
ج) امام را که همواره کانون معارضه و مبارزه بودند در کنترل خود در آورد.
د) کسب وجهه و حیثیّت معنوى.
ه) مأمون با اقدام خود این اندیشه را در سر مىپروراند که امام به توجیهگر دستگاه خلافت بدل گردند.
مأمون و تشیع
مأمون عالمترین خلفا و بلکه شاید عالمترین سلاطین جهان است. در میان سلاطین جهان شاید عالمتر، دانشمندتر و دانش دوستتر (البته نه به معناى مشوق علما) از مأمون نتوان پیدا کرد و در اینکه در مأمون تمایل روحى و فکرى هم به تشیع بوده باز بحثى نیست، چون مأمون نه تنها در جلساتى که حضرت رضا(ع) شرکت مى کردند و شیعیان حضور داشتند دم از تشیع مى زده است، در جلساتى که اهل تسنن حضور داشتند نیز چنین بوده است. ابن عبدالبرکه یکى از علماى معروف اهل تسنن است. این داستانى را که در کتب شیعه هست، در آن کتاب معروفش نقل کرده است که روزى مأمون چهل نفر از اکابر علماى اهل تسنن در بغداد را احضار مى کند که صبح زود بیائید نزد من. صبح زود میآید از آنها پذیرائى مى کند و مى گوید من مى خواهم با شما در مسئله خلافت بحث کنم. مقدارى از این مباحثه را آقاى محمد تقی شریعتى در کتاب «خلافت و ولایت» نقل کرده اند. قطعاً کمتر عالمى از علماى دین را من دیده ام که به خوبى مأمون در مسئله خلافت استدلال کرده باشد، با تمام اینها در مسئله خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام مباحثه کرد و همه را مغلوب نمود. در روایات شیعه هم آمده است، و مرحوم آقا شیخ عباس قمى نیز در کتاب «منتهى الامال» نقل مى کند که شخصى از مأمون پرسید که تو تشیع را از کى آموختى؟ گفت: از پدرم هارون. مى خواست بگوید پدرم هارون هم تمایل شیعى داشت. بعد داستان مفصلى را نقل مى کند، مى گوید پدرم تمایل شیعى داشت، خدمت امام موسى بن جعفر(ع) چنین ارادت داشت، چنین علاقمند بود، چنین و چنان بود، ولى در عین حال با امام موسى بن جعفر(ع) به بدترین شکل عمل مى کرد. من یکوقت به پدرم گفتم تو که چنین اعتقادى درباره این آدم دارى پس چرا با او اینجور رفتار مى کنى؟ گفت: الملک عقیم، مثلى است در عرب یعنى ملک فرزند نمى شناسد تا چه رسد به چیز دیگر. گفت: پسرک من! اگر تو که فرزند من هستى با من بر سر خلافت به منازعه برخیزى، آن چیزى را که چشمانت در او هست از روى تنت بر مى دارم، یعنى سرت را از تنت جدا مى کنم.
پس در اینکه در مأمون تمایل شیعى بوده شکى نیست، منتها به او مى گویند «شیعه امام کش». در این که مأمون مرد عالم و علم دوستى بوده نیز شکى نیست و این سبب شده که بسیارى از فرنگیها معتقد بشوند که مأمون از روى عقیده و خلوص نیت، ولایتعهدی را به حضرت رضا(ع) تسلیم کرد و حوادث روزگار مانع شد، زیرا حضرت رضا(ع) به اجل طبیعى از دنیا رفتند و موضوع منتفى شد. ولى این مطلب البته از نظر علماى شیعه درست نیست، قرائن هم بر خلافت آن است. اگر مطلب تا این مقدار صمیمى و جدى مى بود عکس العمل حضرت رضا(ع) در مسئله قبول ولایتعهدی به این شکل نبود. ما مى بینیم حضرت رضا(ع) قضیه را به شکلى که جدى باشد تلقى نکرده اند.
احتمال اول : نظر شیخ مفید و شیخ صدوق
فرضی است که صحت آن خیلى بعید نیست. چون امثال شیخ مفید و شیخ صدوق آن را قبول کرده اند و آن این است که مأمون در ابتداى امر صمیمیت داشت ولى بعد پشیمان شد. در تاریخ هست همین ابوالفرج هم نقل مى کند، و شیخ صدوق مفصلتر نقل مى کند، شیخ مفید هم نقل مى کند که مأمون وقتى که خودش این پیشنهاد را کرد، گفت: زمانى برادرم امین مرا احضار کرد. (امین خلیفه بود و مأمون با اینکه قسمتى از ملک به او واگذار شده بود ولیعهد هم بود.) من نرفتم و بعد لشکرى فرستاد که مرا دست بسته ببرند. از طرف دیگر در نواحى خراسان قیامهایى شده بود و من لشکر فرستادم، در آنجا شکست خوردند، در کجا چنین شد و شکست خوردیم، و بعد دیدم روحیه سران سپاه من هم بسیار ضعیف است، براى من دیگر تقریباً جریان قطعى بود که قدرت مقاومت با برادرم را ندارم و مرا خواهند گرفت و دست بسته تحویل او خواهند داد و سرنوشت بسیار شومى خواهم داشت. روزى بین خود و خداى خود توبه کردم. (به آن کسى که با او صحبت مى کند اتاقى را نشان مى دهد و مى گوید) در همین اتاق دستور دادم که آب آوردند، اولاً بدن خودم را شستشو دادم، تطهیر کردم (نمى دانم کنایه از غسل کردن است یا همان شستشوى ظاهرى) سپس دستور دادم لباسهاى پاکیزه سفید آوردند و در همین جا آنچه از قرآن حفظ بودم خواندم و چهار رکعت نماز بجا آوردم و بین خود و خداى خود عهد کردم و نذر کردم که اگر خداوند مرا حفظ و نگهدارى کند و بر برادرم پیروز گرداند، خلافت را به کسانى بدهم که حق آنهاست، و این کار را با کمال خلوص قلب کردم. از آن به بعد احساس کردم که گشایشى در کار من حاصل شد، بعد از آن در هیچ جبهه اى شکست نخوردم، در جبهه سیستان افرادى را فرستاده بودم، خبر پیروزى آنها آمد، بعد طاهر بن الحسین را فرستادم براى برادرم، او هم پیروز شد، پیروزى و پیروزى، و من چون از خدا این استجابت دعا را دیدم مى خواهم به نذرى که کردم و به عهدى که کردم وفا کنم.
شیخ صدوق و دیگران قبول کرده اند، مى گویند قضیه همین است، انگیزه مأمون فقط همین عهد و نذرى بود که در ابتدا با خدا کرده بود. این احتمال اول.
احتمال دیگر
احتمال دیگر این است که اساساً مأمون در این قضیه اختیارى نداشته، ابتکار از مأمون نبوده، ابتکار از فضل بن سهل ذوالریاستین وزیر مأمون بوده است که آمد به مأمون گفت: پدران تو با آل على(ع) بدرفتار کردند، چنین کردند چنان کردند، حالا سزاوار است که تو افضل آل على(ع) را که امروز امام على بن موسى الرضا(ع) است بیاورى ولایتعهدی را به ایشان واگذار کنى، و مأمون قلباً حاضر نبود اما چون فضل این را خواسته بود چاره اى ندید.
باز بنابراین فرض که ابتکار از فضل بود، فضل چرا این کار را کرد؟ آیا فضل شیعى بود؟ روى اعتقاد به حضرت رضا(ع) این کار را کرد؟ یا نه، او روى عقاید مجوسى خود باقى بود، خواست عجالتاً خلافت را از خاندان عباسى بیرون بکشد، و اصلاً مى خواست با اساس خلافت بازى کند، و بنابراین با حضرت رضا(ع) هم خوب نبود و بد بود، و لهذا اگر نقشه هاى فضل عملى مى شد خطرش بیشتر از خلافت خود مأمون بود چون مأمون بالاخره هر چه بود یک خلیفه مسلمان بود ولى اینها شاید مى خواستند اساساً ایران را از دنیاى اسلام مجزا کنند و ببرند به سوى مجوسیت. اینها همه سؤال است که عرض مى کنم، نمى خواهم بگویم که تاریخ یک جواب قطعى به اینها مى دهد.
نظر جرجى زیدان
جرجى زیدان یکى از کسانى است که معتقد است ابتکار از فضل بن سهل بود، ولى همچنین معتقد است که فضل بن سهل شیعى بود و روى اعتقاد به حضرت رضا(ع) چنین کارى را کرد. ولى این حرف هم حرف صحیح و درستى نیست زیرا با تواریخ تطبیق نمى کند. اگر فضل بن سهل آنچنان صمیمى بود و واقعاً مى خواست تشیع را بر تسنن پیروزى بدهد عکس العمل حضرت رضا(ع) در مقابل ولایتعهدی اینگونه نبود، بلکه در روایات شیعه و در تواریخ شیعه زیاد آمده است که حضرت رضا(ع) با فضل بن سهل سخت مخالف بودند و بلکه بیشتر از آن که با مأمون مخالف بودند با فضل بن سهل مخالف بودند و فضل بن سهل را یک خطر به شمار مى آوردند و گاهى به مأمون هم مى گفتند که از این بترس، این و برادرش بسیار خطرناکند، و نیز دارد که فضل بن سهل نیز علیه حضرت رضا(ع) خیلى سعایت مى کرد.
پس تا اینجا ما این احتمالات را ذکر کردیم:
یکى اینکه ابتکار از مأمون بود و مأمون صمیمیت داشت به خاطر آن نذر و عهدى که کرده بود، بعدها منحرف شد، که شیخ صدوق و دیگران این نظر را قبول کرده اند، و یا به صمیمیت خودش تا آخر باقى ماند، که بعضى از مستشرقین اینطور عقیده دارند.
دیگر اینکه اصلاً ابتکار از مأمون نبود، ابتکار از فضل بن سهل بود، که برخى گفته اند فضل شیعى و صمیمى بود، و بعضى مى گویند: نه، فضل سوء نیت خطرناکى داشت.
احتمال سوم
الف. جلب نظر ایرانیان
احتمال دیگر این است که ابتکار از خود مأمون بود و مأمون از اول صمیمیت نداشت و به خاطر یک سیاست ملکدارى این موضوع را در نظر گرفت. آن سیاست چیست؟ بعضى گفته اند جلب نظر ایرانیها، چون ایرانیها عموماً تمایلى به تشیع و خاندان على(ع) داشتند و از اول هم که علیه عباسیها قیام کردند تحت عنوان «الرضا من آل محمد (صلی الله علیهما و آلهما) » قیام کردند و لهذا به حسب تاریخ و نه به حسب حدیث، لقب «رضا» را مأمون خدمت حضرت رضا(ع) داد، یعنى روزى که حضرت را به ولایتعهدی نصب کرد، گفت که بعد از این ایشان را به لقب «الرضا» بخوانید، مى خواست آن خاطره ایرانیها را از حدود نود سال پیش که تحت عنوان «الرضا من آل محمد(صلی الله علیهما و آلهما)» یا «الرضى من آل محمد(صلی الله علیهما و آلهما)» قیام کردند زنده کند که ببینید! من دارم خواسته هشتاد نود ساله شما را احیاء مى کنم، آن کسى که شما مى خواستید من او را آوردم و با خودگفت فعلاً ما آنها را راضى مى کنیم، بعدها فکر حضرت رضا(ع) را مى کنیم.
این مسأله هم هست که مأمون یک جوان بیست و هشت ساله و کمتر از سى ساله است و حضرت رضا(ع) سنشان در حدود پنجاه سال است و یا به قول شیخ صدوق و دیگران حدود چهل و هفت سال، که شاید همین حرف درست باشد. مأمون پیش خود مى گوید: به حسب ظاهر، ولایتعهدى این آدم براى من خطرى ندارد، حداقل بیست سال از من بزرگتر است، گیرم که این چند سال هم بماند، او قبل از من خواهد مرد. پس یک نظر هم این است که گفته اند طرح مسئله ولایتعهدى حضرت رضا(ع) سیاست مأمون بود، ابتکار از خود مأمون بود و او نظر سیاسى داشت و آن، آرام کردن ایرانیها و جلب نظر آنها بود.
ب. فرو نشاندن قیامهاى علویان
بعضى براى این سیاست مأمون علت دیگرى گفته اند و آن فرونشاندن قیامهاى علویین است. علویون خودشان یک موضوعى شده بودند، هر چند سال یکبار و گاهى هر سال از یک گوشه مملکت یک قیامى مى شد که در رأس آن یکى از علویون بود. مأمون براى اینکه علویین را راضى کند و آرام نگاه دارد و یا لااقل در مقابل مردم خلع سلاح کرده باشد دست به این کار زد. وقتى که رأس علویون را بیاورد در دستگاه خودش، قهراً آنها مى گویند پس ما هم سهمى در این خلافت داریم، حالا که سهمى داریم برویم آنجا، کما اینکه مأمون خیلى از اینها را بخشید با اینکه از نظر او جرمهاى بزرگى مرتکب شده بودند، از جمله «زید النار» برادر حضرت رضا(ع) را عفو کرد. با خود گفت بالاخره راضى شان کنم و جلوى قیامهاى اینها را بگیرم. در واقع خواست یک سهم به علویین در خلافت بدهد که آنها آرام شوند، و بعد هم مردم دیگر را از دور آنها متفرق کند، یعنى علویین را به این وسیله خلع سلاح نماید که دیگر هر جا بخواهند بروند دعوت کنند که ما مى خواهیم علیه خلیفه قیام کنیم، مردم بگویند شما که الان خودتان هم در خلافت سهیم هستید، حضرت رضا(ع) که الان ولیعهد هستند، پس شما علیه حضرت رضا(ع) مى خواهید قیام کنید؟!
ج. خلع سلاح کردن حضرت رضا(ع)
احتمال دیگر در باب سیاست مأمون که ابتکار از خودش بوده و سیاستى در کار بوده، مسئله خلع سلاح کردن خود حضرت رضا(ع) است و این در روایات ما هست که حضرت رضا(ع) روزى به خود مأمون فرمودند: «هدف تو این است» مى دانید وقتى افرادى که نقش منفى و نقش انتقاد را دارند به یکدستگاه انتقاد مى کنند، یک راه براى اینکه آنها را خلع سلاح کنند این است که به خودشان پست بدهند، بعد اوضاع و احوال هر چه که باشد، وقتى که مردم ناراضى باشند آنها دیگر نمى توانند از نارضایتى مردم استفاده کنند و بر عکس، مردم ناراضى علیه خود آنها تحریک مى شوند، مردمى که همیشه مى گویند خلافت حق آل على(ع) است، اگر آنها خلیفه شوند دنیا گلستان خواهد شد، عدالت اینچنین بر پا خواهد شد و از این حرفها مأمون خواست حضرت رضا(ع) را بیاورد در منصب ولایتعهدی تا بعد مردم بگویند: نه، اوضاع فرقى نکرد، چیزى نشد، و یا آل على(ع) را متهم کند که اینها تا دست خودشان کوتاه است این حرفها را مى زنند ولى وقتى که دست خودشان هم رسید دیگر ساکت مى شوند و حرفى نمى زنند.
بسیار مشکل است که انسان از دیدگاه تاریخ بتواند از نظر مأمون به یک نتیجه قاطع برسد. آیا ابتکار مأمون بود؟ ابتکار فضل بود؟ اگر ابتکار فضل بود روى چه جهت؟ و اگر ابتکار مأمون بود آیا حسن نیت داشت یا حسن نیت نداشت؟ اگر حسن نیت داشت در آخر برگشت یا برنگشت؟ و اگر حسن نیت نداشت سیاستش چه بود؟ اینها از نظر تاریخ، امور شبهه ناکى است. البته اغلب اینها دلائلى دارد ولى یک دلائلى که بگوئیم صددرصد قاطع است نیست و شاید همان حرفى که شیخ صدوق و دیگران معتقدند درست باشد. گو اینکه شاید با مذاق امروز شیعه خیلى سازگار نباشد که بگوییم مأمون از اول صمیمیت داشت ولى بعدها پشیمان شد، مثل همه اشخاص، وقتى که دچار سختى مى شوند تصمیمى مبنى بر بازگشت به حق مى گیرند اما وقتى رهائى مى یابند تصمیم خود را فراموش مى کنند:
« فاذا رکبوا فى الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجیهم الى البر اذا هم یشرکون» (عنکبوت/65) قرآن نقل مى کند که افرادى وقتى در موج دریا گرفتار مى شوند خیلى خالص و مخلص مى شوند، ولى هنگامى که بیرون آمدند تدریجاً فراموش مى کنند. مأمون هم در آن موج گرفتار شده بود، این نذر را کرد، اول هم تصمیم گرفت به نذرش عمل کند ولى کم کم یادش رفت و درست از آن طرف برگشت.
بهتر این است که ما مسئله را از وجهه حضرت رضا(ع) بررسى کنیم. اگر از این وجهه بررسى کنیم، مخصوصاً اگر مسلمات تاریخ را در نظر بگیریم، به نظر من بسیارى از مسائل مربوط به مأمون هم حل مى شود.
مسلمات تاریخ
1. احضار امام از مدینه به مرو
یکى از مسلمات تاریخ این است که آوردن حضرت رضا(ع) از مدینه به مرو، با مشورت امام و با جلب نظر قبلى امام نبوده است. یک نفر ننوشته که قبلاً در مدینه مکاتبه یا مذاکره اى با امام شده بود که شما را براى چه موضوعى مى خواهیم و بعد هم امام به خاطر همان دعوتى که از ایشان شده بود و براى همین موضوع معین حرکت کردند و آمدند. مأمون امام را احضار کرد بدون اینکه اصلاً موضوع روشن باشد. در مرو براى اولین بار موضوع را با امام در میان گذاشت. نه تنها امام را، عده زیادى از آل ابى طالب را دستور داد از مدینه، تحت نظر و بدون اختیار خودشان حرکت دادند و به مرو آوردند. حتى مسیرى که براى حضرت رضا(ع) انتخاب کرد یک مسیر مشخصى بود که حضرت از مراکز شیعه نشین عبور نکنند، زیرا از خودشان مى ترسیدند. دستور داد که حضرت را از طریق کوفه نیاورند، از طریق بصره و خوزستان و فارس بیاورند به نیشابور. خط سیر را مشخص کرده بود. کسانى هم که مأمور این کار بودند از افرادى بودند که فوق العاده با حضرت رضا(ع) کینه و عداوت داشتند، و عجیب این است که آن سردارى که مأمور این کار شد به نام جلودى، ظاهراً عرب هم هست. آنچنان به مأمون وفادار بود و آنچنان با حضرت رضا(ع) مخالف بود که وقتى مأمون در مرو قضیه را طرح کرد، او گفت من با این کار مخالفم. هر چه مأمون گفت: ساکت شو. گفت: من مخالفم. او و دو نفر دیگر به خاطر این قضیه به زندان افتادند و بعد هم به خاطر همین قضیه کشته شدند، به این ترتیب که روزى مأمون اینها را احضار کرد، حضرت رضا(ع) و عده اى از جمله فضل بن سهل ذوالریاستین هم بودند، مجدداً نظرشان را خواست، تمام اینها در کمال صراحت گفتند ما صددرصد مخالفیم و جواب تندى دادند. اولى را گردن زد. دومى را خواست. او مقاومت کرد. وى را نیز گردن زد. به همین جلودى رسید. (جلودى یک سابقه بسیار بدى هم داشت و آن این بود که در قیام یکى از علویین که در مدینه قیام کرده و بعد مغلوب شده بود، هارون ظاهراً به همین جلودى دستور داده بود که برو در مدینه تمام اموال آل ابى طالب را غارت کن، حتى براى زنهاى اینها زیور نگذار و جز یکدست لباس، لباسهاى اینها را از خانه هاشان بیرون بیاور، آمد به بیت نورانی حضرت رضا(ع) . حضرت دم در را گرفتند و فرمودند من راه نمى دهم. گفت: من مأموریت دارم، خودم باید بروم و جز یکدست لباس برایشان نگذارم. فرمودند: هر چه که تو مى گویى من حاضر مى کنم ولى اجازه نمى دهم داخل شوى. هر چه اصرار کرد حضرت اجازه ندادند. بعد خود حضرت به زنها فرمودند: هر چه دارید به او بدهید که برود، و او لباسها و حتى گوشواره و النگوى آنها را جمع کرد و رفت.) حضرت رضا(ع) کنار مأمون نشسته بودند. آهسته به او گفتند: از این صرفنظر کن. جلودى گفت: یا امیرالمؤمنین! من یک خواهش از تو دارم، تو را به خدا حرف این مرد را درباره من نپذیر. مأمون گفت: قسم تو عملى است که هرگز حرف او را درباره ات نمى پذیرم. «او نمى دانست که حضرت شفاعتش را مى کنند» همانجا گردنش را زد. به هر حال حضرت رضا(ع) را با این حال آوردند و وارد مرو کردند. تمام آل ابى طالب را در یک محل جاى دادند و حضرت رضا(ع) را در یک جاى اختصاصى، ولى تحت نظر و تحت الحفظ، و در آنجا مأمون این موضوع را با حضرت در میان گذاشت و این یک مسئله که از مسلمات تاریخ است.
2. امتناع حضرت رضا(ع)
گذشته از این مسأله که این موضوع در مدینه با حضرت در میان گذاشته نشد، در مرو که در میان گذاشته شد حضرت شدیداً ابا کردند. همین ابوالفرج در «مقاتل الطالبین» نوشته است که مأمون، فضل بن سهل و حسن بن سهل را فرستاد خدمت حضرت رضا(ع) و این دو، موضوع را مطرح کردند. حضرت امتناع کردند و قبول نمى کردند. آخرش آندو گفتند: چه مى گویى؟! این قضیه اختیارى نیست، ما مأموریت داریم که اگر امتناع کنى همین جا گردنتان را بزنیم . «و علماى شیعه مکرر این را نقل کرده اند» بعد مى گوید: باز هم حضرت قبول نکردند. اینها رفتند نزد مأمون. بار دیگر خود مأمون با حضرت مذاکره کرد و باز تهدید به قتل کرد. یکدفعه هم گفت: چرا قبول نمى کنى؟! مگر جدتان على بن ابى طالب در شورا شرکت نکرد؟! مى خواست بگوید که این با سنت شما خاندان هم منافات ندارد، یعنى وقتى على(ع) آمد در شورا شرکت کرد و در امر انتخاب خلیفه دخالت نمود معنایش این بود که عجالتاً از حقى که از جانب خدا براى خودش قائل بود صرف نظر کرد و تسلیم اوضاع شد تا ببیند شرایط و اوضاع از نظر مردمى چطور است؟ کار به او واگذار مى شود یا نه؟ پس اگر شورا خلافت را به پدرتان على مى داد قبول مىکرد، تو هم باید قبول کنى.
البته آنها خودشان مى دانستند که ته دلها چیست و حضرت رضا(ع) چرا قبول نمى کنند. حضرت رضا(ع) قبول نمى کردند چون خود حضرت هم بعدها به مأمون فرمودند: تو مال چه کسى را دارى مى دهى؟! این مسئله براى حضرت رضا(ع) مطرح بود که مأمون مال چه کسى را دارد مى دهد؟ و قبول کردن این منصب از وى به منزله امضاى اوست. اگر حضرت رضا(ع) خلافت را من جانب الله حق خودشان مى دانند، به مأمون مى گویند تو حق ندارى مرا ولیعهد کنى، تو باید واگذار کنى بروى و بگویى من تاکنون حق نداشتم، حق شما بوده، و شکل واگذارى قبول کردن شماست، و اگر انتخاب خلیفه به عهده مردم است باز به او چه مربوط؟! حضرت آخرش تحت عنوان تهدید به قتل که اگر قبول نکنند کشته مى شوند قبول کردند. البته این سؤال براى شما باقى است که آیا ارزش داشت که امام بر سر یک امتناع از قبول کردن ولایتعهدی کشته شوند یا نه؟
3. شرط حضرت امام رضا(ع)
یکى دیگر از مسلمات تاریخ این است که حضرت رضا(ع) شرط کردند و این شرط را هم قبولاندند که من به این شکل قبول مى کنم که در هیچ کارى مداخله نکنم و مسؤولیت هیچ کارى را نپذیرم. در واقع مى خواستند مسؤولیت کارهاى مأمون را نپذیرند و به قول امروزیها ژست مخالفت را و اینکه ما و اینها به هم نمى چسبیم و نمى توانیم همکارى کنیم حفظ کنند و حفظ هم کردند. (البته مأمون این شرط را قبول کرد). لهذا حضرت حتى در نماز عید شرکت نمى کردند تا آن جریان معروف رخ داد که مأمون یک نماز عیدى از حضرت تقاضا کرد، امام فرمودند: این بر خلاف عهد و پیمان من است، او گفت: اینکه شما هیچ کارى را قبول نمى کنید مردم پشت سر ما یک حرفهایى مى زنند، باید شما قبول کنید، و حضرت فرمودند: بسیار خوب، این نماز را قبول مى کنم، که به شکلى هم قبول کردند که خود مأمون و فضل پشیمان شدند و گفتند اگر این برسد به آنجا انقلاب مى شود، آمدند جلوى حضرت را گرفتند و ایشان را از بین راه برگرداندند و نگذاشتند که از شهر خارج شوند.
4. طرز رفتار امام پس از مسئله ولایتعهدى
مسئله دیگر که این هم باز از مسلمات تاریخ است، هم سنى ها نقل کرده اند و هم شیعه ها، هم ابوالفرج نقل مى کند و هم در کتابهاى ما نقل شده است، طرز رفتار حضرت است بعد از مسأله ولایتعهدى. مخصوصاً خطابه اى که حضرت در مجلس مأمون در همان جلسه ولایتعهدى مى خوانند عجیب جالب است. به نظر من حضرت با همین خطبه یک سطر و نیمى که همه آن را نقل کرده اند وضع خودشان را روشن کردند. خطبه اى مى خوانند، در آن خطبه نه اسمى از مأمون مىبرند و نه کوچکترین تشکرى از او مى کنند. قاعده اش این است که اسمى از او ببرند و لااقل یک تشکرى بکنند. ابوالفرج مى گوید بالاخره روزى را معین کردند و گفتند در آن روز مردم باید بیایند با حضرت رضا(ع) بیعت کنند. مردم هم آمدند. مأمون براى حضرت رضا(ع) در کنار خودش محلى و مجلسى قرار داد و اول کسى را که دستور داد بیاید با حضرت رضا(ع) بیعت کند پسر خودش عباس بن مأمون بود. دومین کسى که آمد یکى از سادات علوى بود. بعد به همین ترتیب گفت یک عباسى و یک علوى بیایند بیعت کنند و به هر کدام از اینها هم جایزه فراوانى مى داد و مى رفتند. وقتى آمدند براى بیعت، حضرت دست مبارکشان را به شکل خاصى رو به جمعیت گرفتند. مأمون گفت: دستت را دراز کن تا بیعت کنند. فرمودند: نه، جدم پیغمبر صلی الله علیه و آله هم اینگونه بیعت مى کردند، دست مبارکشان رااینگونه مى گرفتند و مردم دستشان را مى گذاشتند به دست ایشان. بعد خطبا و شعرا، سخنرانان و شاعران که اینها که تابع اوضاع و احوال هستند، آمدند و شروع کردند به خطابه خواندن، شعر گفتن، در مدح حضرت رضا(ع) سخن گفتن، در مدح مأمون سخن گفتن، و تمجید کردن، بعد مأمون خدمت حضرت رضا(ع) گفت: قم فاخطب الناس و تکلم فیهم. برخیز خودت براى مردم سخنرانى کن. قطعاً مأمون انتظار داشت که حضرت در آنجا یک تأییدى از او و خلافتش بکنند. حضرت بر خاستند و در یک سطر و نیم فقط، صحبت فرمودند که جملاتشان در واقع ایراد به تمام کارهاى آنها بود. در بحار الانوار، ج49، ص146، عبارت چنین است:
«لنا علیکم حق برسول الله(ص) و لکم علینا حق به فاذا انتم ادیتم الینا ذلک وجب علینا الحق لکم.»
ما (یعنى اهلبیت) حقى داریم بر شما مردم به اینکه ولى امر شما باشیم:
«ان لنا حقا بولایة امرکم»
معنایش این است که این حق اصلاً مال ما هست و چیزى نیست که مأمون بخواهد به ما واگذار کند.
«و لکم علینا من الحق»
و شما در عهده ما حقى دارید. حق شما این است که ما شما را اداره کنیم و هرگاه شما حق ما را به جا آورید، یعنى هر وقت شما ما را به عنوان خلیفه پذیرفتید، بر ما لازم مى شود که آن وظیفه خودمان را درباره شما انجام دهیم. والسلام .دو کلمه: «ما حقى داریم و آن خلافت است، شما حقى دارید به عنوان مردمى که خلیفه باید آنها را اداره کند، شما مردم باید حق ما را بجا آورید، و شما حق ما را به ما بجا آورید ما در مقابل شما وظیفه اى داریم که باید انجام دهیم، و وظیفه خودمان را انجام مى دهیم». نه تشکرى از مأمون و نه حرف دیگرى، و بلکه مضمون بر خلاف روح جلسه ولایتعهدى است. بعد هم این جریان همین طور ادامه پیدا مى کند.
حضرت رضا(ع) یک ولیعهد به اصطلاح تشریفاتى هستند که حاضر نیستند در کارها مداخله کنند و در یک مواردى هم که اجباراً مداخله مى کنند به شکلى مداخله مى کنند که منظور مأمون تأمین نمى شود، مثل همان قضیه نماز عید خواندن.
علل پذیرش ولایتعهدی امام رضا علیه السلام
پس از آنکه امام تراژدى پیشنهاد خلافت را با توجه به جدى نبودن آن از سوى مامون، پشت سر نهادند، خود را در برابر صحنه بازى دیگرى یافتند. آن اینکه مامون به رغم امتناع امام، هرگز از پاى ننشست و این بار ولیعهدى خود را به ایشان پیشنهاد کرد. در اینجا نیز امام مى دانستند که منظور تامین هدفهاى شخصى مامون است، لذا دوباره امتناع ورزیدند، ولى اصرار و تهدیدهاى مامون چندان اوج گرفت که امام به ناچار با پیشنهادش موافقت کردند.
دلایل امام براى پذیرفتن ولیعهدى
هنگامى امام رضا(ع) ولیعهدى مامون را پذیرفتند که به این حقیقت آگاه بودند که در صورت امتناع، بهایى را که باید بپردازند تنها جان خودشان نمى باشد، بلکه علویان و دوستدارانشان همه در معرض خطر واقع مى شوند. در حالى که اگر برای امام جایز بود که در آن شرایط، جان خویشتن را به خطر بیفکنند، ولى در مورد دوستداران و شیعیان خود و یا سایر علویان هرگز به خودشان حق نمى دادند که جان آنان را نیز به مخاطره اندازند. افزون بر این، برای امام لازم بود که جان خویشتن و شیعیان و هواخواهان را از گزندها برهانند. زیرا امت اسلامى بسیار به وجود ایشان و آگاهى بخشیدنشان نیاز داشت. ایشان باید باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و راهبر و مقتدا در حل مشکلات و هجوم شبهه ها باشند.
آرى، مردم به وجود امام و دست پروردگان ایشان نیاز بسیار داشتند، چرا که در آن زمان موج فکرى و فرهنگى بیگانه اى بر همه جا چیره شده بود و با خود ارمغان کفر و الحاد در قالب بحثهاى فلسفى و تردید نسبت به مبادى خداشناسى، مى آورد. برای امام لازم بود که بر جاى بمانند و مسؤولیت خویش را در نجات امت به انجام برسانند و دیدیم که امام نیز با وجود کوتاه بودن دوران زندگیشان پس از ولیعهدى، چگونه عملاً وارد این کارزار شدند.
حال اگر ایشان با رد قاطع و همیشگى ولیعهدى، هم خودشان و هم پیروانشان را به دست نابودى مى سپردند این فداکارى کوچکترین تاثیرى در راه تلاش براى این هدف مهم در
برنمى داشت.
علاوه بر این، نیل به مقام ولیعهدى یک اعتراف ضمنى از سوى عباسیان به شمار مى رفت دایر بر این مطلب که علویان نیز در حکومت سهم شایسته اى داشتند. دیگر از دلایل قبول ولیعهدى از سوى امام آن بود که اهلبیت (ع) را مردم در صحنه سیاست حاضر بیابند و به دست فراموشیشان نسپارند و نیز گمان نکنند که ایشان آنگونه که شایع شده بود، فقط علما و فقهایى هستند که در عمل هرگز به کار ملت نمى آیند. شاید امام نیز خود به این نکته اشاره مى کردند هنگامى که «ابن عرفه» از خدمت ایشان پرسید: "اى فرزند رسول خدا، به چه انگیزه اى وارد ماجراى ولیعهد شدید؟" امام پاسخ دادند: "به همان انگیزه اى که جدم على(ع) را وادار به ورود در شورا نمود. (مناقب آل ابى طالب/ج4/ص364 ـ معادن الحکمة/ص192 ـ عیون اخبار الرضا/ج2/ص40 ـ بحارالانوار/ج49/ص140و141)
گذشته از همه اینها، امام در ایام ولیعهدى خویش چهره واقعى مامون را به همه شناساندند و با افشا ساختن نیت و هدفهاى وى در کارهایى که انجام مى داد، هرگونه شبهه و تردیدى را از نظر مردم برداشتند.
آیا امام خود رغبتى به این کار داشتند؟
اینها که گفتیم هرگز دلیلى بر میل باطنى امام براى پذیرفتن ولیعهدى نمى باشد. بلکه همانگونه که حوادث بعدى اثبات کرد، ایشان مى دانستند که هرگز دسیسه هاى مامون و دارودسته اش پایان نخواهد داشت. امام بخوبى درک مى کردند که مامون به هر وسیله اى که شده در مقام نابودى جسمى ایشان برخواهد آمد. تازه اگر هم فرض مى شد که مامون هیچ نیت شومى در دل نداشت، با توجه به سن امام امید زیستنشان تا پس از مرگ مامون بسیار ضعیف مى نمود. پس اینها هیچ کدام براى توجیه پذیرفتن ولیعهدى براى امام کافى نبود. از همه اینها که بگذریم و فرض را بر این بگذاریم که امام امید به زنده ماندن تا پس از درگذشت مامون را نیز داشتند، ولى برخوردشان با عوامل ذى نفوذى که خشنود از شیوه حکمرانى ایشان نبودند، حتمى بود. همچنین توطئه هاى عباسیان و دارودسته شان و بسیج همه نیروها و ناراضیان اهل دنیا بر ضد حکومت امام که اجراى احکام خدا به شیوه جدشان پیامبر(ص) و على(ع) باید پیاده مى شد، امام را با همان مشکلات زیانبارى روبرو مى ساخت. گفتیم که حتى مردم نیز حکومت حق و عدل امام(ع) را در آن شرایط نمى توانستند تحمل کنند. فقط اتخاذ موضع منفى درست بود با توجه به تمام آنچه که گفته شد در مى یابیم که براى امام(ع) طبیعى بود که اندیشه رسیدن به حکومت را از چنین راه پر زیان و خطری از سر بدر کنند، چرا که نه تنها هیچ یک از هدفهاى ایشان را به تحقق نمى رساند، بلکه بر عکس سبب نابودى علویان و پیروانشان همراه با هدفها و آمالشان نیز مى گردید. بنابراین، اقدام مثبت در این جهت یک عمل افتخارآمیز و بامنطق قلمداد مى شد.
اکنون که امام رضا(ع) در پذیرفتن ولیعهدى از خود اختیارى ندارند، و نه مى توانند این مقام را وسیله رسیدن به هدفهاى خویش قرار دهند، چه زیانهاى گرانبارى بر پیکر امت اسلامى وارد آمده دینشان هم به خطر مى افتد. . . و از سویى هم امام نمى توانند ساکت بنشینند و چهره موافق در برابر اقدامات دولتمردان نشان بدهند. . . . پس باید برنامه اى بریزند که در جهت خنثى کردن توطئه هاى مامون پیش برود.
منبع: زندگى سیاسى هشتمین امام، سید جعفر شهیدى
نسخه چاپی

