کرامات الرضا صلوات الله علیها
اداى قرض
خانمى علویه (سیده ) که از اهل زهد و تقوى بود و مواظبت به اوقات نمازهاى خود و سایر عبادات داشت و بواسطه تنگدستى و پریشانى دوازده تومان قرض دار شده بود و چون امکان اداى قرض خود را نداشت در شب جمعه پنجم ربیع الثانى 1331 توسل به امام هشتم حضرت ابى الحسن الرضا (علیه السلام) جسته و الحاح بسیار کرده که مرا از قرض آسوده فرمائید. پس خوابش برد و در خواب به او گفته شد که شب جمعه دیگر بیا تا قرضت را ادا کنیم . لذا در این شب جمعه بحرم مطهر تشرف پیدا کرده و انتظار مرحمتى آن حضرت را داشت .
تا قریب به ساعت هشت از شب، بعد از خواندن دعاى شریف کمیل چون حرم مطهر بالنسبه خلوت شده بود، آمد در پیش روى مبارک حضرت نشست در انتظار که آیا امام(ع) چگونه قرض او را مى دهند.
چون خبرى نشد عرض کرد مگر شما نفرمودید شب جمعه دیگر قرض تو را مى دهم و امشب شب موعد است و وعده شما خلف ندارد. ناگهان از بالاى سر او قندیلهاى طلا که بهم اتصال داشت بهم خورده و یکى از آنها از بالاى سر آن زن فرود آمده و منحرف شده و برابر زانوى آن زن به زمین رسید و عجب این است که چون گوى بلند شده و در دامن علویه قرار گرفت .
حاضرین از این امر تعجب نموده و بر سر آن علویه هجوم آوردند به نحوى که نزدیک بود صدمه اى به او برسد، پس خبر به تولیت وقت که مرتضى قلى خان طباطبائى بود دادند، آن علویه را طلبید و وجهى بوى داد و قندیل را گرفت لکن آن علویه محترمه با ورع بیشتر از دوازده تومان برنداشت و گفت من این مبلغ را به جهت قرض خود خواسته ام و بیش از این احتیاج ندارم.
شفاى پا
کربلائى رضا پسر حاج ملک تبریزى الاصل و کربلائى المسکن فرمود: من از کربلا به عزم زیارت حضرت على ابن موسى الرضا (ع ) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادى الاولى سنه 1334) تا رسیدم به ایوان کیف و آن اسم منزل اول بود. از تهران به جانب مشهد رضوى پس در آن منزل مبتلا به تب و لرز گردیدم و چون خوابیدم و بیدار شدم پاى چپ خود را خشک یافتم از این جهت در همان ایوان کیف دو ماه توقف نمودم که شاید بهبودى حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غیره داشتم تمام شد و از علاج نیز مایوس شدم .
پس با همان حالتى که داشتم برخاستم و دو عدد چوبى را که براى زیر بغلهاى خود فراهم کرده بودم و بدان وسیله حرکت مى کردم زیر بغلهاى خود گرفته و براه افتادم .
گاهى بعضى از مسافرین که مى دیدند من با آن حال به زیارت امام هشتم(ع) مى روم ترحم نموده مقدارى از راه مرا سوار مى کردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادى الاولى قریب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخیابان بسر بردم. روزش با همان چوبهاى زیر بغل رو به آستان مقدس امام رضا(ع) نهادم و نزدیک بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهربانى کرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بیرون آمده روانه شدم تا بصحن عتیق رسیدم و در کفشدارى چوب زیر بغلم لرزید و بزمین افتادم. پس با دل سوزان و چشم گریان نالیدم و عرض کردم اى امام رضا مرادم را بدهید آنگاه بزحمت برخاسته چوبها را در کفشدارى گذاردم و خود را بر زمین کشیدم تا بحرم مطهر مشرف گردیدم و طرف بالاسر شریف ، گردن خود را با شال خود بضریح مقدس بسته و نالیدم که اى امام رضا مرادم را بدهید.
پس بقدرى ناله کردم که بى حال شدم و خوابم برد در خواب فهمیدم کسى سه مرتبه دست به پاى خشکیده من کشیدند نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم که نزد سر من ایستاده اند و مى فرمایند برخیز کربلائى رضا پایت را شفا دادیم . مثل اینکه من سخن ایشانرا نشنیدم . دیدم آن شخص رفتند و برگشتند و باز فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، عرض کردم چرا مرا اذیت مى کنید. پس تشریف بردند بار سوم آمدند و فرمودند: برخیز کربلائى رضا که پاى تو را شفا دادیم ، در این مرتبه عرض کردم شمارا بحق خدا و بحق پیغمبر(ص) و بحق موسى بن جعفر(ع) کیستید .
فرمودند: امام شما، رضا. تا این سخن را فرمودند، من دست را دراز کردم تا دامن آن حضرت را بگیرم بیدار شدم در حالتى که قدرت بر تکلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع کردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم که پاى خشکیده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقریبا نیم ساعت بیش نگذشته بود.
شفاى دردها
مشهدى رستم پسر على اکبر سیستانى فرمود: من دوازده سال قبل از این تاریخ (سیزدهم ماه ربیع الثانى سنه 1335) از سیستان به مشهد مقدس مشرف و مقیم شدم پس از دو سال زوجه ام از دنیا رفت و بعد از آن درد شدیدى به پاى راست و کمرم عارض شد. به نحوى که از درد بى تاب شده و قوه برخاستن نداشتم و به جهت نادارى و پریشانى نتوانستم به طبیبهاى ایرانى رجوع کنم. لذا به حمالى گفتم تا مرا بر پشت نموده و به بیمارستان انگلیسى برد و دکتر انگلیسى در آنجا چهل روز باقسام مختلفه و دواهاى بسیار در مقام علاج برآمد. هیچ اثر بهبودى ظاهر نشد. بلکه پاى راستم که درد مى کرد روح از آن رفت و خشک شد به نحوى که ابدا احساس حرارت و برودت نمى کردم . لذا از درد پا راحت شده لکن کمرم مختصرى درد مى کرد و به جهت بى حس شدن پا نمى توانستم حتى با عصا بایستم . دکتر هم چون از علاج من ناامید شد به حمّالى گفت تا مرا از مریضخانه بیرون آورده پهلوى کوچه اى که نزدیک ارک دولتى بود گذاشت و من قریب ده سال در آن کوچه و نزدیکى آن تکدّى مى کردم و بذلت تمام روزگار را مى گذراندم تا در این اواخر بدرد بواسیر مبتلا شدم .
چون درد شدّت گرفت بسیار متاذى شدم و خود را به طبیب رساندم و او جاى بواسیر مرا قطع کرد و بیرون آمدم از اثر قطع بواسیر بیضتینم ورم کرد و مانند کوزه بزرگى شد و با این حال درد کمرم نیز شدت کرد. و در عذاب بودم .
روزى یک نفر ارمنى از آن کوچه مى گذشت و شنید که من از درد ناله مى کنم از راه شماتت گفت شما مسلمانها مى گوئید هرکس به کنیسه ما پناه برد دردش بدرمان مى رسد پس تو چرا پناه نمى برى که شفا بیابى (مقصود او از کنیسه حرم مطهر حضرت ثامن الائمه علیه السلام بود.)
شماتت آن ارمنى خیلى بر من اثر کرد بطوریکه درد خود فراموش کردم گویا بى اختیار شدم و به او گفتم تو را با کنیسه ما چکار است . ارمنى نیز متغیّر شده به من بد گفت و چوبى هم بر سر من زد و رفت .
من با نهایت خلق تنگى و پریشانى قصد پابوسی آستان مقدس امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) نمودم و چون قدرت راه رفتن نداشتم با سر زانوى چپ ، خود را کم کم کشانیدم تا به حرم مطهر رسیدم و بالاى سر خود را با ریسمانى بضریح بستم و عرض کردم آقاجان من از در خانه اتان بجائى نمى روم تا مرا مرگ یا شفا دهید و مرگ براى من بهتر است زیرا که طاقت شماتت ندارم .
پس دو روز در آستان آن حضرت بودم. روز سوم درد کمر و بواسیر شدت گرفت و یکى از خدام در حرم مرا اذیّت مى کرد که برخیز و از حرم بیرون شو. مى گفتم آخر من شلم و دردمندم و به کسى کارى ندارم و از مولاى خود شفا یا مرگ مى خواهم پس با دل شکسته بقدرى عرض کردم یا مرگ یا شفا و مرگ براى من بهتر است تا خوابم برد.
در عالم خواب دیدم دو انگشت از ضریح مطهر بیرون آمد و بر سینه ام خورد و صدائى شنیدم که فرمودند: برخیز!! من خیال کردم همان خادم است که مرا اذیت مى کرد. گفتم اذیت مکن بار دیگر دو انگشت از ضریح بیرون آمد و بر سینه ام رسید و فرمودند برخیز. گفتم نه پا دارم و نه کمر: فرمودند کمرت راست شد! در این حال چشمم را باز کردم ، میان ضریح مطهر آقائى دیدم که قباى سبز در بر و فقط عرق چینى بر سر داشتند و از روى مبارکشان ضریح پر از نور شده بود. فرمودند: برخیز که هیچ دردى ندارى .
تا این سخن را فرمودند فوراً برخاستم و به سرعت دست دراز کردم که دامن آن بزرگوار را بگیرم و حاجت دیگر بخواهم از نظرم غائب شدند. ملتفت خودم شدم که خواب هستم یا بیدار و دیدم صحیح و سالم ایستاده ام و از درد کمر و از مرض بواسیر و ورم بیضتین اثرى نیست.
شفاى لال
شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد بنام شکرالله فرمود: چون فهمیدم جماعتى از اهل سلطان آباد (که این زمان آنجا را اراک مى گویند) قصد زیارت امام هشتم على ابن موسى الرضا(ع) را دارند من نیز اراده تشرف بدربار آن بزرگوار نموده و عازم شدم و با ایشان پیاده روبراه نهادم و چون لال بودم باشاره بین راه مقاصد خود را بهمراهان مى فهمانیدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر مشرف گردیدم.
چون شب جمعه رسید من بى خبر از همراهان بقصد بیتوته در حرم شریف ماندم و پیش روى مبارک امام(ع) گردن خود را بآنچه بکمرم بسته بودم بضریح بستم و با اشاره عرض کردم اى امام غریب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گریه زیادى کردم و سرم را بضریح مقدس گذاشته خوابم ربود.
خیلى نگذشت کسى انگشت سبابه به پیشانى من گذاردند و سرم را از ضریح بلند نمودند. نگاه کردم سید بزرگوارى را دیدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و سر مبارکشان را عمامه سبزى بود و تحت الحنک انداخته و بر کمر شال سبزى داشتند پس با تمام انگشتان خود بر پهلوى من زدند و فرمودند شکرالله برخیز. خواستم برخیزم با خود گفتم اول باید گره هاى شال گردنم را باز کنم آنگاه برخیزم چون نگاه کردم دیدم تمام گره ها باز شده است.
چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم دیگر آن بزرگوار را ندیدم لکن صداى سینه زدن و نوحه زائرین را در حرم مطهر مى شنیدم . آنوقت دانستم که امام رضا(ع) به من شفا مرحمت فرموده است .
شفاى درد
شب جمعه چهاردهم ماه شوال سنه 1343 هجرى قمرى خانمى بنام فاطمه دختر فرج الله خان زوجه حاج غلامعلى جوینى ساکن سبزوار شفاء یافت چنانچه شوهرش نقل کرده :
زوجه ام بعد از وضع حمل بیمار شد تا گرفتار تب دائم گردید و تب او به 37 الى چهل درجه مى رسد و هرچه دکتران سبزوار در معالجه او سعى کردند فائده نبخشید بلکه بمرضهاى دیگر دچار گردید. یکى از اطباء گفت خوب است او را به جهت تغییر آب و هوا بخارج شهر ببرى. مریضه چون این سخن را شنید به من گفت حال که دکتر چنین گفته است بیا و منّتى بر من گذار باینکه مرا بزیارت حضرت رضا(ع) ببر تا شفاى خود را از آنحضرت درخواست کنم یا در آنجا بمیرم.
من راى او را پسندیدم و حرکت نموده تا به مشهد مشرف شدیم و چهار روز نزد طبیبى که او را مؤیدالاطباء مى گفتند براى معالجه رجوع کردیم لکن اثر بهبودى ظاهر نشد. آنگاه به دکتر آلمانى رجوع نمودیم و او پس از معاینه گفت بایستى یکسال لااقل معالجه شود. پس بیست روز مشغول معالجه گردید. لکن عوض بهبودى مرض شدت کرد بنحویکه زمین گیر شد و نتوانست حرکت کند. لذا من خودم نزد دکتر مى رفتم و دستور مى گرفتم تا روز سه شنبه یازدهم شوال وقتى که رفتم دیدم حاج غلامحسین جابوزى با جماعتى نزد دکتر آمدند و حاجى مذکور به دکتر گفت دیروز حضرت رضا(ع) دختر مرا شفاء مرحمت فرموده و اینک او را آورده ام تا معاینه کنى همان قسمى که دیروز معاینه نمودى پس دکتر دست دختر را سوزن زد و فریاد او از سوزش بلند شد.
دکتر دانست که دستش صحت یافته خوش وقت شد و گفت : من تو را باین کار دلالت کردم. آنگاه بدیلماج خود گفت بنویس که من دیروز کوکب مشلوله را معاینه کردم و علاجى براى او نیافتم مگر به نظر پیغمبر یا وصى او و امروز او را سلامت دیدم و شکى در شفاى او ندارم.
حاج غلامحسین مى گوید: بدیلماج گفتم به دکتر بگو چرا مرا به توسل بامام راهنمائى نکردى؟ جواب داد که او مردى بود بیابانى و محتاج بدلالت بود لکن تو مردى باشى تاجر و با معرفت احتیاج بدلالت نداشتى.
پس من اجازه حمام براى او خواستم اذن نداد. گفتم براى بودن بحرم و توسل بامام چاره اى نیست از اینکه حمام رود و پاکیزه شود گفت پس بحمام معتدل الحراره رود. بالجمله نزد مریضه خود آمدم و حکایت شفاى کوکب را بوى گفتم و او بگریه درآمد من باو گفتم تو نیز شب جمعه شفاى خود را از امام هشتم(ع) بگیر پس روز پنجشنبه بهمراهى زنى بحمام رفته و عصرى بحرم مطهر تشرف حاصل کرده و شفاى خودش را از حضرت گرفت.
اما خود آن زن گفته است چون خبر شفا یافتن کوکب را شنیدم دلم شکست با خود گفتم من بامید شفا به مشهد آمده ام لکن چه کنم که بمقصود نرسیدم تا اینکه پیش از ظهر روز چهارشنبه خوابیده بودم. در عالم رؤ یا سید بزرگوارى را دیدم که عمامه سیاه بر سر و قرص نانى بزیر بغل داشتند آن نان را بیک طرفى گذاردند و بآن علویه که پرستار من بود فرمودند این نان را بردار این سخن را فرمودند از نظر غائب شدند چون بیدار شدم قدرت برخاستن و نشستن در خود یافتم و حال آنکه پیش از خواب حالت حرکت در من نبود. پس فهمیدم که تب قطع شده و ساعت بساعت حالم بهتر مى شد تا شب جمعه که بحرم مطهر رفته توسل جستم و بامام اظهار درد دل مى نمودم که از سبزوار بامیدى به دربار شما آمده ام نه بامید طبیب، حال یا مرگ یا شفاء مى خواهم. اتفاقاً در حرم پهلوى زوجه حاج احمد بودم که شفاء یافت. من همین قدر دیدم نورى ظاهر شد که دلم روشن گردید. مانند شخص کورى که یکمرتبه چشمانش بینا گردد و در آنحال هیچ دردى و کسالتى در خود نیافتم به نظر مرحمت امام هشتم (ع).
شوهرش حاج غلامحسین گفت: بعد از سه روز او را نزد دکترش بردم، دکتر پرسید: در این چند روز گذشته کجا بودى؟ گفتم به جهت اینکه امام ما، مریضه مرا شفا داده و او را آورده ام که مشاهده نمایى. سپس دکتر آلمانى او را معاینه کرد و گفت او را هیچ مرضى نیست. آنگاه گفتم خواهش دارم که در این خصوص چیزى بنویسى که براى ما حجتى باشد.
دکتر مضایقه نکرد و بدیلماج گفت بنویس فاطمه زوجه حاج غلامعلى سبزوارى مدت یکماه در تحت معالجه من بود و علاج نشد و امروز او را معاینه کردم و سلامت دیدم.
شفاى چشم
مرحوم شیخ عبدالخالق بخارائى پیشنماز نقل فرمود که پسرى نابینا از اهل بخارا در اول شب 29 رجب سنه 1358 شفا یافت که از حالات او مطلع بود فرمود:
پدر این پسر در بخارا وفات نمود مادرش او را برداشت از بخارا به مشهد آورد و بحضرت على بن موسى الرضا(ع) پناهنده گردید. چند وقتى نگذشت که مادرش هم از دنیا رفت و آن پسر بیکس و تنها ماند و در حجره اى از سراى بخارائیها بتنهائى بسر مى برد. شبى در حجره تنها بود ترسى به او روى داد و در اثر آن ترس چشمهایش آب آورد و نابینا شد.
چون کسى را نداشت من ترحماً او را بردم نزد دکتر فاصل که در مشهد مقدس معروف بود به تخصص در معالجه چشم. چون دکتر چشم او را دید به بهانه اى گفت دو روز دیگر او را بیاورید. پس از دو روز دیگر خود پسر رفته بود. دکتر بهانه دیگر آورده بود که شیشه معاینه شکسته. لذا پسر مأیوسانه بجاى خود برمى گردد و در آن سراى بخارائیها یکنفر یهودى بوده از کسانیکه در مشهد معروفند به جدیدالاسلام. چون از بیکسى و نابینائى آن پسر خبر داشته گفته بود که من حاضرم تا صد تومان براى معالجه چشم این پسر بدهم.
پسر این سخن را که شنید گفت من پول جدید را نمى خواهم بلکه شفاى خود را از حضرت رضا(ع) مى خواهم. سپس بقصد شفا گرفتن به دارالسیاده مبارکه رضویه مى رود و پشت پنجره نقره متوسل به امام هشتم ارواحناه فداه مى شود.
خودش گفت در آن وقت مرا خواب ربود، ناگاه دیدم سید بزرگوارى از ضریح مطهر بیرون آمدند، لباس سفید در بر و شال سبزى بر کمر داشتند و سر مقدسشان برهنه بود بمن فرمودند: چه مى خواهى؟ عرض کردم چشمهاى خود را مى خواهم! حضرت یکدست پشت سر من گذاشتند و دست دیگر را بچشمهاى من کشیدند و من از خواب بیدار شدم در حالتیکه چشمهاى خود را روشن و همه جا و همه چیز را مى دیدم و مى بینم.
جوان خوشبخت
مرحوم میرزا على نقى قزوینى فرمود: روز عید نوروزى هنگام تحویل سال من در حرم مطهر حضرت رضا(ع) مشرف بودم و معلوم است که هر سال براى وقت تحویل سال بنحوى در حرم مطهر از کثرت جمعیت جاى بر مردم تنگ مى شود که خوف تلف شدن است. بالجمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مکان در پهلوى خود جوانى را دیدم که بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از این بزرگوار بخواه. من چون او را جوان متجددى دیدم خیال کردم از روى استهزاء این سخن را مى گوید. گویا خیال مرا فهمید، و گفت خیال نکنى که من از روى بى اعتقادى گفتم بلکه حقیقت امر چنین است زیرا که من از این بزرگوار معجزه بزرگى دیده ام. من اصلاً اهل کاشمرم و در آنجا که بودم پدرم به من کم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پیاده بقصد زیارت این بزرگوار به مشهد مقدس آمدم. جائى را نمى دانستم و کسى را نمى شناختم یکسره مشرف بحرم مطهر شدم و زیارت نمودم. ناگاه در بین زیارت چشمم بدخترى افتاد که با مادر خود بزیارت آمده بود.
چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و شیفته او شدم و عشق او در دلم جاگیر شد بقسمى که پریشان حال شدم. سپس نزد ضریح آمدم و شروع بگریه کردم و عرض کردم اى آقا حال که من گرفتار این دختر شده ام همین دختر را از شما مى خواهم.
گریه و تضرع زیادى نمودم بقسمى که بیحال شدم و چون بخود آمدم دیدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پریشانى حال باز نزد ضریح مطهر آمدم و شروع بگریه و زارى کرده و عرض کردم: اى آقاى من، دست از شما بر نمى دارم تا به طلبم برسم و به همین حال گریه و زارى بودم تا وقت خلوت کردن حرم رسید و صداى جار بلند شد که ایّهاالمؤمنون فى امان اللّه.
منهم چون دیدم حرم شریف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بیرون آمدم. چون به کفشدارى رسیدم که کفش خود را بگیرم دیدم یک نفر در آنجا نشسته است و به غیر از کفش من کفش دیگرى هم نیست. آن نفر مرا که دید گفت: نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى!! گفت بیا برویم که ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خیال کردم که چون من از کاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شاید پدرم به یک نفر از دوستان خود نوشته است که مرا پیدا کند و به کاشمر برگرداند.
بالجمله مرا بیک خانه بسیار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى کرد. وقتى که وارد حجره شدم شخص محترمى را در آنجا دیدم نشسته است. مرا که دید احترام کرد و من نشستم آنگاه به من گفت میرزا نصرالله کاشمرى توئى؟ گفتم بلى.
گفت: بسیارخوب، آنگاه به نوکر گفت: برو برادرزن مرا بگو بیاید که با او کارى دارم. چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست.
سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقیقت مطلب این است که من امروز بعدازظهر خوابیده بودم و همشیره تو با دخترش بحرم براى زیارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب دیدم یک نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا(ع) تو را مى خواهند. من فوراً برخاسته و رفتم و تا میان ایوان طلا رسیدم، دیدم آن بزرگوار در ایوان روى یک قالیچه اى نشستهاند چون مرا دیدند صورت مبارک خود را بطرف من نمودند و فرمودند: این میرزا نصرالله دختر تو را دیده و او را از من مى خواهد. حال تو دخترت را به او ترویج کن و کسى را روانه کن که در فلان وقت شب در فلان کفشدارى او را بیاورد. از خواب بیدار شدم و آدم خود را فرستادم درب کفشدارى تا او را پیدا کند و بیاورد و حال او را پیدا کرده و آورده اینک اینجا نشسته و اکنون تو را طلبیدم که در این باب چه راى دارى؟
گفت جائى که امام فرمودهاند من چه بگویم؟
آن جوان گفت من چون این سخنان را شنیدم شروع به گریه کردم. الحاصل دختر را به من تزویج کردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجت خود که وصل آن دختر بود رسیدم و خیالم راحت شد. این است که مى گویم هرچه مى خواهى از این بزرگوار بخواه که حاجات از در خانه او برآورده مى شود.
خرجى راه
سید جلیل آقاى حاج میرزاطاهر بن على نقى حسینى دام عزه که از اهل منبر ارض اقدس و از خدام کشیک چهارم آستان قدس است و بسیارى از مردم شهر مشهد بوى ارادت دارند نقل فرمود: شبى از شبهائى که نوبت خدمت من بود هنگام بستن درب حرم مطهر چون زائرین بیرون رفتند و حرم خلوت شد من با سایر خدام حرم مطهر را جاروب نمودیم.
آنگاه ملتفت شدیم که یک نفر زائر عرب از حرم بیرون نرفته و پشت سر مبارک نشسته و ضریح را گرفته و با امام(ع) مشغول سخن گفتن است. لکن چون بزبان او آشنا نبودیم نفهمیدیم چه عرض مى کند.
ناگهان شنیدم صداى پول آمد مثل اینکه یک مشت دو قرانى نقره میان دستش ریخته شد این بود نزدیک رفتیم و گفتیم چه خبر است و این پول از کجاست بزبان خودش گفت که حضرت رضا(ع) به من مرحمت فرمود. پس او را آوردیم در محل خدام که آنجا را کشیک خانه مى گویند و به یک نفر که زبان عربى مى دانست گفتیم تا کیفیت را پرسید.
او گفت: من اهل بحرینم و پولم تمام شده بود. عرض کردم اى آقاى من مى خواهم بروم و از خدمتتان مرخص شوم و خرجى راه ندارم حال باید خرجى راه مرا بدهید تا بروم. ناگهان دیدم این پولها میان دستم ریخته شد (سید ناقل گوید) چون آن پولها را شمردیم ده تومان و چهار قران دو قرانى چرخى رائج آن زمان بود.
شفاى مسیحى
من از کودکى مسیحى بودم و پیروى از حضرت عیسى (ع) مى نمودم و حال مسلمانم و اسلام را اختیار نمودم و اسمم را مشهدى احد گذارده ام . و شرح حالم از کودکى چنین است: دوماهه بودم پدرم دست از مادرم برداشت و زن دیگرى اختیار کرد و من بواسطه بى مادرى با رنج بسر مى بردم تا اینکه چون دوساله شدم پدرم مرد و بى پدر و مادر نزد خویشان خود بسر مى بردم تا جنگ بلشویک پیش آمد و نیکلا پادشاه روس کشته شد و تخت و بختش بهم خورد و من از شهر روس بطوس آمدم در حالتى که شانزده ساله بودم و چون چند ماهى در مشهد مقدس رضوى (علیه السلام) بسر بردم مریض شدم و بدرد بیمارى و غربت و بى کسى و ناتوانى گرفتار گردیدم تا اینکه مرض من بسیار شدت کرد.
شبى با دل شکسته و حال پریشان بدرگاه پروردگار چاره ساز براز و نیاز مشغول شدم و گفتم الهى بحق پیغمبرت عیسى(ع) بر جوانى من رحم کن. خدایا بحق مادرشان حضرت مریم(س) بر غربت و بى کسى من ترحم فرما. پروردگارا بحرمت انجیل عیسى(ع) و بحق موسى(ع) و تورات ایشان و بحق این غریب زمین طوس که مسلمانها با عقیده تمام به پابوسی ایشان مشرف مى شوند مرا شفا مرحمت فرما و از غم و رنج راحتم نما.
با دل شکسته بخواب رفتم در عالم خواب خود را در حرم مطهر حضرت رضا (علیه السلام) دیدم در حالتى که هیچکس در حرم نبود. چون خود را در آنجا دیدم مرا وحشت فرا گرفت که اگر بپرسند تو که مسیحى هستى در اینجا چه مى کنى، چه بگویم؟
ناگاه دیدم از ضریح نورى ظاهر گردید که نمى توانم وصف کنم و سعادت با بخت من دمساز شد و دیدم در جواهر ضریح باز شد و وجود مقدس صاحب قبر، حضرت رضا (علیه السلام) بیرون آمدند درحالى که عمامه سبزى چون تاج بر سر و شال سبزى بر کمر داشتند و نور از سر تا پاى آن بزرگوار جلوه گر بود به من فرمودند: اى جوان تو براى چه در اینجا آمده اى؟ عرض کردم غریبم بى کسم از وطن آواره ام و هم بیمارم براى شفا آمده ام بفدای رخ زیبایتان شوم من دست از دامنتان برندارم تا بمن شفا مرحمت فرمائید. پس از بیدارى چون خود را صحیح و سالم دیدم صبح به بعضى از همسایگان محل سکونت خود خوابم را گفتم ایشان مرا آوردند محضر مبارک آیة الله حاج آقا حسین قمى دام ظله و چون خواب خود را به عرض رسانیدم مرا تحسین فرمود.
چون اسلام اختیار کردم و مسلمان شدم از جهت اینکه جوان بودم بفکر زن اختیار کردن افتادم و از مشهد حرکت نموده بروسیه رفتم براى اینکه مشغول کارى بشوم.
از آنجائیکه تحصیلاتم کافى بود در آنجا رئیس کارخانه کش بافى و سرپرست چهارصد کارگر شدم و در میان کارگران دخترى با عفت یافتم کم کم از احوال خود به او اظهار نمودم و گفتم تو هم اگر اسلام قبول کنى من تو را بزوجیت خود قبول مى کنم.
آنگاه با یکدیگر به ایران مى رویم. آن دختر این پیشنهاد مرا قبول کرد و در پنهانى مسلمان شد لکن بجهت اینکه کسان او نفهمند به قانون خودشان آن دختر را براى من عقد نمودند وبعد از آن من او را به قانون قرآن و اسلام براى خود عقد کردم و آنگاه او را برداشته به ایران آوردم و به مشهد آمده و پناهنده بحضرت ثامن الائمه(ع) شدیم و خداوند على اعلا از آن زن دو دختر به من مرحمت فرمود و چون بزرگ شدند ایشانرا بدو سید که با یکدیگر برادرند تزویج نمودم یکى به نام سید عباس و دیگرى سید مصطفى کمالى و هر دو در آستان قدس رضوى شغلشان زیارت خوانى است براى زائرین و من خودم بکفش دوزى براى مسلمین افتخار مى نمایم.
شفاى خنازیر
صاحب مستدرک السفینه آقاى حاج شیخ على نمازى شاهرودى از فاضل کامل شیخ محمدرضا دامغانى نقل میکند که مى فرمود: من مطلع شدم بر حال جوانى که مبتلا شده بود به مرض خنازیر و هرچه به مریضخانه ها مراجعه کرد نتیجه اى بدست نیاورد و بهبودى حاصل نکرد. لذا متوسل شد به حضرت رضا ارواحناله الفداء. باین کیفیت که هر روز بحرم شریف مشرف مى شد و از خاک آستان عرش درجه آن بزرگوار به موضع مرض خود مى مالید تا چهل روز. لکن در این بین چون مشمول قانون خدمت سربازى شده بود او را براى خدمت بردند و چون دکتر او را معاینه نمود بواسطه مرض خنازیر او را معاف دائم نمود.
جوان به همان ترتیب که داشت دست از توسل خود برنداشت تا اواخر چهل روز بتدریج به نظر مرحمت حضرت رضا(ع) بهبودى یافت جز اندازه جاى یک انگشت که از مرضش باقى مانده بود و بسیار متحیر بود و نمى دانست و نمى فهمید که سبب خوب نشدن آن اندازه کمى از مرض چیست؟!
تا اینکه شنید بازرسى از تهران آمده است تا معلوم کند آیا اشخاصیکه ورقه معافیت بایشان داده شده در حقیقت مریض بوده اند یا از ایشان رشوه گرفته شده و نوشته را معافیت داده اند و لذا بناى تجدید معاینه شد.
پس آن جوان را خواستند و چون رفت و دیدند حقیقتا مریض است ورقه معافیش را تصدیق و امضاء نمودند و از خدمت کردن آسوده شد و بعد از این پیش آمد آن بقیه مرض نیز بعنایت حضرت رضا(ع) برطرف شد و کاملا شفا یافت آنگاه معلوم شد علت باقى ماندن آن اندازه از مرض چه بوده است.
---------------------------------------------------------------------------
منبع: کتاب کرامات الرضویه (علیه السلام) معجزات على بن موسى الرضا(علیه السلام) بعد از شهادت
نویسنده:على میرخلف زاده
__________________________________________________________________________________
دیدار یار غایب
نامش سید یونس و از اهالی آذرشهر آذربایجان بود. به قصد زیارت هشتمین امام نور، راه مشهد مقدس را در پیش گرفت و بدانجا رفت، اما پس از ورود و نخستین زیارت، همه پول او مفقود شد و بدون خرجی ماند.
ناگزیر به حضرت رضا علیهالسلام، توسل جست و سه شب پیاپی در عالم خواب به او دستور داده شد که خرج سفر خویش را از کجا و از چه کسی دریافت کند و از همین جا بود که داستان شنیدنی زندگیاش پیش آمد که بدین صورت نقل شده است.
خود میگوید: پس از مفقود شدن پولم به حرم مطهر رفتم و پس از عرض سلام گفتم: «مولای من! میدانید که پول من رفته و در این دیار ناآشنا، نه راهی دارم و نه میتوانم گدایی کنم و جز به شما به دیگری نخواهم گفت.»
به منزل آمده و شب در عالم رؤیا دیدم که حضرت فرمودند: «سید یونس! بامداد فردا، هنگام طلوع فجر برو در بست پایین خیابان و زیر غرفه نقارهخانه، بایست، اولین کسی که آمد رازت را به او بگو تا او مشکل تو را حل کند.»
پیش از فجر بیدار شدم و وضو ساختم و به حرم مشرف شدم و پس از زیارت، قبل از دمیدن فجر به همان نقطهای که در خواب دیده و دستور یافته بودم، آمدم و چشم به هر سو دوخته بودم تا نفر اول را بنگرم که به ناگاه دیدم «آقا تقی آذرشهری» که متأسفانه در شهر ما بر بدگویی برخی به او «تقی بینماز» میگفتند، از راه رسید، اما من با خود گفتم: «آیا مشکل خود را به او بگویم؟ با اینکه در وطن متهم به بینمازی است، چرا که در صف نمازگزاران نمینشیند.» من چیزی به او نگفتم و او هم گذشت و به حرم مشرف شد.
من نیز بار دیگر به حرم رفته و گرفتاری خویش را با دلی لبریز از غم و اندوه به حضرت رضا علیهالسلام، گفتم و آمدم. بار دیگر، شب، در عالم خواب حضرت را دیدم و همان دستور را دادند و این جریان سه شب تکرار شد تا روز سوم گفتم بیتردید در این خوابهای سهگانه رازی است، به همین جهتبامداد روز سوم جلو رفتم و به اولین نفری که قبل از فجر وارد صحن میشد و جز «آقا تقی آذرشهری» نبود، سلام کردم و او نیر مرا مورد دلجویی قرار داد و پرسید: «اینک، سه روز است که شما را در اینجا مینگرم، کاری دارید؟» جریان مفقود شدن پولم را به او گفتم و او نیز علاوه بر خرج توقف یک ماههام در مشهد، پول سوغات را نیز به من داد و گفت: «پس از یک ماه، قرار ما در فلان روز و فلان ساعت آخر بازار سرشوی در میدان سرشوی باش تا ترتیب رفتن تو را به شهرت بدهم.»
از او تشکر کردم و آمدم. یک ماه گذشت، زیارت وداع کردم و سوغات هم خریدم و خورجین خویش را برداشتم و در ساعت مقرر در مکان مورد توافق حاضر شدم. درست سر ساعت بود که دیدم آقا تقی آمد و گفت: «آماده رفتن هستی؟» گفتم: «آری!» گفت: «بسیار خوب، بیا! بیا! نزدیکتر.» رفتم. گفتم: «خودت به همراه بار و خورجین و هر چه داری بر دوشم بنشین.» تعجب کردم و پرسیدم: «مگر ممکن است؟» گفت: «آری!» نشستم. به ناگاه دیدم آقاتقی گویی پرواز میکند و من هنگامی متوجه شدم که دیدم شهر و روستای میان مشهد تا آذرشهر بسرعت از زیر پای ما میگذرد و پس از اندک زمانی خود را در صحن خانه خود در آذرشهر دیدم و دقت کردم دیدم، آری خانه من است و دخترم در حال غذا پختن. آقاتقی خواست برگردد، دامانش را گرفتم و گفتم: «به خدای سوگند! تو را رها نمیکنم. در شهر ما به تو اتهام بینمازی و لامذهبی زدهاند و اینک قطعی شد که تو از دوستان خاص خدایی، از کجا به این مرحله دستیافتی و نمازهایت را کجا میخوانی؟
او گفت: «دوست عزیز! چرا تفتیش میکنی؟» او را باز هم سوگند دادم و پس از اینکه از من تعهد گرفت که راز او را تا زنده است برملا نکنم، گفت: سید یونس! من در پرتو ایمان، خودسازی، تقوا، عشق به اهلبیت(ع) و خدمت به خوبان و محرومان بویژه با ارادت به امام عصر علیهالسلام، مورد عنایت قرار گرفتهام و نمازهای خویش را هر کجا باشم با طیالارض در خدمت او و به امامت آن حضرت میخوانم.» آری!
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در عالم رندی خبری نیست که نیست
-------------------------------------------------
منبع: شیفتگان حضرت مهدی، ج2
___________________________________________________________________
پوستین دوز
میخواهم جریانی را برایتان بازگو کنم که برایم بسیار با ارزش است، من مردی پوستین دوزم، نامم ابی بکر است. در این شهر مرا به امانتداری میشناسند. بیشتر مردم امانتهایشان را به من میسپارند و هر وقت که خواستند آن را از من طلب میکنند. امروز هم مردی به خانهام آمد و امانتی را به من سپرد تا برایش نگه دارم. او که رفت، از خانه بیرون رفتم و بسته او را که پارچهای پوستی به دورش پیچیده شده بود و بر آن مهر صاحبش به چشم میخورد جایی مدفون کردم. اینطور خیالم راحت بود که اتفاقی نمیافتد.
حدود یک سال از آن روز میگذرد. امروز یا فرداست که آن مرد از سفر باز گردد، به پسرم سپردهام وقتی آمد من را با خبر کند.
ـ پدر مردی آمده و میگوید به پدرت بگو به دنبال بستهای آمدم که مهر من به روی آن است.
ـ آمدم، برو بگو در میهمان خانه منتظر باشد تا به خدمتشان برسم.
پسرم که رفت در اتاقم را قفل کردم و نزد آن مرد رفتم.
ـ سلام برادر، آمدهام امانتیام را ببرم. خدا خیرت دهد، در طول سفر خیالم آسوده بود که اندوختهام به یغما نمیرود.
ـ علیک السلام، برویم، من بستهات را بیرون خانه در مکانی امن پنهان کردهام.
ـ بیرون از خانه؟!
ـ بله، آن را دفن کردهام. اینطور خیالم راحت بود که فقط من از مکان آن با خبرم.
در طول راه به مکانی فکر میکردم که بسته پوستی را در آن دفن کرده بودم. نمیدانم چرا آنجا را به خاطر نمیآوردم. به خودم میگفتم: ابی بکر فکر کن، بیشتر فکر کن، باید آن را پیدا کنی. ظاهرم متبسم بود و به حرفهای او گوش میکردم اما در دلم غوغایی بود. خدایا چه کنم؟
ـ برادر! ابیبکر، ساعتی میشود که در شهر پرسه میزنیم، نمیخواهی مرا به محل دفن بستهام ببری؟
ـ میخواهم، اما خدا میداند که مکانش را به خاطر نمیآورم.
ـ چه شد؟! به خاطر نمیآوری؟! یعنی فراموش کردهای کجا آن را مدفون ساختهای؟ بیشتر فکر کن مرد!
ـ متأسفم! تمام طول راه به همین موضوع فکر میکردم. نمیدانم چرا هر چه بیشتر فکر میکنم کمتر نتیجه میگیرم. یادم هست زیر درختی بود و اطراف آن درخت بچهها بازی میکردند. شب که شد بسته را آنجا دفن کردم.
آن مرد، ناراحت و غمگین با من خداحافظی کرد، هنوز چند قدمی از من فاصله نگرفته بود که به سمت من برگشت و گفت: ابیبکر، من به امانتداری تو ایمان داشتم، گویا اشتباه میکردم. تو امانتدار قابل اعتمادی نیستی. وقتی نمیتوانی، کاری که در توانت نیست را انجام نده.
او رفت اما صدایش در سرم میپیچید: گویا اشتباه کردم، گویا اشتباه کردم، تو امانتدار خوبی نیستی. از ناراحتی راه خانه را فراموش کرده بودم. به خودم که آمدم خود را خارج از شهر یافتم. جمعیتی را دیدم. یعنی آنها کجا میروند؟ باید از آنها بپرسم که به کدام سمت روانند. چرا آنها سر راه من قرار گرفتهاند؟ چرا باید به اشتباه سر از اینجا در بیاورم؟
وقتی فهمیدم آنها به مشهد میروند تا امام علی بن موسی الرضا(ع) را زیارت کنند دلم لرزید. شاید چارهام در استغاثه به امام رضا(ع) باشد. باید با آنها همراه شوم. بدون آمادگی برای سفر، خودم را به آن سیل جمعیت سپردم. باید بروم و از امامم کمک بخواهم. آبرویم در خطر است. اگر آن مرد دوباره سراغ امانتیاش را از من بگیرد باید چه جوابی به او بدهم؟
خستگی راه را نمیفهمیدم. با کسی همصحبت نمیشدم. آنقدر مغموم و نگران بودم که تنها به رسیدن فکر میکردم و بس، دلم روشن بود. میدانستم امام نظری به من خواهند انداخت و این فکر به من آرامش میداد.
به حرم که رسیدم، سر از پا نمیشناختم. خودم را به مرقد آن بزرگوار رساندم و ساعتی با امامم درد دل کردم. آقا بگو چه کنم؟ آقا آبرویم در خطر است. آقا کمکم کنید تا به یاد آورم. خدایا به حرمت این مکان مقدس کمکم کن.
بعد از نماز و زیارت گوشهای نشستم. از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد. در عالم خواب دیدم کسی به سمت من آمدند و به من فرمودند؛ امانتی تو در فلان محل است.
بیدار که شدم میدانستم جوابم را یافتهام. آن مکان را به خاطر آوردم. بله درست بود. همان محل بود. به شهرم که برگشتم بدون اینکه به خانه بروم و خستگی راه را از تن در کنم به خانه آن مرد رفتم و او را به مکان دفن امانت بردم. خوشحالی او را هنگام دیدن بستهاش هنوز به خاطر میآورم. اما من امانتدار واقعی را پیدا کرده بودم. امانتداری که زائران دلهایشان را نزد او به امانت میسپارند و نرفته آرزوی بازگشت به حرم ایشان را دارند. من هم باید دوباره به مشهد بروم. برای عرض تشکر، از آن روز هر وقت گرفتاری را میبینم که از پس مشکلش بر نمیآید راه مشهد را نشانی میدهم تا گمشدهاش را بیابد.
-------------------------------------------------
منبع: عیون اخبارالرضا، شیخ مفید، ص 532
_____________________________________________________________________________
خداوندا چه کنم؟
امروز هم زن و فرزندانم گرسنهاند! از صبح که از خانه خارج شدهام همین طور بلاتکلیف به دور خود میگردم. کوچههای مدینه گویا تمامی ندارند. فکر میکنم امروز این بار دومی است که از این کوچه گذشتهام!
چرا چنین شد؟ آه! جواب فرزندانم را چه بدهم؟ دختر کوچکم دیگر توانی برایش باقی نمانده. چقدر ضعیف و لاغر شده است.
امروز سومین روزی است که ناامید به خانه بر میگردم. خواستم به خدمت امام جواد(ع) بروم اما میگویند ایشان را از در دیگری عبور میدهند. رمقی برایم باقی نمانده، دو روز است که من و همسرم چیزی نخوردهایم، بچههای کوچکم با خرده نانهایی که در خانه بود سر میکنند. خدایا به خاطر آنها گشایش کن. من انسان آبروداری هستم چگونه از کسی بخواهم پولی به من بدهد؟ نه من این کار را نمیکنم، پس جواب بچههایم را چه بدهم؟
اینگونه نمیشود. امروز به در خانه امام جواد(ع) میروم. شاید فرجی شد. بهتر است کمی تندتر راه بروم. گویی نور امیدی به دلم تابیده. آقا تاکنون مسکینی را از خود نراندهاند. امیدوارم بتوانم ایشان را ببینم چیزی به خانه امام(ع) نمانده. این کیست که به طرف من میآید؟ هان او هم یکی از مستمندان مدینه است. او بارها مورد عنایت امام قرار گرفته.
ـ چه شده سعد؟ امام را دیدی؟ مشکلت را مرتفع ساختی؟
ـ آری همه میگفتند حضرت رضا(ع) به فرزندشان امام محمدتقی جوادالائمه(ع) نامهای نوشتهاند و در آن سفارش ما مستمندان مدینه را نمودهاند.
ـ چه سفارشی؟
ـ امام رضا(ع) نوشتهاند: ای ابا جعفر شنیدم غلامان هنگام سواری تو را از در کوچک خانهات بیرون میآورند. آنها نمیخواهند خیری از تو به کسی برسد، به حق من بر تو! از تو میخواهم که ورود و خروج خود را همیشه از در بزرگ قرار دهی و به طور دائم، طلا و نقره همراه تو باشد تا به سائلین بدهی. من میخواهم خداوند تو را به واسطه انفاق و بخشندگی بلند کند، بذل و بخشش کن و از انفاق مترس، خداوندی که عرش را آفریده، کار را به تو تنگ نمیکند. «فانفق و لا تخش من ذی العرش اقتاراً»
به سرعت قدمهایم میافزایم. من هم میروم تا حاجتم را از امامم بخواهم، چرا که تنها این خاندان دست رد بر سینه کسی نخواهند زد.
--------------------------------------------------------
منبع: کتاب زندگانی امام هشتم، نوشته علی اصغر عطائی خراسانی
______________________________________________________________________
غرور
گوش تا گوش مجلس نشستهاند. مردانی که همه برای دیدن امام و گفتگو با ایشان آمدهاند. آن سوی اتاق امام رضا (علیه السلام) و نزدیک ایشان زیدبن موسی(ره) برادر امام حضور دارند.
من گوشهای از مجلس دو زانو کنار عمویم نشستهام. هنوز نوجوانم، کسی اعتنایی به من نمیکند. صدای زید(ره) میآید، زیدبن موسی(ره)، فرزند امام موسی کاظم (علیه السلام)، گویا به همه فخر میفروشد. ببینم چه میگوید. زید: آری ما از ذریه حضرت فاطمه (سلام الله علیها) هستیم، آتش بر ما حرام است، پدر ما امام موسی کاظم (علیه السلام) روزها را روزه میگرفتند و شبها را به عبادت سپری میکردند. ما از نسل برگزیدهایم...
چشمانم به امام افتاد، گویا متوجه حرفهای برادرشان شده بودند، ایشان قبل از این، در حال صحبت با مردم بودند. امام رو به زید کردند و فرمودند: ای زید! آیا گفتگوی نقالان کوفه که اُمُنا حضرت فاطمه (سلام الله علیها) خویش را از نامحرم حفظ کردند و خدا آتش را بر ذریه ایشان حرام کرد ترا مغرور کرده است؟ به خدا قسم که این تنها برای امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و فرزندانی که از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) به دنیا آمدند شأن و مقام است، اما اینکه موسی بن جعفر (علیه السلام) خدا را اطاعت کند، روز را روزه بگیرد و در شب عبادت کند و تو نافرمانی خدا کنی، آیا در قیامت هر دوی شما در عمل مساوی محاسبه میشوید؟ همانا امام حسین (علیه السلام) فرمودند: برای ما، در نیکی از پاداش دو بهره است و در بدی هم دو بهره از آتش. پس هر کسی که خدا را اطاعت نکند از ما اهل بیت نیست و تو هر گاه خدا را اطاعت نکنی از ما اهل بیت نیستی مانند معنای این آیه که خدا فرزند نوح(ع) را از او نفی کرد. یعنی گفت آن پسر بدکاره پسر تو نبود و این به آن معنا نیست که فرد بدکار پسر حضرت نوح(ع) نبوده یعنی پسری که به خدا کفر ورزد پسر این پدر نیست. او به سبب معصیتش از پدر نفی شد نه به دلیل دیگر.
هنوز با چشمانی متعجب به جمعیت نگاه میکنم. نگاه منور امام به من میافتد لبهای مبارکشان متبسم میشود. از خوشحالی گویا در آسمان سیر میکنم. پس اگر من هم از خدا اطاعت کنم و کارهایم درست و الهی باشد از دوستداران اهل بیت(ع) خواهم بود و از آنهایم. چقدر خوشحالم! دیگر حقارتی را احساس نمیکنم من هر که باشم اگر عملم خیر باشد مورد محبت اباالحسن(ع) قرار خواهم گرفت. خوشحالم و به خود میبالم.
---------------------------------------------------------
منبع: عیون اخبار الرضا، ص 478
____________________________________________________________________
باران
چقدر هوا گرم است. مدتهاست که باران نباریده. شایعات تلخی شنیدم. میگویند از وقتی امام رضا (علیه السلام) به توس آمده، دیگر این شهر روی باران را به خود ندیده. خیلی دلم شکست، آنها اشتباه میکنند. امام رضا (علیه السلام) مظهر همه خوبیها هستند. چرا این آسمان قصد باریدن ندارد؟ خدایا چه میشود؟ اگر باز هم باران نبارد بیشک خشکسالی میشود. در همین مدت کوتاه رودها کم آب شدهاند. چاهها خشکیدهاند. اگر این وضع ادامه پیدا کند چه اتفاقی میافتد؟
امروز جمعه است. مأمون از خدمت امام کمک خواسته. او از خدمت امام(ع) خواسته که برای نزول باران دعا کنند. امام(ع) فرمودند بگویید دوشنبه مردم برای نماز باران به بیابان بیایند. وقتی از مردم شنیدم که دوشنبه باران میآید خیلی خوشحال شدم. احساس غرور میکردم. اطمینان داشتم که باران خواهد آمد و آنهایی که امام(ع) را نشناختهاند باز میشناسند.
دوشنبه خیلیها چشم انتظار باران بودند. من دست خواهر کوچکم را گرفتم و همراه جمعیت به راه افتادم. همه آمده بودند چه آنها که به امام(ع) شک داشتند، چه کسانی که با یقین میرفتند. فضه نگاهش را از من بر نمیداشت. پرسیدم: چه شده خواهر کوچولو! فضه گفت: خواهر اگر باران نبارد، اگر ابری توی آسمان پیدایش نشود چه میشود؟ حرفهای فضه ته دلم را خالی کرد. اما نه! باید ایمانم را حفظ کنم. با قاطعیت به فضه گفتم: نه خواهر کوچولو مطمئن باش و وقتی باران شروع به باریدن کرد به گوشهای برو تا خیس نشوی.
جمعیت مانند سیل به راه افتاده بود. تا چشم کار میکرد آدم دیده میشد. همه متعجب و نگران به هم نگاه میکردند. چه خواهد شد؟
بعد از نماز، امام، باریدن باران را دعا نمودند. چشمهایم به خوبی امام(ع) را نمیدید ایشان را در هالهای از اشک میدیدم. خیلیها اشکهایشان را مقدمه بارانی زیبا قرار داده بودند. امام مردم را خواستند به خانههایشان بروند. ابرهای سیاهی شروع به حرکت کردند. رعد و برق همه جا را روشن کرده بود. چشم، چشم را نمیدید. همه جا پر از خاکی بود که بر اثر باد تند از زمین بلند شده بود. دست فضه را در دستهایم میفشردم. به سرعت قدمهایم افزودم. فضه از صدای غرش رعد و برق میترسید و هر از گاهی جیغ میکشید
ـ خواهر کی میرسیم من میترسم؟
ـ عجله کن، راه بیا و نترس. امام(ع) فرمودند این ابرها به کسی آسیب نمیرساند، رسالت آنها باران است.
هنوز به خانه نرسیده بودیم که احساس کردم قطرهای لبهای سرخ و تب دارم را خیس کرد. آری باران بود که میبارید. از خوشحالی با صدای بلند گریه میکردم. به خانه که رسیدم مادرم را دیدم که در وسط حیاط ایستاده بود. او چشمهای خیسش را به من دوخت و گفت: دخترم راست میگفتی امام(ع) با خود به توس برکت آوردهاند، اگر امام(ع) به توس نیامده بودند چه میشد؟ راستی واقعاً چه میشد؟
------------------------------------------------
منبع: عیون اخبار الرضا شیخ صدوق ص 407
_________________________________________________________________
کوزه عسل
مرد که ریشهای بلند و سپیدش را هوای سرد کوهستان به بازی گرفته بود همچنان در دهانهی غار ایستاده بود و هر لحظه بیشتر ردای کهنه و سوراخش را به خود میپیچید. این پا و آن پا میکرد تا گروه مرکب سوار به نزدیک غار رسیدند. آن وقت با سرعت روی سنگریزهها سر خورد و از سراشیبی پایین آمد. با چنان سرعتی افسار یکی از اسبها را گرفت که اسب ترسید و حرکتی کرد و مرد نزدیک بود بر زمین بیافتد. خودش را نگهداشت. چند لحظه با چشمان ریز و بیرنگش به صورت مبارک سوار خیره شد: «ای جوانمرد! نمیدانید چقدر آرزوی دیدارتان را داشتم تا اینکه شنیدم در مسیر خراسان از اینجا خواهید گذشت. مدت زیادی است که منتظرم تا از شما بخواهم به کلبه ویرانه من بیایید و آن را با شمع وجودتان روشن کنی» همهمه دیگر سواران که به گوشش خورد حاکی از آن بود که به دنبال کارش برود و اصرار نکند، چون راه درازی در پیش دارند. دوباره در افسار اسب محکم چنگ انداخت. در خود قدرتی عجیب دید تا هر طور شده نگذارد این فرصت از دست برود. یا ابن رسول الله، من سالهاست در این بیابان ذکر میگویم و همیشه اجداد پاک شما را ستایش کردهام. من دوستدار شما هستم. آیا چشم دوستدارتان را به قدوم خویش روشن نمیفرمایید؟»
ایشان که از اسب پایین آمدند برادرانه آغوش باز کردند و مرد شانهاشان را بوسید. طولی نکشید که در دلش قسم خورد رایحه بهشت به مشامش رسیده است. مرد خواست راهنمایی کند که از آن سراشیبی بالا بروند، اما ایشان ایستادند و به سمت سواران برگشتند: «شما هم پیاده شوید. قدری در منزل این مرد استراحت میکنیم.» درجا خشکش زد. نیم نگاهی شرمگین به سواران انداخت و فهمید شاید بیشتر از سیصد نفر باشند. قلبش تند میزد. زود خودش را جمع و جور کرد و به رویش نیاورد: «بفرمایید، بفرمایید منت میگذارید»
ساعتی بود که همه نشسته بودند. از تنگی جا میترسید روی دست و پای کسی پا بگذارد، اما این مانع نشد که چندین بار به بیرون غار برود و نگاهی به تنها کوزهی عسل و قرص نانی که پشت تخته سنگ کنار غار پنهان کرده بود نیاندازد و دوباره برگردد و پنهانی به شمار مردان گرسنه نگاه نکند. آخرین بار که برگشت فهمید بیفایده است، هر چه بشمرد کم نخواهند شد، به قدری که کوزهای عسل و قرصی نان سیرشان کند. گوشهای نشست و از شرم اشک در چشمانش حلقه زد و نتوانست به سمت آقایی که دعوتشان کرده بود نگاه کند. مدتی نگذشت که شنید مولایش صدایش میکنند، سربلند کرد، خود ایشان بودند. با احتیاط از لابهلای دست و پاها گذر کرد و دو زانو کنار ایشان نشست، اما به صورت مبارکشان نگاه نکرد. امام فرمودند: «نگران نباش، هر چه داری بیاور»
دوباره که بازگشت، طوری که انگار میخواست کسی نفهمد، همان کوزه عسل و قرص نان را خدمت ایشان آورد: «شرمندهام یابن رسول الله. شما دعوت مرا قبول فرمودید و به کلبه حقیر من تشریف آوردید و من طعامی غیر از این ندارم که از شما و همراهانتان پذیرایی کنم. به بزرگواری خودتان مرا ببخشید.»
امام بدون اینکه پاسخی بدهند ردای خود را به روی نان و عسل انداختند و زیر لب زمزمهای فرمودند. مرد تند تند میرفت و میآمد و تکههای نان و عسلی که زیر ردا بود، برمیداشت و جلوی مهمانان میگذاشت. آخرین تکه را که جلوی سیصدمین نفر گذاشت نفس راحتی کشید، فرزند رسول خدا(ص) با لبخندی شوخ او را نگاه میکردند.
مرد با چشمانی نمناک جلوی غار ایستاده بود و از بلندی به کاروان که دور میشد، خیره مانده بود. باد در ردای پارهاش نفوذ میکرد. با پشت دست بینیاش را پاک کرد و ردا را به خود پیچید و به سمت غار برگشت. قدمی برنداشته بود که در جا خشکش زد. پشت همان تخته سنگ کنار غار چشمش به کوزه عسلی افتاد و قرص نان، خطوط چهره پیرش در هم کشیده شد. کنار تخته سنگ بر زمین نشست و قرص نان را به دست گرفت: «هرکس که به امامت شما مشکوک باشد، رحمت خداوند شامل حالش نشود .» آهی کشید و به حرکت کاروان در دور دست خیره شد و صدای هق هق گریهاش در کوهستان پیچید.
--------------------------------------------------
منبع: کتاب خورشید شرق، ص 149
_________________________________________________________________
مرز آشنایی
دیگر از خستگی، خودم را پشت اسب رها کرده بودم و دست و پایم رمق نداشت. راه بسیار طولانی بود از مدینه تا ایران تا طوس. از پشت سر زمزمهای شنیدم: «آن طرف، دیوارهای طوس را میبینم.» با این حرف قدری جان گرفتم. عقال و چفیه از سر برداشتم و به آن طرفی که مرد گفته بود نگریستم. دیگر به هیچ چیز جز رسیدن به مأمنی و رفع خستگی این سفر طولانی فکر نمیکردم، فعلاً نمیخواستم فکر کنم حتی به چگونه خارج شدنمان از مدینه و غربتی که انتظارمان را میکشید، دیاری ناآشنا و خیلی چیزهای نامعلوم دیگر.
با پا ضربهای به پهلوی اسب زدم و خودم را نزدیک مرکب اماممان علی بن موسی(ع) رساندم. قبل از اینکه چیزی بگویم دیدم لبهای ایشان آرام تکان میخورد.
ـ «آقای من؟»
با صدای من آرام رو برگرداندند، من لحظهای دچار تردید شدم که باید بقیه حرفم را بگویم یا نه!
ـ «چه شده، ای موسی پسر سیار؟ طاقتت از کف رفته میبینم. دیوارهای طوس به چشم من هم خورد.»
قدری مرکب را کنار ایشان راندم و گفتم: «اگر صلاح بدانید حالا که دروازه نزدیک است، قدری سریعتر حرکت کنیم تا زودتر برسیم و بعد از مدتها سفر، قدری قرار بگیریم.»
امام نه به من نگاه میکردند نه به سمت دیوارهای طوس. ناخودآگاه خط نگاه امام را دنبال کردم، لکه سیاهی در دوردست که به نظر میرسید گروهی از مردم باشند. امام انگار که با خودشان زمزمه کنند، فرمودند:
«خواهیم رسید موسی. عجله نکن! خواهیم رسید. اما بدان که قرار شیعه تنها در قلبش خواهد بود و روزی که به دیدار خدای خود بشتابد.»
سکوت کردم و به یکباره تمام شوق رسیدن در من فروکش کرد. صدای شیون و زاری مرا به خود آورد. گروهی که از دور میآمدند، حالا نزدیکتر شده بودند و تابوتی روی دوششان به چشم میخورد. نیم نفسی بلعیدم تا چیزی بگویم که ناگهان امام پا از رکاب خالی کردند و با شتاب به سمت جمعیت رفتند. لجام اسب رها شده را در دست گرفتم و وقتی دیدیم امام خود را به کنار جنازه رساندند و چنان که یکی از نزدیکانشان باشد آن را گرفتند و همراهی میکردند، ما هم یکی یکی پیاده شدیم. همه با یک سؤال در نگاهمان و جستجو در میان جمع که شاید آشنایی در آن باشد، به آنها نزدیک شدیم. عاقبت از مردی که انتهای جمعیت بود پرسیدم: «ببخش برادر، خدا رحمتش کند. این جنازه کیست؟» با چشمانی غمناک نامی را گفت که اصلاً نشنیده بودم. گفتم: «به کجا میبریدش؟» گفت: «به گورستان خارج از شهر.»
یک لحظه از اینکه دریافتم خلاف جهت شهر حرکت میکنیم، بیصبر شدم که حکمت این تشییع جنازه دیگر چیست؟ ناگهان امام رو به من کردند و فرمودند:
«هرکس جنازه یکی از دوستان ما را تشییع کند، از گناه پاک میشود مثل روزی که از مادر متولد شده است.»
یک لحظه از فکری که از سرم گذشت، شرمسار شدم و نگاهم را دزدیدم. انگار ایشان از هر چه که به آن میاندیشیدم خبر داشتند. خودم را دلداری دادم که اینطور نیست و ایشان بالاخره میدانند که همه ما خستهایم. میدانستم که امام حکمت، تدبیر، عصمت، عدالت و کرامت دارند اما چرا باید از هر چیزی که از دل ما میگذرد خبر داشته باشند.
امام همچنان به جنازه چسبیده بودند، انگار که از کودک خویش مواظبت میکردند. بالاخره جنازه را کنار گور، زمین گذاشتند. امام به مردم فرمودند که یک طرف بایستند تا میت را واضح ببینند. آن وقت کنارش زانو زدند. نزدیک شدم تا شاید چهره مرد را ببینم. امام دست مبارکشان را بر سینه مرد نهاده بودند و شنیدم که میفرمودند:
«فلانی، تو را به بهشت بشارت میدهم. دیگر بعد از این ناراحتی نخواهی دید.»
امام علی بن موسی(ع) همان نامی را بر زبان راندند که من از آن مرد پرسیده بودم. وقتی به سمت مرکبهایمان میرفتیم، دیگر نتوانستم نپرسم، به خدمت امام عرض کردم: «آقا، مگر این مرد را میشناختید؟ آخر اینجا سرزمینی است که تاکنون به آن نیامدهایم.»
امام تبسم فرمودند و سوار اسب شدند و دیگر کلامی نشنیدم تا زمانیکه چند قدم دیگر تا دروازه شهر طوس نمانده بود. حضور امام را در کنار خود احساس کردم و فرمودند:
«مگر نمیدانی اعمال و کردار شیعیان ما هر صبح و شام بر ما عرضه میشود؟ اگر در اعمال خود کوتاهی نموده باشند، از خداوند برای آنها طلب بخشش مینماییم و چنانچه کار نیکی انجام داده باشند، برای آنها درخواست پاداش میکنیم.»
دلم لرزید. درست بیرون دروازه ایستادم، در حالیکه اشک پهنای صورتم را پر کرده بود. امام را دیدم که اولین نفری بودند که وارد شهر شدند. دیگر نمیخواستم وارد شوم به امام خیره شده بودم. زبانم بند آمده بود، دلم میخواست نگذارم ایشان بروند و وارد آن سرنوشتی که برای من مبهم و نامعلوم بود، بشوند. ایشان که میدانستند برای اینکه از آبروی خویش برای ما طلب بخشش کنند و خواهان پاداش خوبیهای شکسته بسته ما باشند. قلبم فشرده شد. خودم را حقیر دیدم. من نباید میگذاشتم ایشان به آن غربت نامعلوم بروند، اما برای خستگی خودم ایشان را تکلیف به شتاب کردم. درمانده شده بودم، بقیه یاران پشت سر ایشان وارد شدند و من همچنان ایستاده بودم و نگاه میکردم.
ناگهان امام علی بن موسی(ع) بدون اینکه به سمت من برگردند، دست مبارکشان را در هوا تکان دادند و فریاد زدند:
ـ «بیا موسی! این تقدیریست که رضای خدا در آن است.»
چفیه را بر سر انداختم و مرکب را به جلو راندم.
--------------------------------------------------------------
منبع: صد داستان از خورشید شرق، نوشته عباس بهروزیان، ص 64
____________________________________________________________________________-
نیشکر در تابستان
همینطور که از روستای ایدج به شهر میآمدم به ایشان فکر میکردم. کاروان حامل ایشان در اهواز توقف کرده بود و من میرفتم تا در آنجا به دیدار ایشان برسم. به محض ورود به اهواز، زمزمههایی را از مردم شنیدم:
«مریض شدهاند» «فقط کمی کسالت پیدا کردهاند» «باید طبیب خبر کنیم» از یکی پرسیدم: چه شخصی را میگوئید؟ معلوم شد که ایشان، پیشوای هشتم، به خاطر گرمای تابستان دچار کسالت شدهاند. به محل اقامتشان رفتم و در برابرشان نشستم.
به محض اینکه خودم را معرفی کردم با مهربانی فرمودند: ابوهشام از تو میخواهم که برای من طبیبی بیاوری.
فوراً برخاستم و رفتم. طبیب که بالای سرشان حاضر شد ایشان نام گیاهی را گفتند و آن را خواستند. طبیب گفت: شما از کجا اسم این گیاه را میدانید. به جز شما، هیچکس از مردم این گیاه را نمیشناسد. و بعد ادامه داد: از این گذشته در فصل تابستان که اصلاً این گیاه پیدا نمیشود. به چشمان طبیب خیره شدم. انگار از هوش و استعداد برق میزد.
پیشوای هشتم مکثی کردند و فرمودند: پس کمی نیشکر بیاور. طبیب گفت: این یکی که از آن گیاه اول شگفتآورتر است. تابستان اصلاً فصل نیشکر نیست. طبیعتاً میفهمیدم که طبیب درست میگوید اما چیزی نمیگفتم؛
اگر حرفی میزدم به این معنا بود که حرفهای پیشوایم را قبول ندارم.
همان موقع پیشوای هشتم صلوات الله علیه به من نگاه کردند. نشانی محلی را دادند و فرمودند: آنجا خرمن گاه است. مردی سیاهپوش آنجاست که محل نیشکر و این گیاه را به تو خواهد گفت. آنهم در همین فصل تابستان، برو و آنها را برای طبیب بیاور. در حالی که از این برخورد عجیب بدنم سست شده بود، برخاستم. در حال رد شدن از مقابل ایشان، احساس کردم به شدت به من خیره شده اند و تا لحظه بیرون رفتنم با آن نگاه مبارکشان مرا تعقیب کردند. اقدام من از ابتدا مأیوسانه بود. من از سر ناچاری آنجا رفتم، تا اینکه آن مرد را پیدا کردم. همان مردی که لباس تیرهای به تن داشت. چهرهاش بیحالت بود. محل نیشکر و آن گیاه را از او خواستم، خودش برایم مقداری از آن دو گیاه را آورد و گفت که به عنوان بذر برای سال آینده نگه داشته است.
وقتی بر میگشتم احساس آسودگی میکردم و مغرور از یافتن دارو برای پیشوایم بودم.
بعد از اینکه رسیدم نیشکر و آن گیاه را به طبیب دادم. او با چهرهای متعجب آنها را از من گرفت. پیشوای هشتم صلوات الله علیه مرا تحسین کردند و فرمودند: معلوم است که برای بدست آوردنش زحمت کشیدهای. من اگرچه میدانستم کار سادهای را انجام دادهام اما به روی خودم نمیآوردم.
همان موقع بود که در پس نگاه بهتزدهی طبیب، متوجه قطره اشکی شدم که در گوشه چشمش میدرخشید. همان چشمانی که از هوش و استعداد برق میزد. بعد او با صدای تازهای که با قبل فرق داشت، آهسته از من پرسید: ابوهاشم این مرد فرزند کیست؟
من گفتم: فرزند سید پیامبران است.
و درست در لحظهای که این جمله را میگفتم، در همان زمان، متوجه وجود علم و دانش بیحسابی شدم که آنجا در وجود ایشان بود و به طبیب آگاهی بخشیده بود.
---------------------------------------------------------
منبع: هشتمین سفیر رستگاری
_________________________________________________________________________
رهاتر از آهو
دوباره آن را در جلوی خود میدید. دقیقاً بعد از آن ماجرا اینطور شده بود و هر جا که میرفت آن بچه آهو را جلوی خود میدید. با همان چشمانی که اشک، خیسشان کرده بود و حالا داشت همینها را به ابن یعقوب سراج میگفت: به او گفت که آن بچه آهو رهایش نمیکند. هر جا میرود، توی بازار... توی خانه... توی کوچه... آن آهو را میبیند و وقتی به او نزدیک میشود دیگر هیچ چیز نیست... هیچ چیز.
از ابن یعقوب پرسید: تو چطور؟ تو هم هنوز به آن بچه آهو فکر میکنی؟
ابن یعقوب گفت: گاهی میشود که من هم ساعتها به آن روز فکر میکنم و سپس گفت: عبدا... به هر حال آن اتفاق، اعتقاد ما را تغییر داد. میخواهم بگویم اتفاقی به آن مهمی را که نمیتوان فراموش کرد.
آن روز فراموش ناشدنی بود. همین چند وقت پیش که هنوز امامت پیشوای هشتم صلوات الله علیه را قبول نداشتند، یکروز به دنبالش راه افتاده بودند. پیشوایمان به بیابان رفته بودند. بعد آنجا به یک دسته آهو رسیده بودند. بچه آهویی جدا از دسته ایستاده بود.
آنها دیده بودند که چطور پیشوایمان به آهو اشاره کرده بودند و بعد در حالی که هیچ انتظارش نمیرفت بچه آهو پیش آمده و نزدیک شده بود. اینکه او چطور معنی اشاره پیشوایمان را فهمید، گیجشان کرده بود. عبدا... و ابن یعقوب دورتر ایستاده بودند اما میتوانستند ببینند که آهو در میان دستهای پیشوا صلوات الله علیه بیتابی میکند. پیشوایمان صلوات الله علیه دست بر سر آهو میکشیدند و چیزهایی را زمزمه میکردند. عبدا... و ابن یعقوب به بچه آهو خیره مانده و فقط چیزهایی را حس میکردند. بچه آهو در حالی که اشک میریخت از پیشوا جدا شده و رفته بود.
امام صلوات الله علیه بسمت آن دو برگشته بودند و قبل از اینکه آنها سؤالی بکنند فرموده بودند:
«میدانید آن بچه آهو چه گفت؟ آنها سری تکان دادهِ بودند. وقتی آن آهو را صدا زدم با خوشحالی پیش من آمد. گفت امیدوار بوده از گوشت او خوراکی تهیه کرده و بخورم. اما وقتی به او گفتم برود ناراحت شد و اشک ریخت. دلیل گریهاش همین بود.»
عبدا... قبل از این توضیح چیزهایی را کم و بیش دریافته بود. آن موقع احساس میکرد وجودش به طرز غریبی آرام گرفته و رها شده است، آنهم بیآنکه سعی کرده باشد. به چشمان ابن یعقوب خیره مانده بود. دیگر از بیاعتقادی که تا ساعتی قبل گریبانگیرشان بود خبری نبود، چون که حقیقت غافلگیرشان کرده بود.
و هنوز عبدا... هر جا میرفت، اینجا و آنجا، توی خلوت و بین جمعیت، آن بچه آهو را جلوی چشم خود میدید. آن هم بچه آهویی که حلقه اشک در چشمانش میلرزد.
-------------------------------------------------
منبع: ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار تألیف مرحوم محمدباقر مجلسی ـ ترجمه موسی خسروی
__________________________________________________________________________________
آفتابی که بر نیشابور تابید
زن چندین بار سعی کرده بود از رختخواب بلند شود، اما تلاشش بیهوده بود. پریده رنگ افتاده بود و با چشمانی بیحال به پنجره نگاه میکرد. هجوم صداها را از دورترها میشنید که هر لحظه نزدیکتر میشد. دلش خواسته بود که پلهها را پایین برود و در این روزی که مردم نیشابور انتظارش را کشیده بودند، به پیشواز ایشان برسد. اما حالا آن قدر ناتوان افتاده بود و به قدری احساس ضعف میکرد که شک داشت حتی ثانیهای دیگر زنده بماند. دلش خواسته بود کسی به کمکش بیاید و او را به میدان ببرد تا در مراسم شرکت کند، اما انتظاری بینتیجه بود. حالا آن صداها گاهی مفهومی پیدا میکرد و او میشنید که کسی پیشوای هشتم صلوات الله علیه را صدا میزد، گریههایی بلند میشد و گویا زنی زمزمه کنان دعایی میخواند. از پنجرهی اتاق تکه ابری دیده میشد که از صبح راه نور را بر او بسته بود.
بنابراین اتاق فضای نیمه روشنی داشت، از صداهایی که حالا به پایین پنجره رسیده بود، میتوانست تعداد بیشماری از مردم را تصور کند که در میدان وسیعی که پنجرهاش به آن باز میشد، ایستاده بودند. صدای به سر و سینه زدنها و گمب گمب قدمها، قلب زن را میفشرد. چه کسانی آن بیرون هستند؟ ایشان حالا دارند میآیند یا آمدهاند؟ این چه صدای شیونی است؟ هیچکس نبود که جوابی به سؤالاتش بدهد.
سپس شنید که کسی با صدای بلند گفت: ای فرزند رسول خدا! شما را قسم میدهیم که چهره خویش را برای ما نمایان کنید و حدیثی از جد بزرگوارتان برای ما نقل کنید.
ثانیههایی در سکوت گذشت و بعد صداهای فریاد و شیون را شنید. میتوانست ببیند که امام صلوات الله علیه ، اشتر خود را متوقف کردهاند و سر از کجاوه بیرون آوردهاند. حتی گریبانهای چاک خورده را هم میدیدند. اشکی از گوشه چشمانشان چکید. بالاخره همه ساکت شدند. نوای ناآشنا اما صمیمیای را شنید که فرمودند: پدرم موسی کاظم به نقل از پدرشان جعفر صادق، به نقل از پدرشان محمدباقر، به نقل از پدرشان زین العابدین، به نقل از پدرشان سیدالشهدا، به نقل از پدرشان علی بن ابی طالب، به نقل از رسول خدا و جبرئیل نقل کردهاند که خداوند سبحان فرمود:
کلمه «لا اله الا الله» دژ من است و هر کس آن را به زبان آورد، وارد دژ من شده است و هرکس وارد دژ من شود از عذابم در امان خواهد بود.
در سکوت دوبارهای که حکمفرما شده بود، موجی از هیجان، وجود زن را میلرزاند، آن حدیث به نظرش نقل جدیدی نیامد، اما مطمئن بود که حقیقت جدیدی در آن نهفته است. پی برد که شاید گفتن «لا اله الا الله» برای او و بقیه، تبدیل به سخنی بیمعنی و کسالت بار شده است و حالا آن را به گونهای تازه باید شنید.
فکر کرد که سکوت آن بیرون، طولانی شده است. آن وقت بود که سعی کرد کنجکاوانه خودش را پشت پنجره بکشاند، اما نتوانست. در بستر افتاده بود و موج انتظار را کاملاً حس میکرد. انتظار برای شنیدن حرفی که انگار ناتمام مانده بود، حرفهایی از بین صداهای برخاسته شنید:
ـ پیشوا صلوات الله علیه دوباره ایستادند.
ـ پیشوا مجدد سر از کجاوه بیرون میآورند.
گوشهایش را تیز کرد. دوباره آن صدای صمیمی را شنیبد:
«اما ورود به این دژ را شرط و شروطی نهادهاند و من از شروط آن هستم.»
دقایقی بعد فریادهای خداحافظی مرد و زن را میشنید. این بار صداها کم کم در خم کوچهها خاموش میشد. زن دست لرزانش را به علامت خداحافظی بالا آورد و تکان داد، حالا داشت هق هق میکرد.
بعد از چهل و سه سال زندگی حالا ایمانش داشت تغییر میکرد و عقیدهاش محکمتر میشد.
اندکی بعد دیگر صدایی از کوچه باقی نمانده بود و از نفسهای زن هم، تکه ابر در آسمانی محو شده بود و حالا آفتابی درخشان بر او و بقیه شهر میتابید. انتظارش برای همیشه تمام شده بود. کمکی به او شده بود، کمکی که هیچ فکرش را نمیکرد. اما در آخرین لحظات، فقط یک حسرت داشت؛ ای کاش میتوانست قلم در دوات بزند و آن حدیث را بنویسد تا جاودانه بماند.
با این حسرت بود که نفس آخرش را کشید، چرا که او نتوانسته بود ببیند آن بیرون 24 هزار قلمدان در جوهر همین کردند و آن حدیث را نوشتند.
---------------------------------------------------
منبع: میهمان طوس، محمدعلی دهقانی ، خورشید شرق، عباس بهروزیان
______________________________________________________
منابع :
پایگاه اطلاع رسانی آستان قدس رضوی
کتاب زندگانی امام هشتم صلوات الله علیه، نوشته علی اصغر عطائی خراسانی
صد داستان از خورشید شرق، نوشته عباس بهروزیان
مجله هنر دینى ،شماره 6
هشتمین سفیر رستگاری: علی کرباسیزاده
ترجمه جلد دوازدهم بحارالانوار تألیف مرحوم محمدباقر مجلسی ـ ترجمه موسی خسروی
میهمان طوس: محمدعلی دهقانی
عیون اخبارالرضا صلوات الله علیه، ، جلد 2
کتاب شیفتگان حضرت مهدی : قاضی زاهدی، احمد، ، ج2، به نقل از کتاب نوادر شریف رازی «کرامات الکاتبین»
کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار
نسخه چاپی





