نقش رهبری حضرت رضا(ع) | آخرین به روز رسانی : ۰۴ دى ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸
صفات عالیه انسانى
حضرت امام رضا (علیه السلام) بر حسب ظاهر دوّمین شخصیّت کشور اسلامى آن روز بودند و حضرت رضا (علیه السلام) با مقامى که داشتند، بر حسب ظاهر آن روز ولیّعهد بوده، و قادر بر هرگونه کارى بودند. امّا به خودشان تغییرى راه نداده و پیوسته به ارشاد و هدایت مردم پرداخته و ساده مىزیستند، و لذا در احوالشان آمده که به هنگام صرف غذا، تمام غلامان و زیردستان کوچک و بزرگ و حتى مهتر خویش را احضار مىفرموده و با سخنان خود آنان را مأنوس مىکرده و بعد همه باهم دستهجمعى بر سر یک سفره به صرف غذا مشغول مىشدهاند، و هنگامى که یکى از حضار عرضه داشت: براى زیردستان سفره جداگانهاى بگسترانید، امام فرمودند: خداى ما یکى، و پدر و مادرمان حضرت آدم و حوّا هم یکى است، و جزاى هرکسى در گرو عمل اوست.
و در روایتى وارد شده که آن حضرت به هنگام آماده شدن سفره غذا ظرف بزرگى را میطلبیدند، و از هرچه که در سفره وجود داشت مقدارى در آن ظرف بزرگ قرار مىدادند، و سپس آن را براى تعدادى از فقرا و بینوایان مىفرستاده اند، و این گونه اخلاق اسلامى را جز در امامان معصوم و رهبران به حق اسلام در هیچ مکتب و مذهبى نمىتوان یافت (کافى/ ج4/ ص52).
آن حضرت همه جا در دسترس مردم بودند، و از تشریفات حکومتى و قراردادن حاجب و نگهبان و امثال آن که معمولاً شیوه حاکمان جداى از مردم است متنفّر بودند، و اگر در خانه ایشان دربان و یا حاجبى بوده، از سوى مأمون عباسى تعیین شده، و نه تنها ارتباطى به آن حضرت نداشت، بلکه برای آن امام معصوم جاسوس هم بوده است، مثلا در تاریخ وارد شده که شخصى به نام (هشام) (بحارالانوار/ ج49 چاپ جدید/ ص139) از سوى فضل بن سهل ذوالریاستین (صدر اعظم مأمون) و همچنین از سوى خود مأمون عباسى مأموریت یافت که به عنوان حاجب امام رضا (علیه السلام) جاسوسى کند، و تا آنجائى که مىتواند اخبار بیت امام را گزارش بدهد، این شخص خودش را به عنوان یکى از خدمتگزاران امام جا زده و به امر مأمون عباسى به عنوان پیشخدمت حضرت رضا (علیه السلام) به خانه آن حضرت راه یافت.
او کمکم ملاقاتهاى حضرت را با مردم کنترل کرده، و روز به روز فشار بر حضرت را مىافزود، تا آنجائى که تعداد بسیارى از شیعیان را از ملاقات با آن حضرت اجباراً منع کرد، و حتى فرمایشاتى را که از امام با دیگران ردّ و بدل مىشد گزارش مىداد.
امروزه تاریخ، اعمال مأمون و امثال او را محکوم مىکند و این ضعف مأمون عباسى را نشان مىدهد که شخصى به عنوان جاسوس برای خانه حضرت رضا (علیه السلام) منصوب بدارد تا اینکه رفت و آمد را کنترل کرده و آنچه در بیت امام واقع مىشود گزارش بدهد، علاوه بر اینکه خود تجسّس بر خانه افراد و به ویژه رهبران مذهبى حرام است، و از این جهت مأمون مرتکب خلاف اسلام مىشده، و این اندیشه توجیه همیشگى ستمگران است که (هدف وسیله را توجیه مىکند).
تاریخ افرادى را معرّفى مىکند که داوطلبانه و به طور افتخارى در خدمت حضرت امام رضا (علیه السلام) در آمدند از قبیل (معروف کرخى) که در ایام کودکیش به پیروى از آئین پدر و مادرش مسیحى بوده، و بعد به دست شریف حضرت رضا (علیه السلام) مسلمان شده، و پیوسته ملازم خانه و خدمتگزار آن حضرت شد، و به شرف خدمت امام افتخار و مباهات مىورزید.
حفظ آبروى مردم
بر هر مسلمانى واجب است که آبروى برادر و خواهر مسلمانش را نگاه دارد، و حتى در غیابش نیز باید آبرویش حفظ شود، و اسلام غیبت مرد و یا زن مسلمان را از گناهان کبیره شمرده است. و خاندان عصمت و طهارت که تجلّى اسلام در تمام شئون زندگى هستند در این مسئله پیش قدم بودند، و حتى اگر کسى براى رفع نیازش به ایشان رجوع مىکرد، نه تنها نیازش را برآورده بلکه پس از برآوردن آن از نگاه کردن به رویش خوددارى کرده تا نکند آن فرد نیازمند کمى خجالت بکشد.
مثلاً در تاریخ حضرت على بن موسى الرّضا (علیه السلام) آمده که شخصى به حضورایشان شرفیاب شده و اظهار داشت که: در سفر حج خرجى سفرم را گم کرده و مىخواهم به وطنم باز گردم در حالى که پولى به همراه ندارم، اگر بر من لطف کنید و خرج سفرم را بپردازید، هنگام رسیدن به شهر خودم به قدر آنچه را که به من دادهاید از سوى شما صدقه مىدهم، چون من از موارد مصرف صدقه نیستم.
حضرت این مرد را نشانده و احترامش کردند، و سپس به اندرون خانه تشریف برده و درب حجره را بستند، بعد از چند لحظه دست شریفشان را از بالاى در بیرون آورده و آن مرد را صدا زدند، آن مرد که نزدیک آمد، حضرت فرمودند: این دویست دینار (هریک دینار شرعى لااقل معادل یک مثقال طلا، عیار 18 است) است، با خودت ببر و به مصرف برسان و از سوى من هم صدقه نده، آن مرد کیسه زر را گرفته و از خانه حضرت خارج شد. یکى از اصحاب پرسید: شما که لطف زیادى بر این مرد روا داشتید، دیگر چرا چهره خودتان را از او مخفى نمودید؟! امام فرمودند: نخواستم چون حاجتش را برآوردهام ذلّت خواهش و سؤال را در چهرهاش ببینم، پیغمبر اکرم فرمودند: (کسى که کار نیکى را مخفیانه انجام بدهد، معادل پاداش هفتاد حج است، و خداوند گناهان او را مىبخشد) (کافى/ جلد4/ صفحه24)
در حمام عمومى
یکى از نکات بارز در اخلاق ائمّه اطهار علیهمالسلام، همان جنبه مردمى ایشان مىباشد، به طور مثال حضرت امام رضا (علیه السلام) که مىتوانستند در خانه براى خودشان حمّام اختصاصى بسازند، و یا لااقل هنگام رفتن به حمام عمومى، مثل بسیارى از قدرتمندان دستور بدهند که آنجا را خلوت کنند، در نهایت تواضع و فروتنى مثل تمام مردم روزى به حمام عمومى تشریف بردند، داخل آن حمام مردى غریب و ناشناس بود که مىخواست کسى بدنش را کیسه بکشد، نگاهى به اطراف حمّام انداخت و چشمش به رخسار پر مهر و لطف امام هشتم (علیه السلام) افتاد، آنگاه از امام خواهش کرد که: آقا اگر ممکن است پشتم را کیسه بکشید؟ و امام رضا (علیه السلام) با آن شخصیّت معنوى و همچنین مقام ظاهرى که داشتند بدون هیچگونه تکبّرى، خواسته آن مرد ناشناس را بر آوردند، و کیسه را بدست گرفتند، و او را شستشو مىدادند که در این میان افرادى وارد حمام شده، و بر آن حضرت با خطاب: یابن رسول الله سلام کردند، آن مرد غریب که متوجّه اشتباه خود شده بود، با دستپاچگى از جاى برخواسته و از حضرت معذرتخواهى کرد، ولى حضرت به او امرکردند که بنشیند تا کارشان تمام بشود، و همینطور هم شد (مناقب آل ابىطالب، چاپ ایران، جلد4 صفحه .362) ،از این داستان دو نکته مهم به دست مىآید:
1 ـ اینکه حضرت امام رضا (علیه السلام) آنقدر مردمى بودهاند که نه تنها بدون تشریفات وارد حمام عمومى مىشده، بلکه با حالتى ساده ظاهر مىشدند تا آنجائى که افرادى او را نشناخته، و از وى درخواست کشیدن کیسه به بدنشان مىکردهاند.
2 ـ حضرت امام رضا (علیه السلام) علاوه بر مقام امامت دوّمین شخصیت دولت اسلامى آن روز از نظر ظاهر و با این وجود بدون تکبر از برآوردن حاجت پیش پاافتاده مؤمنى ابا نکردند، بلکه از او مىخواهند که کارشان را به آخر برسانند، و این درس مهمّى است براى حاکمان و فرمانروایان که در میان مردم چگونه زندگى کنند.
رفتار با متکبر
فضل بن سهل ذوالریاستین که مأمون عباسى ریاست نیروهاى مسلح و ریاست دیوان دربار خود را بدو سپرده بود، به دستور مأمون عباسى براى خود اماننامهاى با اختیارات کامل نوشته و آن را به امضاى درباریان رسانیده، و سپس براى توشیح و مهر مأمون آن را نزد وى فرستاد، مأمون هم آن نامه را مهر زده و توشیح کرد، و سپس تمام خواستههاى ذوالریاستین را برآورده ساخت، علاوه بر آنکه نامهاى را به خطّ خود نگاشت و در آن اموال بسیار و زمینها و املاک و سلطه را نیز بدو بخشید.
فضل براى اینکه همین امتیازات را پس از مأمون در دوران بقدرت رسیدن ولیعهدش امام رضا (علیه السلام) نیز دارا باشد، از مأمون خواهش کرد که آن نامه را به امضاى امام رضا (علیه السلام) نیز برساند، اما مأمون نپذیرفته و گفت: که حضرت رضا (علیه السلام) با ما شرط کردهاند که هیچگونه اقدامى از نظر حکومتى نکنند، پس بهتر است خودت این نامه را به حضور ایشان ببرى. به همین جهت ذوالریاستین نامه مأمون را با خود برداشته، و خدمت امام رضا (علیه السلام) وارد شد، دید آن حضرت نشستهاند و مشغول انجام کارى هستند، ذوالریاستین در جاى خودش در آستانه درب حجره ایستاد تا حضرت اذن دخول و نشستن به او بدهند، او مدّتى ایستاد و حضرت اعتنایش نکردند، و پس از آنکه غرور و تکبّر او را سرکوب نموده و با این رفتار ادبش کردند، سر شریفشان را بالا گرفته و فرمودند چه حاجتى دارى؟
ذوالریاستین با چهرهاى برافروخته عرضه داشت اى سرور من این نوشته ایست از امیرالمومنین مأمون، حضرت رضا (علیه السلام) در حالى که چهره شریفشان را درهم کشیده بودند فرمودند: آن را بخوان، و ذوالریاستین همان طور که ایستاده بود، همه آن نوشته را قرائت کرد، آنگاه حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند: تا زمانى که تقوى پیشه کنى و از خدا بترسى ما قبولت داریم، و سپس روى شریفشان را از او برتافته و مشغول کار خود شدند، و فضل بن سهل ذوالریاستین با غرورى درهم شکسته، و قیافهاى رنگ باخته از حضور شریف آن حضرت خارج شد. (بحار الانوار، چاپ جدید، جلد49 صفحه168)
عیادت از مریض
در تاریخ حضرت امام رضا (علیه السلام) وارد شده که آن حضرت همانند جدّ بزرگوارشان پیامبر اسلام (ص) اگرچند روز یکى از دوستان و مؤمنین را نمىدیدند، حالش را مىپرسیدند، و اگر مطّلع مىشدند که بیمار است به دیدار او مىشتافتند.
یکى از روزها یک نفر از شیعیان آن حضرت بیمار شد، و حضرت امام رضا (علیه السلام) براى دیدار او به خانهاش تشریف برده و حالش را پرسیدند؟ و سپس در همان چند لحظه آن بیمار را تسلّى خاطر و موعظه و اندرزش دادند و به او فرمودند: مردم دو گروه هستند، یکى با مرگ به راحتى و آسایش دست مىیابد، و دیگرى با مرگش مردم را از شرّ خود راحت مىکند، و تو اگر مىخواهى از گروه اول باشى، ایمان به خدا و ولایتت را تجدید کن تا پس از مرگ در آسایش باشى آن مرد چنین کرد و پس از چند لحظه در محضر پر مهر و محبّت حضرت امام رضا (علیه السلام) چشم از جهان فروبست.( بحار الانوار، چاپ جدید ج49)
عفو گنهکاران
در زمان فرمانروائى هارون عباسى پس از شهادت امام هفتم حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام)، عدّهاى به فرماندهى جلودى که مردى سفّاک و بی رحم بود، مأموریت یافتند به محلّه بنى هاشم در شهر مدینه منوّره حمله کنند، و تمام خانهها را به تاراج بکشند. جلودى براى انجام مأموریت عازم شهر مدینه شده، و با افراد خود به محلّه بنى هاشم و از جمله به بیت حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) که امام رضا (علیه السلام) در آنجا بودند یورش برده، و بیت منورحضرت را به محاصره خود در آورد. حضرت رضا (علیه السلام) که از مقصود جلودى آگاه بودند، تمام بانوان و علویان را به اطاقى برده، و خودشان در عتبه در آن اطاق ایستادند، جلودى با خشونت و شدّتى روبروى امام ایستاده و گفت: که من طبق دستور امیرالمؤمنین! هارون مأموریت دارم به این اطاق هم وارد شوم و همه چیز را با خودم مصادره کنم، و این کار باید انجام پذیرد. امام هشتم در پاسخش فرمودند: که تو همینجا منتظر بمان و صبر کن، من سوگند یاد مىکنم که هرچه این بانوان از زیورآلات و لباس و غیره دارند برایت بیاورم، جلودى نپذیرفت و برخواستهاش اصرار مىورزید، و حضرت امام رضا (علیه السلام) پیوسته مىفرمودند که اگر صبر کنى من قول مىدهم هرآنچه در اطاق و در اختیار آن مخدرات هست نزد تو بیاورم، تا اینکه جلودى پذیرفت. امام وارد اطاق شده و به آن مخدّرات امر فرمودند که هرکدام جز یک پیراهن برتن، آنچه که دارند اعم از زیورآلات، خلخال، گوشواره و حتى مقنعههاى روى سرشان را به همراه تمام أثاثیه خانه به جلودى دادند.
از این واقعه مدتها گذشت تا اینکه حضرت امام رضا (علیه السلام) به خراسان تشریف آورده و به اصطلاح ولیعهد مأمون عباسى شدند، و مأمون دستور داد که تمام اطرافیان و درباریان با آن حضرت بیعت کنند، و همه بیعت کردند جز نفرات معدودى که یکى از آنها همین جلودى بود. مأمون عباسى آن چند نفر را به جرم عدم بیعت با امام رضا (علیه السلام) به زندان افکند. جلودى با آن سابقه ننگین و با آن دشمنى و هتک حرمتى که نسبت به امام رضا (علیه السلام) روا داشت، و با آنکه با آن حضرت از بیعت هم سرباز زد، مورد لطف و عنایت و عفو حضرت رضا (علیه السلام) قرار گرفت به این ترتیب که یک روز بعد از زندانى شدن جلودى، مأمون به خدمت امام هشتم (علیه السلام) شرفیاب شده، و موضوع زندانى شدن آن چند مخالف و از جمله جلودى را به ایشان عرض کرد، و سپس دستور داد که زندانیان احضار شوند. حضرت امام رضا (علیه السلام) کنار مأمون نشسته بودند که از دور چشمشان به جلودى افتاد، با وجودى که از ظلم و ستم آن شخص دلآزرده بودند، مورد چپاول و هتک حرمت او قرار گرفته بودند، و بالاخره مىدانستند که جلودى با ایشان دشمنى آشکار دارد، با تمام اینها جلودى را عفو کرده و با لطف و مرحمت خویش از گناهان او چشم پوشیدند، و به همین جهت رو کرده به مأمون و با صورت گشادهاى فرمودند: این پیر مرد جلودى را به من ببخش و آزادش کن، مأمون با صداى آهسته عرضه داشت: این همان است که دختران پیغمبر را آزرده و خانه شما را چپاول کرده است! اما جلودى از آن کینه و بغضى که نسبت به حضرت رضا (علیه السلام) داشت، گمان برد که آن حضرت عقوبت و مجازاتش را از مأمون مىخواهند، از این رو به مأمون گفت: ترا به خدا و به خدمتگزاریم به پدرت هارون سوگند مىدهم که خواهش این آقا را نسبت به من نپذیرى! مأمون که وضع را چنین دید از بزرگوارى امام رضا (علیه السلام) و خباثت جلودى در شگفت شده و به جلودى گفت: نه بخدا سوگند خواهش این آقا را نسبت بتو عملى نمىکنم، سپس به دژخیم خودش دستور داد گردنش را بزند (اعیان الشیعه/ ج1/ ص42).
این اخلاق پسندیده اهل بیت پیغمبر، بخصوص راجع به عفو گنهکاران یکى از مهمترین عوامل پیشرفت اسلام و جذب مردم به امام حسن مجتبى (علیه السلام) از گناه آن مردى که به ایشان ناسزا گفت چشم پوشیده و با او ملاطفت کردند (عوالم العلوم نوشته شیخ عبدالله بحرانى ج16 چاپ جدید قم ص121.)
حضرت امام حسین (علیه السلام) حتى در جبهه جنگ از دشمن ناتوان شده خود چشم پوشیده و عفوش نمود، بلکه او را کمک هم کرد (پیشواى شهیدان/ نوشته آیةالله سید رضا صدر/ ص72)
امام سجاد (علیه السلام) از مروانى که به جدّش پیامبر، امیرالمؤمنین، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن مجتبى و امام حسین (صلوات الله علیهم اجمعین) آسیب رسانیده و آن بزرگان را اذیّت و آزار داده بود، نه تنها چشم پوشیدند، بلکه او را پناه داده و مورد مرحمت هم قرارش دادند. (الکامل فىالتاریخ/ نوشته ابن الاثیر/چاپ1385 ه/بیروت/ ج4/ ص113)
امام محمد باقر (علیه السلام) از آن مردى که مسیحى بود و به حضرتشان ناسزا گفت و مادر مخدّره آن امام معصوم را کلفت آشپزخانه خواند گذشت نموده و برایش دعا هم کردند (مناقب آل ابىطالب، چاپ ایران، جلد3 صفحه337).
امام جعفر صادق (علیه السلام) از گناه کنیزى که بچه آن حضرت را بىاختیار از بلندى به زمین زده و کشته بود نه تنها چشم پوشیده، بلکه آن زن را آزاد هم فرمودند(بحار الانوار، چاپ جدید، ج47 ص24).
امام موسى بن جعفر کاظم (علیه السلام) که مواجه شده بودند با یک نفر مخالف و دشمن و از او ناسزا شنیده بودند، به
مزرعهاش رفته و کیسهاى زر به وى داده، و گناهش را هم عفو کردند (بحار الانوار، چاپ جدید، ج48 ص102).
و بالاخره یک نمونه از عفو و گذشت حضرت علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) را نیز نقل کردیم که آن بزرگوار نیز مانند اجداد طاهرین و نیاکانشان از گنهکار چشم پوشیده، و مردم را دوست مىداشت.
متأسفانه حکومتهائى که به نام اسلام سرکار آمدند، از قبیل بنى امیه، بنى العبّاس، عثمانیان در ترکیه و غیره این شیوه را نه تنها پیش نگرفته، بلکه چهره اسلام را نیز سیاه جلوه داده و اسلام را متّهم ساختند، آنان نه تنها از تقصیر و لغزش گنهکاران گذشت نمىکرده، بلکه بیگناهان را نیز در زندانها و تحت شکنجه قرار داده و با شلاق و چکمه استبداد سرکوبشان ساختند، و اگر تاریخ صحیح شیوه رفتار و کردار پیامبر اکرم و اهلبیت طاهرینش را به عنوان معیارها و نمونههاى کاملى از تجلّى اسلام واقعى ثبت نمىکرد، امروز نامى از اسلام و رحمت اسلامى باقى نمانده بود، بلکه صفحات سیاهى از کشتارهاى فردى و دستهجمعى، مصادره اموال، زندانهاى مخوف، شکنجههاى وحشیانه، تجاوز به نوامیس مردم به نامهاى مختلف، سرکوب آزادیهاى مردم به نامهاى مختلف، به بند کشیدن علما و دانشمندان، دریافت مالیاتهاى ظالمانه، جنگهاى وسیع بر سر قدرت و به طور کلّى زیر پا گذاشتن احکام قرآن و اسلام به نام اسلام به چشم مىخورد، به طورى که هیچکس دیگر نمىتوانست حتى سخنى از اسلام و حاکمیّت آن به میان آورد. و این خاندان مطهّر پیامبر بودند که انواع شکنجهها، زندانها، فاجعههاى خونین و دیگر نابسامانیها را به جان خریدند، تا براى نسلهاى آینده حجّت باشند، و براى همیشه پیشوا و مقتداى جامعه اسلامى به حساب آیند. یکى از شاعران شیعه از زبان اهلبیت پیامبراکرم (علیهم السلام) قطعه شعرى سروده که آن بزرگان را با حکومتهاى بنى امیه و بنى العبّاس این چنین مىسنجد:
ملکنا فکان العفو منّا سجـیـة/ ولما ملکـتم سال بالدم ابطــع
وحـلّلتم قتل الاسارى وظـالما/ غدونا عن الاسرى نعفّ و نصفح
فحسبکم هذا التفاوت بینــنا/ و کل انـاء بالـذى فیه ینضـح
ترجمه: زمانى که قدرت به ما آل محمد رسید، عفو و گذشت از اخلاق و خوى ما بود، اما زمانى که ملک به شما رسید سرزمینهاى وسیعى را سیل خون بیگناهان فرا گرفت. و شما کشتن اسیران را حلال کردید، و در حالى که ما پیوسته اسیران را عفو کرده و از آنان گذشت مىکردیم. و همین تفاوت میان ما براى شما کافى است، چرا که از کوزه برون تراود آن را که در اوست.
اخلاق پسندیده
راوى نقل مىکند که حضرت رضا (علیه السلام) همیشه حوائج نیازمندان را بر آورده مىساخت، در کارهاى خیر پیشقدم بود، در شبهاى تاریک به فقرا و نیازمندان رسیدگى مىکرد، بیشتر شبها را تا صبح به عبادت و احیا مىکرد، و روزه بسیار مىگرفت، بر سر خوان غذا با غلامان و زیردستان و گاهى با فقرا و مستمندان مىنشست، به کسى تکبّر نمىفروخت، هیچگاه آب دهانش را بر زمین نمىانداخت، و با صداى بلند خنده نمىکرد، اگر در مجلسى حاضر مىشد کسى را با زبانش از خود نمىراند، سخن کسى را قطع نمىکرد، بلکه صبر مىکرد تا سخن طرف مقابل تمام بشود، هیچگاه دیده نشد که مقابل کسى پاى شریفش را دراز کند، و یا در برابر کسى تکیه کند، معمولاً چهره شریفش گشاده بود، و هیچگاه شنیده نشد که به یکى از زیر دستانش ناسزا بگوید، درب خانهاش به روى عموم مردم باز بود و به همگان احترام مىگذاشت (عیون اخبار الرضا ج2 ص184)، و گاهى به مأمون عباسى سفارش به تقوى و رسیدگى به مشکلات مردم کرده، و مىفرمود: فرمانرواى مسلمین باید بسان ستون وسط خیمه باشد، تا هرکس وى را خواست بتواند به حضورش برسد.
حقگوئى دعبل
پس از شهادت امام هشتم، ایشان را در طوس در مقابل قبر هارون عباسى به طرف قبله که بارگاه مقدس فعلى آن امام است به خاک سپردند، و مأمون عباسى پس از قتل امام رضا (علیه السلام) به بغداد بازگشته و آنجا را مرکز خود قرار داد. دعبل خزاعى که یکى از شعراى بنام شیعه است مىگوید نزد مأمون به کاخش رفتم و به او گفتم، اجازه مىدهى شعر جدیدى را که سرودهام بخوانم؟ گفت بخوان، و من چنین سرودم:
قبران فى طوس خیر النـاس کلـهم/ و شرّ کلّهــم هـذا من العـبر
ما ینفع الرجس من قرب الزّکى و ما/ على الزّکى بقرب الرجس من ضرر
ترجمه: در طوس دو آرامگاه است، آرامگاه بهترین مردم و بدترینشان، و این از عبرتها و پندهاست.
نه از نزدیکى آن امام پاک سودى به آن پلید هارون مىرسد و نه بر ایشان (امام رضا) ضرر و زیانى از نزدیکى به آن پلید است (امالى الصدوق ص661). مأمون عباسى بر افروخته شده، و از این حقگوئى دعبل به تنگ آمد، اما چون در برابر واقع قرار گرفته بود نتوانست اعتراضى کند! نامهاى براى اینجانب شایستهتر هستید، چون ولى عهد مسلمین مىباشید.
جنایت بزرگ مأمون
بالاخره مأمون عباسى که از وجود حضرت امام رضا (علیه السلام) برخود و حکومتش بیم داشت، در پى بهانهاى بود که به موجب آن از حضرت انتقام بگیرد، گویند که از بهانههاى مأمون حقگوئى امام رضا (علیه السلام) در موارد مختلف و از جمله در مورد زیر بوده است:
روزى مأمون عباسى در مجلس عمومى خودش که حضرت امام رضا (علیه السلام) هم در آنجا تشریف داشتند، بر اریکه حکومت نشسته، و رفت و آمد مردم عمومى بود، در این میان به مأمون خبر رسید که یک مرد صوفى دست به سرقت زده و دستگیر شده است، مأمون عباسى امر به احضار وى کرد، آن مرد را که آوردند، دید که حالتى رقّتبار و ظاهرى بسیار فقیرانه دارد، و اثر سجده بر پیشانیش هست! مأمون بدو گفت: آیا تو با این ظاهر خوب دست به سرقت زدهاى؟! آن مرد گفت: از روى اضطرار بوده نه اختیار، چون تو از دادن حقّ من خوددارى کردهاى.
ـ چه حقّى؟
ـ حقّ من از بیتالمال، چون من ابنالسبیل و فقیرم با وجودى که قرآن را هم از حفظ دارم! حال از خودت شروع کن نخست حدّ شرعى را برخودت جارى کن و سپس بر من. مأمون که از سخنان آن مرد به خشم آمده بود به حضرت امام رضا (علیه السلام) عرضه داشت: شما چه مىگوئید؟! و حضرت به آرامى فرمودند: او مىگوید که تو هم دزد هستى، مأمون از فرمایش امام برآشفت و به آن مرد گفت: بخدا سوگند دستت را قطع مىکنم. آن مرد بىاینکه ترسى به دل راه دهد گفت:
ـ چگونه دستم را قطع مىکنى؟! حال آنکه تو بنده من هستى؟!
ـ واى بر تو از کجا بنده تو هستم؟!
ـ از آنجائى که پدر تو هارون، مادرت را از بیتالمال مسلمین خریدارى کرده، پس تو برده تمام مسلمین در شرق و غرب دنیا هستى مگر زمانى که همه آنان تو را آزاد کنند، امّا من هنوز آزادت نکردهام. مأمون که از این گفت و شنود بستوه آمده بود، مجدداً روى به امام رضا (علیه السلام) کرده و عرضه داشت: مىگوئید با او چه کنم؟ حضرت فرمودند: دنیا و آخرت با حجّت و برهان قائم است، و من مىبینم که این مرد با تو احتجاج کرده و تو پاسخى ندارى. مأمون عباسى برخلاف ارادهاش چون با پاسخهاى دندان شکنى روبرو شده بود، آن مرد متّهم را آزاد ساخت و چند روزى کناره گرفت، و همین زمان بود که بر قتل حضرت رضا (علیه السلام) تصمیم گرفت (مناقب آل ابىطالب، چاپ ایران، جلد4 صفحه368.)
خورشید بىپایان
آیا غروب خورشید حکایت از پایان همیشگى آن است؟ و یا اینکه در پس غروب آن، میلادهاى مکرّرى انتظارش را مىکشد؟ باید گفت در منطق فرمانروایان مستبد تاریخ، پاسخ سؤال اول مثبت است، آنان فکر مىکنند که اگر بر چهره درخشانى پرده کشند، براى همیشه پوشیده مىماند، غافل از اینکه خودشان نابود مىشوند، و تاریخ جز ننگ و نفرین برایشان چیزى دیگر یاد نمىکند، و در هر صبحگاه میلاد پرنور خورشید تجدید مىیابد.
مأمون عباسى که قبلاً عرض شد براى اهداف شومى که در سر داشت حضرت علىّ بن موسى الرّضا (علیه السلام) را از مدینه به خراسان جلب کرده و آن حضرت را مجبور به اقامت نزد خود و قبول ولایت عهدیش نمود، چنین مىاندیشید که با قتل آن حضرت و غروب آن خورشید نورافروز، نام آن حضرت را مىتواند از دلها خارج ساخته، و یاد او را براى همیشه پایان بدهد.
او که جز به بقاى دولت و حکومتش به چیزى نمىاندیشید و حاضر بود در این راه زندانها بسازد، هتک حرمت کند، شکنجه بدهد، مؤمنین را به زیر ضربات شلاق بیندازد، اموال مردم را مصادره کند، علما و دانشمندان را خانهنشین و تحت نظر قرار بدهد، تهمت به بیگناهان ببندد، و به طور کلّى به نام اسلام و جانشینى پیامبر اسلام(ص)، اسلام را به نابودى بکشد و بدنام کند، روزى جشن ولایت عهدى امام رضا (علیه السلام) بپا داشته و دستور مىدهد تا بنىعباس لباسهاى سیاه را در آورده و لباس سبز بپوشند، و درهم و دینار به نام آن حضرت سکه مىزند، و دستور مىدهد تا نام شریفش را به عنوان ولایت عهد با القاب و مدح و ثنا بر منابر بیاورند، و روزى هم تصمیم به قتل آن امام معصوم گرفته، و با انگور و یا آب انار زهرآلود مسمومش مىکند، و به طرز دلخراشى به شهادتش مىرساند، و بعد براى تظاهر در برابر مردم و فریب سادهلوحان با چشمهاى پر از اشک گریه سر مىدهد، یقه چاک مىزند شال عزا بگردن مىنهد و مجلس عزا بپا مىدارد!!
و جالب توجّه این است که با حالت تأسّف و زارى کنار نعش مقدّس امام رضا (علیه السلام) ایستاده و عرضه داشت: اى سرور من بخدا سوگند نمىدانم کدامیک از دو مصیبت بر من سنگینتر است، آیا از دست دادن و فراق تو، و یا تهمت مردم به من که قاتل تو هستم؟
سرانجام پس از شهادت حضرت رضا (علیه السلام) مأمون عباسى در همان سال عازم بغداد شده، و آنجا را مرکز خود قرار داد، و از طرفى چون در اثر معاشرت خود با امام رضا (علیه السلام) علویان و شیعیان را شناخته بود، آنان را در همه جا تحت تعقیب قرار داده، و پیوسته به قتل مىرسانید، و لذا مشاهده مىشود که معمولا در شهرهاى ایران و حتى افغانستان، در دامنه کوهها، در وسط جنگلها و نقاط دور دست، آرامگاه امامزادگان دیده مىشود، آنان یا به دست مأمورین عباسى به شهادت رسیده، و یا غریبانه در آن نقاط دور از وطنشان جان سپردهاند.
------------------------------------------------
منبع: کتاب نقش رهبری حضرت رضا (علیه السلام) نوشته: آیت الله شیرازی
نسخه چاپی

