فارسی | English

سورة الفرقان (25) | آخرین به روز رسانی : ۲۹ آذر ۱۳۸۹ ۱۲:۰۲

1
   الصدوق قال: حدّثنا الحاکم أبوعلىّ الحسین بن أحمد البیهقى، قال: حدّثنا محمّد بن یحیی الصولى، قال: حدّثناعون بن محمّد الکندىّ، قال: حدّثنى أبوالحسین محمّد بن أبى عباد و کان مشتهراً بالسماع و بشرب النبیذ، قال: سألت الرضا علیه السلام عن السّماع، قال: لأهل الحجاز رأى فیه، و هو فى حیّز الباطل و اللهو، أما سمعت الله تعالی یقول «و إذا مرّوا باللّغو مرّوا کراماً»عیون اخبار الرضا 2/ 128، و آیه در سوره فرقان /128.

   صدوق از حاکم ابوعلی حسین بن احمد بیهقی، از محمد بن یحیی صولی، از عون بن محمد کندی، از ابوالحسین محمد بن ابی عباد که به سماع و شرابخواری شهرت‌ داشت، روایت کرده است که گفت: از حضرت رضا(ع) درباه سماع پرسیدم، فرمود: حجازیها در این باره نظری دارند (و آن را بلا اشکال می‌دانند) در حالی که سماع‌ از مصادیق باطل و لهو است آیا نشنیده‌ای که خدای تعالی می‌فرماید «و هنگامی که به لغوی می گذرند با کرامت می گذرند»

 

uu 

2
   الصدوق قال: حدّثنا أبى رضى الله عنه، قال: حدّثنا أحمد بن إدریس عن محمّد بن أحمد، عن علىّ بن إسماعیل، عن محمّد بن عمرو بن سعید، عن بعض أصحابه، قال: سمعت العیّاشی، و هو یقول: استأذنت الرضا علیه السلام فى النفقة علی العیال، فقال: بین المکروهین، قال: فقلت: جعلت فداک لا والله! ما أعرف المکروهین، قال: فقال: بلى یرحمک الله، أما تعرف أنّ الله عزّوجلّ کره الإسراف و کره الإقتار، فقال: «و الّذین إذا أنفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواماً»
خصال 54 - 55، و آیه در سوره فرقان/67

   صدوق گوید: پدرم (رض‌) از احمد بن ادریس، از محمد بن احمد، از علی بن‌ اسماعیل، از محمد بن عمر و بن سعید، از یکی از دوستانش برایمان نقل کرد که گفت: از عیّاشی شنیدم که می‌گوید: از حضرت رضا(ع) درباره (مقدار) خرجی خانواده‌ سؤال کردم، فرمود: حد وسط میان دو امر مکروه، عرض کردم: قربانت گردم، مقصود از دو امر مکروه را نمی‌دانم‌. فرمود: بلی، رحمت خدا بر تو، مگر نمی‌دانی که خداوند عزّوجلّ اسراف و سختگیری را ناخوش می دارد و فرموده است «و آنان که وقتی انفاق کنند اسراف نکنند و تنگ نگیرند و بین این دو اعتدال است»

 uu

 

3
   الصدوق قال: حدّثنا أحمد بن زیاد بن جعفر الهمدانى رضى الله عنه قال: حدّثنا علىّ بن إبراهیم بن هاشم، عن أبیه، قال: حدّثنا أبوالصلت عبدالسّلام بن صالح الهروى، قال: حدّثنا علىّ بن موسی الرضا علیه السلام، عن أبیه موسی بن جعفرعلیه السلام، عن أبیه جعفر بن محمّد عن أبیه محمّد بن علىّ عن أبیه علىّ بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علىّ قال: أتى علىّ بن أبى طالب علیه السلام‏ قبل مقتله بثلاثة أیّام، رجل من أشراف تمیم، یقال له عمرو، فقال: یا أمیرالمؤمنین أخبرنى عن (أصحاب الرّسّ) فى أى عصر کانوا؟ و أین کانت‏ منازلهم؟ و من کان ملکهم؟ و هل بعث الله عزّوجلّ إلیهم رسولاً أم لا؟ و بماذا هلکوا؟ فإنّى أجد فى کتاب الله تعالی ذکرهم و لاأجد غیرهم؟ فقال له علی‏: لقد سألتنى عن حدیث ما سألنى عنه أحد قبلک، و لایحدّثک به أحد بعدى إلّا عنّی، و ما فى کتاب الله عزّوجلّ آیة إلّا و أنا أعرفها و أعرف تفسیرها، و فى أى مکان نزلت من سهل أو جبل، و فى أىّ وقت, من لیل أو نهار، و إنّ هاهنا لعلماً جمّاً – و أشار إلی صدره- و لکن طلّابه یسیر، و عن قلیل یندمون لو فقدونی، کان من قصّتهم یا أخا تمیم أنّهم کانوا قوماً یعبدون شجرة صنوبر، یقال لها: شاه درخت. کان یافث بن نوح غرسها علی شفیر عین یقال لها: دوشاب، کانت انبطّت لنوح علیه السلام بعد الطوفان، و إنّما سمّوا أصحاب الرّس لأنّهم رسّوا نبیّهم فى الأرض، و ذلک بعد سلیمان بن داود علیه السلام، و کانت لهم اثنتا عشرة قریة علی شاطى‏ء نهر، یقال لها: رس من بلاد المشرق، و بهم سمّى ذلک النهر، و لم یکن یومئذ فى الأرض نهر أغزر منه و لاأعذب منه، و لاقرى أکثر و لاأعمر منها. تسمّى إحداهنّ آبان، و الثانیة آذر، و الثالثة دِىْ، و الرابعة بهمن، و الخامسة أسفندار، و السادسة فروردین، و السابعة اُردیبهشت، و الثامنة خرداد، و التاسعة مرداد، و العاشرة تیر، و الحادیة عشرة مهر، و الثانیة عشرة شهریور، و کانت أعظم مدائنهم اسفندار، و هى الّتى ینزلها ملکهم، و کان یسمّى ترکوذبن غابور بن یارش بن سازن بن نمرود بن کنعان، فرعون إبراهیم علیه السلام‏ و بها العین و الصنوبرة. و قد غرسوا فى کلّ قریة منها حبّة من طلع تلک الصنوبرة فنبتت الحبّة و صارت شجرة عظیمة، و حرموا ماء العین و الأنهار فلایشربون منها و لا أنعامهم و من فعل ذلک قتلوه و یقولون هو حیاة آلهتنا، فلاینبغى لأحد أن ینقص من حیاتها، و یشربون هم و أنعامهم من نهر الرّس الّذى علیه قراهم، و قدجعلوا فى کلّ شهر من السنة فى کلّ قریة عیداً یجتمع إلیه أهلها، فیضربون علی الشجرة الّتى بها کلّة من حریر فیها من أنواع الصور ثمّ یأتون بشاة و بقر فیذبحونها قرباناً للشجرة، و یشعلون فیها النیران بالحطب، فإذا سطع دخان تلک الذبائح و قتارها فى الهواء و حال بینهم، و بین النظر إلی السماء خرّوا للشجرة سجّداً و یبکون و یتضرّعون إلیها أن ترضى عنهم. فکان الشیطان یجی‏ء فیحرّک أغصانها، و یصیح من ساقها صیاح الصبى و یقول: إنّى قدرضیت عنکم عبادی، فطیبوا نفساً و قرّوا عیناً، فیرفعون رؤوسهم عند ذلک، و یشربون الخمر، و یضربون بالمعازف، و یأخذون الدست بند، فیکونون علی ذلک یومهم و لیلتهم ثمّ ینصرفون، وإنّما سمّیت العجم شهورها بآبان ماه، و آذرماه و غیرهما اشتقاقاً من اسماء تلک القرى، لقول أهلها بعضهم لبعض: هذا عید شهر کذا و عید شهر کذا، حتّی إذا کان عید شهر قریتهم العظمى, اجتمع إلیه صغیرهم، فضربوا عند الصنوبرة و العین سرادقاً من دیباج علیه من أنواع الصّور, له إثنا عشر باباً، کلّ باب لأهل قریة منهم، و یسجدون للصنوبرة خارجاً من السرادق و یقرّبون لها الذبائح أضعاف ما قرّبوا للشجرة الّتى فى قراهم، فیجیء إبلیس عند ذلک فیحرّک الصنوبرة تحریکاً شدیداً، و یتکلّم من جوفها کلاماً جهوریّاً، و یعدهم و یمنّیهم بأکثر ممّا وعدتهم، و منّتهم الشیاطین کلّها، فیرفعون رؤوسهم من السجود و بهم من الفرح و النشاط ما لایفیقون و لایتکلّمون من الشرب و العزف فیکونوا علی ذلک اثنى عشر یوماً، و لیالیها بعدد أعیادهم، سائر السنة. ثمّ ینصرفون, فلمّا طال کفرهم بالله عزّوجلّ وعبادتهم غیره، بعث الله عزّوجلّ إلیهم نبیّاً من بنى إسرائیل، من ولد یهود بن یعقوب فلبث فیهم زماناً طویلاً, یدعوهم إلی عبادة الله عزّوجلّ و معرفة ربوبیّته، فلایتّبعونه فلمّا رأى شدّة تمادیهم فى الغى و الضلال، و ترکهم قبول ما دعاهم إلیه من الرّشد و النجاح، و حضر عید قریتهم العظمى. قال: یا ربّ إنّ عبادک أبوا إلّا تکذیبى و الکفر بک و غدوا یعبدون شجرة لاتنفع و لاتضرّ، فأیبس شجرهم أجمع، و أرهم قدرتک و سلطانک، فأصبح القوم و قدیبس شجرهم، فهالهم ذلک و قطع بهم و صاروا فرقتین، فرقة قالت: سحر آلهتکم هذا الرجل الّذى یزعم أنّه رسول ربّ السماء و الأرض إلیکم، لیصرف وجوهکم عن آلهتکم إلی إلهه. و فرقة قالت: لا, بل غضبت آلهتکم حین رأت هذا الرجل یعیبها و یقع فیها و یدعوکم إلی عبادة غیرها، فحجبت حسنها و بهاءها لکى تغضبوا لها فتنتصروا منه، فأجمع رأیهم علی قتله، فاتّخذوا أنابیب طوالاً من رصاص واسعة الأفواه، ثمّ أرسلوها فى قرار العین إلی أعلی الماء واحدة فوق الأخرى مثل البرابخ، و نزحوا ما فیها من الماء، ثمّ حفروا فى قرارها بئراً ضیّقة المدخل عمیقة، و أرسلوا فیها نبیّهم و ألقموا فاها صخرة عظیمة. ثمّ أخرجوا الأنایب من الماء و قالوا: نرجوا الآن أن ترضى عنّا آلهتنا، إذا رأت أنّا قدقتلنا من کان یقع فیها، و یصدّ عن عبادتها، و دفنّاه تحت کبیرها فیتشفّى‏ منه، فیعود لنا نورها و نضارتها کما کان، فبقوا عامّة یومهم یسمعون أنین نبیّهم علیه السلام، و هو یقول: سیّدى قدترى ضیق مکانی، و شدّة کربی، فارحم ضعف رکنی، و قلّة حیلتی، و عجّل بقبض روحی، و لا تؤخّر إجابة دعوتی، حتّی مات علیه السلام‏. فقال الله عزّوجلّ لجبرئیل علیه السلام: یا جبرئیل أنظر عبادى هؤلاء الّذین غرّهم حلمی، و أمنوا مکری، وعبدوا غیری، و قتلوا رسولى أن یقوموا لغضبى أو یخرجوا من سلطانى کیف؟! و أنا المنتقم ممّن عصانى و لم یخش عقابی، و إنّى حلفت بعزّتى لأجعلنّهم عبرة و نکالاً للعالمین، فلم یرعهم و هم فى عیدهم ذلک إلّا بریح عاصف شدیدة الحمرة، فتحیّروا فیها و ذعروا منها، و انضم بعضهم إلی بعض. ثمّ صارت الأرض من تحتهم کحجر کبریت یتوقّد و أظلّتهم سحابة سوداء فألقت علیهم کالقبّة جمرة تلتهب، فذابت أبدانهم فى النار کما یذوب الرصاص فى النار فنعوذ بال تعالی ذکره له من غضبه، و نزول نقمته و لاحول و لاقوّة إلّا بالله العلی العظیم.
فرقان / 38. نوعى رقص, و آن عبارت بود از این که دست یکدیگر را گرفته در حال رقص دور یکدیگر می‌گردیدند؛ فرهنگ معین‌. عیون اخبار الرضا1/ 205- 209.

   صدوق از احمد بن زیاد بن جعفر همدانی(رض‌)، از علی بن ابراهیم بن هاشم، از پدرش، از اباصلت عبدالسلام بن صالح هروی، روایت کرده است که گفت: علی بن‌ موسی الرضا، از پدرش موسی بن جعفر، از پدرش جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن‌ علی، از پدرش علی بن الحسین، از پدرش حسین بن علی(ع) برایمان حدیث‌کرد که فرمود: سه روز قبل از شهادت علی بن ابی‌طالب(ع) مردی از بزرگان‌ بنی تمیم به نام عمرو، خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد: ای امیرالمؤمنین، مرا خبردهید که (اصحاب رس‌) در چه عصری بودند؟ در کجا زندگی می‌کردند، پادشاه آن که‌ بود؟ آیا خداوند عزّوجلّ پیامبری به سوی آنان فرستاد یا نه؟ و چرا هلاک شدند؟ زیرا من در کتاب خداوند عزّوجلّ نام و یاد آنها را می‌یابم اما راجع به اخبار (و تاریخ‌) آنها چیزی نمی‌یابم‌. علی(ع) فرمود: تو از چیزی سؤال کردی که پیش از تو کسی این سؤال را از من نکرده است ، و بعد از من هم کسی به تو پاسخ نخواهد داد، زیرا هیچ آیه‌ای در کتاب خدای عزّوجلّ نیست مگر این که من آن را می‌دانم و تفسیرش را بلدم، و می‌دانم‌ کجا و کی نازل شده است، در دشت یا کوه، در شب یا روز، آن‌ گاه به سینه خود اشاره‌کرد، و فرمود: همانا در این جا دانش فراوانی است اما طالبان آن اندکند و اگر مرا از دست‌ دهند بزودی پشیمان خواهند شد (که چرا از این چشمه فیاض دانش بهره نبردند) ای‌ مرد تمیمی، داستان اصحاب رس از این قرار است که آنان مردمی بودند که درخت‌ صنوبر را که به آن شاه درخت‌ گویند، می‌پرستیدند. این درخت را بافث بن نوح در کنار چشمه‌ای به نام روشاب‌ که بعد از طوفان برای‌ نوح(ع‌) جوشیدن گرفت، غرس کرده بود. علت نامگذاری ایشان به اصحاب رس آن‌ بود که پیامبر خود را در زمین مدفون کردند، و این بعد از سلیمان بن داود(ع) ‌بود. این قوم دوازده آبادی در کنار روردخانه‌ای به نام رس، واقع در مشرق زمین داشتند، و این نهر به نام آنان خوانده می‌شد. در آن روزگار، رودی پر آب‌تر و گواراتر و خروشان‌تر از آن وجود نداشت، و آبادیهایی بیشتر و آبادان‌تر از آن آبادیها نبود. یکی از این آبادیها: آبان نام داشت، و دوم: آذر، و سوم: دی، و چهارم: بهمن، و پنجم: اسفندار، و ششم: فروردین، و هفتم: اردیبهشت، و هشتم: خرداد، و نهم: مرداد، و دهم: تیر، و یازدهم: مهر، و دوازدهم: شهریور، بزرگترین شهر آنها اسفندار بود، و پادشاه‌ ایشان در همین شهر سکونت داشت و نامش ترکوز بن غابور بن یارش بن سازن بن‌ نمرود بن کنعان، فرعون زمان ابراهیم(ع)، بود. آن چشمه و درخت صنوبر در این شهر قرار داشتند. آنان در هر یک از این آبادیها بذری از آن درخت صنوبر را کاشتند و بذرها روییدند و به درختان تنومندی تبدیل شدند، و از چشمه‌ای که درخت صنوبر (اصلی‌) در کنارش‌ بود جوی آبی به طرف هر یک از این صنوبرها کشیدند و صنوبرها رشد کردند و درختان‌ عظیمی شدند، آنان آب آن چشمه و جویها را حرام کردند و نه خود از آنها می‌نوشیدند و نه به چارپایانشان می‌نوشاندند، و هر کس این کار را می‌کرد او را می‌کشتند، و می‌گفتند: این مایه حیات خدایان ماست و کسی حق ندارد از حیات آنها چیزی کم کند. خودشان‌ و حیواناتشان از آب نهر رس که از کنار آبادیهایشان می‌گذشت، می‌نوشیدند. آنان در هر ماه از سال روزی را در یکی از این آبادیها عید و جشن قرار داده بودند و اهالی‌ آبادی در آن روز جمع می‌شدند و بر روی درخت صنوبر که در آن آبادی بود پشه‌بندی‌ از حریر که انواع تصاویر بر آن نقش بود، می‌زدند و آن گاه گوسفند و گاوی می‌آوردند و برای درخت قربانی می‌کردند، و آتش می‌افروختند و آن قربانیها را در آتش‌ می‌افکندند، و چون دود و بوی آن به آسمان بر می‌خاست به طوری که دیگر آسمان را نمی‌دیدند، به جای خداوند عزّوجلّ، در برابر آن درخت به سجده می‌افتادند و آن قدر گریه و زاری می‌کردند تا درخت از ایشان راضی شود. شیطان می‌آمد و شاخه‌های درخت را تکان می‌داد، و از تنه آن صدایی چون صدای‌ کودکان سر می‌داد و می‌گفت: ای بندگان من، از شما خشنود شدم، پس خوشحال و شادمان باشید. در این هنگام، سر از سجده بر می‌داشتند و شراب می‌خوردند و مِعزَف می‌زدند و دستبند می‌گرفتند، و آن روز و شب را بدین منوال می‌گذراندند و سپس بر می‌گشتند، عجمها (ایرانیان‌) نام ماههای خود آبان ماه، آذر ماه، و غیره را از اسامی این‌ آبادیها گرفتند. اهالی این آبادیها به یکدیگر می‌گفتند که این عید فلان آبادی است، تا این که چون نوبت عید آبادی بزرگ آنها (اسفندار) می‌رسید، همگی از کوچک و بزرگ، در آن گرد می‌آمدند و در کنار درخت صنوبر و چشمه سرا پرده‌ای از دیبا که به انواع‌ عکسها و تصاویر آراسته بود، بر پا می‌ساختند: برای آن سرا پرده دوازده در تعبیه کرده بودند که هر دری اختصاص به اهالی یکی از آبادیها داشت‌. بیرون سرا پرده برای صنوبر به سجده می‌افتادند و چندین برابر آنچه برای‌ درخت آبادیهای خود قربانی می‌کردند، برای این صنوبر (اصلی‌) قربانی می‌نمودند. در این هنگام ابلیس می‌آمد و صنوبر را محکم تکان می‌داد و از درون آن با صدای بلند صحبت می‌کرد، و بیش از وعده‌هایی که شیاطین در صنوبرهای آبادیهای دیگر به‌ ایشان داده بودند، به آنان وعده و امید زندگی می‌داد. در این هنگام سرهای خود را از سجده بر می‌داشتند و از زیادی شرابخواری و مِعزَف نوازی چندان شاد و سرمست‌ می‌شدند که از خود بی خود می‌گشتند و نمی‌توانستند صحبت کنند، آنان دوازده شبانه‌ روز، به شمار اعیادشان در طول سال، بدین منوال سپری می‌کردند، آن‌ گاه به آبادیهای‌، خود باز می‌گشتند، چون مدت درازی از کفر و بت پرستی آنان گذشت، خداوند عزّوجلّ از میان بنی اسرائیل پیامبری از نسل یهود بن یعقوب، برایشان فرستاد، آن‌ پیامبر مدت مدیدی ایشان را به عبادت خداوند عزّوجلّ و شناخت ربوبیت او دعوت‌ کرد اما از او پیروی نمی‌کردند. وقتی دید که این قوم غرق در ضلالت و گمراهی هستند و هر چه ایشان را به راه راست و رستگاری فرا می‌خواند، نمی‌پذیرند، روز عید پایتخت‌ آنان که فرا رسید، گفت: پروردگارا، این بندگان تو راهی جز تکذیب من و کفر به تو نمی‌پویند، و همچنین درختی را می‌پرستند که هیچ سود و زیانی از آن بر نمی‌خیزد، پس درخت آنان را بخشکان و قدرت و سلطنت خود را به ایشان نشان ده، صبح که شد، مردم دیدند درختشان بکلی خشکیده است‌، ترس و وحشت وجود آنان را فرا گرفت و به دو گروه تقسیم شدند. گروهی گفتند: این مردی که مدّعی است از جانب پروردگار آسمان و زمین سوی شما فرستاده شده آن را سحر کرده است‌، تا بدین وسیله از خدایانتان روی گردانید و به خدای او روی آورید. گروهی دیگر گفتند: چنین نیست، بلکه خدایان شما چون دیدند این مرد از آنها عیبجویی و بدگویی می‌کند و شما را به پرستش غیر آنها فرا می‌خواند، به خشم آمدند و زیبایی و خرمی خود را از شما پوشیده داشتند تا شما به خاطر آنها خشم گیرید و انتقامشان را از او بستانید. پس همگی به اتفاق تصمیم بر قتل آن پیامبر گرفتند، و برای‌ این کار لوله‌های بلندی با دهانه‌های گشاد از سرب ساختند و آنها را یکی پس از دیگری به ته چشمه فرستادند و مانند نایهای سفالین به هم وصل کردند و آبی را که در میان آن لوله ها جمع شد بیرون کشیدند و سپس در ته چشمه چاه عمیقی که دهانه‌اش‌ تنگ بود حفر نمودند و پیامبر خود را در میان آن چاه کردند و تخته سنگ بزرگی بر سر چاه گذاشتند، سپس لوله‌ها را از آب بیرون آوردند و گفتند: اینک امیدواریم که‌ خدایانمان وقتی ببینند ما کسی را که از آنان بد می‌گفت و از پرستش آنها باز می‌داشت‌ به قتل رسانده‌ایم و در زیر خدای بزرگ دفنش کرده‌ایم، از ما خشنود شوند و روشنایی‌ و خرمی آنها همچون گذشته به ما باز گردد. آنان در تمام آن روز ناله پیامبرشان را می‌شنیدند که می‌گفت: ای خدای من، تو خود می‌بینی که در چه جای تنگی و در چه‌ اندوه جانفرسایی به سر می‌برم، پس بر بدن ناتوان من و بی‌چارگی‌ام رحم فرما و هر چه‌ زودتر جانم را بستان و در اجابت دعایم تأخیر مفرما، تا این که از دنیا رفت‌. پس خداوند عزّوجلّ به جبرئیل فرمود: آیا این بندگان من که بردباریم آنان را گستاخ کرده و از مکر و خشم من آسوده خاطر گشته‌اند و غیر مرا می‌پرستند و پیامبرم‌ را کشتند، گمان می‌کنند که می‌توانند در برابر خشم و غضب من تاب آورند، و یا از قلمرو من خارج شوند، چگونه توانند، در حالی که من از هر کس که نافرمانی‌ام کند و از کیفرم نترسد انتقام می‌گیرم‌. به عزّت و جلالم سوگند که ایشان را عبرت جهانیان گردانم‌. هنوز در حال اجرای مراسم عید خود بودند که طوفان سرخی سخت وزیدن گرفت، و آنان را سراسیمه و هراسان ساخت و روی یکدیگر می‌ریختند، آن گاه زمین در زیر پایشان سنگ گوگرد شد و آتش گرفت، و بر فراز سرشان نیز ابری سیاه و تاریک سایه ‌افکند و جرقه‌های شعله و آتش، هر یک به بزرگی یک گنبد، بر سرشان باریدن گرفت، و همان ‌طور که سرب در آتش آب می‌شود، بدنهای آنان ذوب شد. پناه می‌بریم به خدا از خشم او و نزول بلایش، و لاحول و لاقوه إلّا بالله.

منبع : پایگاه بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی



 




ارسال به دوستان