سخنان در باره توحید | آخرین به روز رسانی : ۱۳ دى ۱۳۸۹ ۱۰:۲۸
سخنان درباره توحید
1
الصدوق قال: حدّثنا عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس النیسابورى العطار بنیسابور فى شعبان سنة اثنتین و خمسین و ثلاثمائة قال: حدّثنى أبوالحسن علىّ بن محمّد بن قتیبة النیسابورى، قال: قال أبو محمّد الفضل بن شاذان النیسابورى عن الرضا علیه السلام . . . قال: قال قائل: لِمَ أمر الخلق بالإقرار بالله و برسله و بحججه و بما جاء من عند الله عزّوجلّ؟ قیل: لعلل کثیرة، منها: أنّ من لم یقرّ بالله عزّوجلّ و لم یجتنب معاصیه و لم ینتهِ عن ارتکاب الکبائر و لم یراقب أحداً فیما یشتهى و یستلذّ عن الفساد و الظلم، و إذا فعل الناس هذه الأشیاء و ارتکب کلّ إنسان ما یشتهى و یهواه من غیر مراقبة لأحد کان فى ذلک فساد الخلق أجمعین و وثوب بعضهم علی بعض، فغصبوا الفروج و الأموال و أباحوا الدماء و النساء، و قتل بعضهم بعضاً من غیر حقّ و لاجرم، فیکون فى ذلک خراب الدنیا و هلاک الخلق و فساد الحرث و النسل. و منها: أنّ الله عزّوجلّ حکیم، و لایکون الحکیم و لایوصف بالحکمة إلّا الّذى یَحظُر الفساد و یأمر بالصلاح، و یزجر عن الظلم، و ینهى عن الفواحش، و لایکون حظر الفساد و الأمر بالصلاح و النهى عن الفواحش إلّا بعد الإقرار بالله عزّوجلّ و معرفة الآمر و الناهى، و لو ترک الناس بغیر إقرار بالله عزّوجلّ و لامعرفته لم یثبت أمر بصلاح و لانهى عن فساد إذ لاآمر و لاناهی. و منها: أنّا وجدنا الخلق قدیفسدون بأمور باطنة مستورة عن الخلق، فلولا الإقرار بالله و خشیته بالغیب لم یکن أحد إذا خلا بشهوته و إرادته یراقب أحداً فى ترک معصیة و انتهاک حرمة و ارتکاب کبیرة، إذا کان فعله ذلک مستوراً عن الخلق غیر مراقب لأحد، فکان یکون فى ذلک خلاف الخلق أجمعین، فلم یکن قوام الخلق و صلاحهم إلّا بالإقرار منهم بعلیم خبیر یعلم السّر و أخفى، آمر بالصلاح ناهٍ عن الفساد و لاتخفی علیه خافیة، لیکون فى ذلک انزجار لهم عمّا یخلون به من أنواع الفساد.
عیون أخبار الرضا 2/ 99 - 100.
صدوق گوید: ... أبو محمد، فضل بن شاذّان از امام رضا(ع) نقل کرد که فرمود: اگر کسی بگوید: چرا مردم مأمور شدهاند به این که به خداوند و فرستادگان و حجّتهای او و به آنچه از نزد خدای عزّوجلّ آمده است اقرار کنند؟ در جواب گفته شود: به دلایل فراوانی; یکی این که: کسی که به خدای عزّوجلّ ایمان نیاورد از نافرمانی او نپرهیزد و از ارتکاب گناهان بزرگ خودداری نورزد و در انجام فساد و ظلم ملاحظهکسی را نکند. و چون مردم این کارها را بکنند و هر انسانی آنچه را میخواهد و هوس میکند مرتکب شود و ملاحظه احدی را نکند و کسی را مراقب اعمال خود نداند جامعه به کلّی فاسد میشود و مردم به جان یکدیگر میافتند و به ناموس و اموال هم تجاوز میکنند و خونها و حرمتها را مباح میشمارند و یکدیگر را بناحق و بدون گناه میکشند. در نتیجه، دنیا خراب میشود و انسانها از بین میروند و حرث و نسل به تباهی کشاندهمیشود. دوم این که: خداوند عزّوجلّ حکیم است، و حکیم نیست و به حکمت وصف نشود مگر کسی که از فساد و تباهی منع کند و به صلاح و پا کی فرمان دهد و از ظلم جلوگیریکند و از زشتکاریها باز دارد جلوگیری از فساد و امر به صلاح و پاکی و نهی از زشتکاریها هم میسر و مؤثر واقع نشود مگر پس از اقرار به وجود خدای عزّوجلّ و شناخت کسی که امر و نهی میکند. اگر مردم بدون اقرار به خداوند عزّوجلّ و بدونشناخت او به حال خود رها شوند در آن صورت امر به صلاح و پاکی و نهی از فساد ثابت نشود; در این صورت آمر و ناهی در کار نباشد. سوم این که: ما ملاحظه میکنیم که انسانها گاه در نهان و بدور از چشم خلق مرتکبفساد میشوند: پس اگر اقرار به خدا نباشد و کسی در خفا از او نترسد هیچ کس، وقتی با خواستها و هوسهای خود خلوت کند، ملاحظه کسی را نمیکند و کسی را ناظر اعمال خودنمیداند تا ترک معصیت کند و هتک حرمت نکند و مرتکب گناهان کبیره نشود، چه، اعمال او از چشم مردم پنهان است و کسی را مراقب خود نمیداند. و این خود باعثتباهی همه مردم و جامعه میشود; بنابر این، قوام جامعه و صلاح مردم تحقق نیابد مگر با اقرار و اعتراف ایشان به موجودی که دانا و آگاه است و اسرار و نهانیها را میداند، بهصلاح و پاکی امر میکند و از فساد و تباهی باز میدارد و هیچ امر پنهانی بر او پوشیدهنیست; اقرار و اعتراف به وجود چنین خدایی باعث میشود که از ارتکاب فساد و گناه در خفا خودداری ورزند .
2
الصدوق قال: حدّثنا علىّ بن أحمد بن محمّد بن عمران الدقّاق رضى الله عنه قال: حدّثنا محمّد بن أبى عبدالله الکوفى، قال: حدّثنا محمّد بن إسماعیل البرمکى قال: حدّثنى الحسین بن الحسن قال: حدّثنى بکر بن زیاد، عن عبدالعزیز بن المهتدى قال: سألت الرضا علیه السلام عن التوحید، فقال: کلّ مَن قرأ (قل هو الله أحد) و آمن بها فقد عرف التوحید، قلت: کیف یقرأها؟ قال: کما یقرأها الناس، و زاد فیه: کذلک الله ربّى، کذلک الله ربّى، کذلک الله ربّى ثلاثاً
عیون أخبار الرضا 1/ 133- 134.
صدوق گوید: . . . عبدالعزیز بن مهتدی گوید: از حضرت رضا(ع) در باره توحید پرسیدم، فرمود: هر کس سوره (قل هو الله أحد) را بخواند و به آن ایمان آورد توحید را شناخته است. عرض کردم: چگونه آن را بخواند؟ فرمود: همانطور که مردم میخوانند و پس از خواندن آن سه مرتبه بگوید: کذلک الله ربی (چنین است پروردگار من) .
3
المفید قال: أخبرنى الشریف الصالح أبو محمّد الحسن بن حمزة العلوى الحسینى الطبرى قال: حدّثنا محمّد بن عبدالله بن جعفر الحِمْیَرى عن أبیه عن أحمد بن محمّد بن عیسی عن مروک بن عبید الکوفى عن محمّد بن زید الطبرى قال: سمعت الرضا علىّ بن موسی علیه السلام یتکلّم فى توحید الله سبحانه فقال: أوّل عبادة الله معرفته و أصل معرفة الله عزّوجلّ توحیده و نظام توحیده نفى التحدید عنه، لشهادة العقول أنّ کلّ محدود مخلوق و شهادة کلّ مخلوق أنّ له خالقاً لیس بمخلوق، الممتنع من الحدث هو القدیم فى الأزل فلیس الله عبد من نعت ذاته و لاإیّاه وحّد من اکتنهه و لاحقیقته أصاب من مثله ولا به صدق من نهاه و لاصمد صمده من أشار إلیه بشىء من الحواسّ و لاإیّاه عنى مَن شبّهه، و لا له عرف من بعّضه ولا إیّاه أراد من توهّمه کلّ معروف بنفسه مصنوع، وکلّ قائم فى سواه معلول، بصنع الله یستدلّ علیه وبالعقول تعتقد معرفته وبالفطرة تثبت حجّته. خلقه تعالی الخلق حجاباً بینه و بینهم، و مباینته إیّاهم مفارقته لهم، و ابتداؤه لهم دلیل علی أن لاابتداء له: لعجز کلّ مبتدأ منهم عن ابتداء مثله؛ فأسماؤه تعالی تعبیر، و أفعاله سبحانه تفهیم، قدجهل الله تعالی من حدّه، و قدتعدّاه من اشتمله و قدأخطأه من اکتنهه، و من قال: "کیف" هو؟ فقدشبّهه، و من قال فیه: "لِمَ"؟ فقدعلّله، و من قال: "متی"؟ فقدوقّته، و من قال: "فیم"؟ فقدضمّنه، و من قال: "إلى مَ"؟ فقدنهّاه، و من قال: "حتّی مَ"؟ فقدغَیّاه، و مَن غیّاه فقدجزّأه و من جزّأه فقدألحد فیه. لایتغیرّ الله تعالی بتغیر المخلوقات و لایتحدّد بتحدّد المحدود، واحد لابتأویل عدد، ظاهر لابتأویل المباشرة، متجلّ لاباستهلال رؤیة، باطن لابمزایلة، مباین لابمسافة، قریب لابمداناة، لطیف لابتجسّم، موجود لاعن عدم، فاعل لاباضطرار، مقدّر لابفکرة، مدبّر لابحرکة، مرید لابعزیمة، شاءٍ لابهمّة، مُدرِک لابحاسّة، سمیع لابآلة، بصیر لابأداة، لا تصحبه الأوقات، ولاتضمّنه الأماکن و لاتأخذه السّنات و لاتحدّه الصفات و لاتفیده الأدوات. سبق الأوقاتَ کونُه و العدم وجودُه، و الابتداء أزلُه، بخلقه الأشباه عُلم أن لاشبه له، و بمضادّته بین الأشیاء عُلم أن لاضدّ له، و بمقارنته بین الأمور عُرف أن لاقرین له، ضادّ النور بالظلمة و الصرّ بالحرور، مؤلّف بین متباعداتها، و مفرّق بین متدانیاتها، بتفریقها دلّ علی مفرّقها، و بتألیفها علی مؤلّفها، قال الله عزّوجلّ (و من کلّ شىء خَلَقْنا زَوجینِ لعّلکم تَذَکّرون) له معنى الربوبیة إذ لامربوب، و حقیقة الإلهیّة إذ لامألوه، و معنى العالم و لامعلوم، لیس منذ خلق استحقّ معنى الخالق، و لا من حیث أحدث استفاد معنى المُحدِث، لاتغیّبه "منذ"، و لاتدینه "قد"، و لاتحجبه "لعّل"، و لاتوقّته "متى" و لاتشمله "حین"، و لاتقارنه "مع"، کلّ ما فى الخلق من أثر غیر موجود فى خالقه، و کلّ ما أمکن فیه ممتنع من صانعه. لاتجرى علیه الحرکة و السکون، و کیف یجرى علیه ما هو أجراه، أو یعود فیه ما هو ابتدأه، إذاً لتفاوتت ذاته، و لامتنع من الأزل معناه، و لَمّا کان للبارى معنی غیر المبروء لو حُدّ له وراء لَحُدّ له أمام، و لو التمس له التمام لَلزمه النقصان، کیف یستحقّ الأزل مَن لایِمتنع من الحدث؟! و کیف ینشئ الأشیاء من لایمتنع من الإنشاء؟! لو تعلّقت به المعانى لَقامت فیه آیة المصنوع، و لتحوّل عن کونه دإلّا إلی کونه مدلولاً علیه لیس فى محال القول حجّه، و لا فى المسألة عنه جواب، لاإله إلّا الله العلىّ العظیم.
ذاریات / 49. أمالى مفید 253 - 258 .
مفید گوید: شریف صالح ابومحمد حسن بن حمزه علوی حسینی طبری(رض) به من چنین خبر رساند که محمد بن عبدالله بن جعفر حمیری، از پدرش، از احمد بن محمد بن عیسی، از مروک بن عبید کوفی، از محمد بن زید طبری برای ما حدیث کرد و گفت: از علی بن موسی الرضا(ع) شنیدم که در توحید خداوند سبحان میفرمود: آغاز بندگی خداوند شناخت او، و أصلِ شناخت او یگانه دانستن او، و نظام توحید او دور ساختن هر حدّ و مرزی از اوست، که همه خردها گواه آنند که هر محدودی آفریده شده است، و هر آفریدهای گواهی دهد که آفریدگارش آفریده شده نیست، و آن که حادث نباشد قدیم ازلی است، پس هر که ذات او را وصف کند پرستش خدا ننموده، و هر که قصد شناخت کنهِ ذاتِ او کند توحید او را نپذیرفته، و هر که برای او مثل و مانندی پندارد به حقیقت او نرسیده، و هر که جایی را از او خالی بیند او را تصدیق ننموده، و هر که با حسّی به او اشاره کند قصد او نکرده، و هر که او را به چیزی شبیه گرداند رویی به او ننموده، و هر که او را جزئی از چیزی یا چیزی را جزئی از او داند در برابرش به خاک بندگی ننشسته، و هر که او را گمانی پندارد اراده او نکرده است، هر شناخته شدهای ذاتا مصنوع است، و هر تکیه بر غیر کردهای معلول است، به آفریده خدا بر او استدلال شود، و معرفت به او با خردها فراهم آید، و با فطرت حجّت او تمام است. خلقت مخلوقات از سوی خداوند بزرگ، خود، حجابی است میان او و آنها، و مباینت او با آفریدگان نشانه جدایی و مفارقت میان ذات او و آنهاست. ابتدا داشتن مخلوقات خود دلیل آن است که خداوند را آغاز و ابتدایی نیست; چون هر موجودی که آفرینش او آغازی داشته باشد نمیتواند آغازگر همانند خود باشد. پس، نامهای خداوند متعال برای بیان (ذات او) است، و افعال و آثارش برای تفهیم و اثبات وجود او. کسی که برای خدای تعالی حدّ قایل شود بی گمان او را نشناخته است، و هر کس او را محاط داند از مرز معرفت او تجاوز کرده است، و هر کس بخواهد به کنه ذات او برسد راه خطا رفته است. هر کس بگوید: او چگونه است؟ او را تشبیه کرده است، هر کس درباره خداوند بگوید: چرا ؟ برایش علت فرض کرده است، هر کس بگوید: از کجا؟ او را در زمان قرار داده است، هر کس بگوید: در چیست؟ او را در چیزی گنجانده است. هر کس بگوید: تا کجاست؟ برای او نهایت قرار داده است. هر کس بگوید: تا کی؟ برایش غایت در نظر گرفته است و هر کس برایش غایتی شناسد او را محاط و محدود دانسته و هر کس محاط و محدودش بداند از مسیر درست شناخت او بیراهه رفته است. خداوند تعالی با دگرگونی مخلوقات دگرگون نگردد، و با حدّ پذیری محدود، حدّ و مرز نپذیرد، او یکی است اما نه به معنای عددی آن، آشکار است اما نه این که لمس شود، پیداست اما نه به این معنا که با چشم دیده شود، ناپیداست اما نه این که از مخلوق جدا باشد، دور است اما نه به مسافت، نزدیک است اما نه به معنای نزدیکی مکانی، لطیف است اما نه به معنای لطافت جسمانی، موجود است اما نه این که از عدم به وجود آمده باشد، فاعل است اما نه از روی جبر و بیاختیاری، تدبیر کننده است اما نه به یاری اندیشه، گردانندهاست اما نه با به حرکت در آوردن عضوی، اراده کننده است اما نه با عزم و آهنگ قبلی، خواهنده است اما نه با نیت قبلی، مدرِک است اما نه به کمک حسّی، شنواست اما نه با عضوی (گوش)، بیناست اما نه با ابزاری (چون چشم)، زمانها با او همراه نباشد، و مکانها او را در بر نگیرد، و چرت و خواب او را نرباید، صفات او را محدود نسازد، و ابزارها و ادوات به کار او نیاید. بود او بر زمانها پیشی دارد، و وجودش بر عدم، و ازلیّتش بر ابتدائیت. از این که موجودات همانند را آفریده است دانستهمیشود که خود او همانندی ندارد، و از این که اشیاء متضادّ را خلق کرده معلوم میشود که خود او ضدّی ندارد، و از این کهمیان امور مقارنت برقرار ساخته دانسته میشود که خود او را قرینی نیست، روشنی را ضدّ تاریکی ساخت و سردی را ضد گرمی، میان اشیای دور از هم پیوند و نزدیکی بر قرار ساخت، و اشیای بزرگ به هم را از یکدیگر جدا ساخت. با جدایی افکندن میان آنها نشان داد که آنها را جدا افکنندهای است، و با گرد هم آوردن آنها نشان داد که آنها را گرد آورندهای است.خدای عزّوجلّ میفرماید (از هر چیزی جفتی آفریدیم باشد که پند آموزید). معنای ربوبیّت در او بود آنگاه که هنوز مربوبی نبود، و حقیقت الوهیت (و معبودیت) در او بود آنگاه که هنوز عبادتی در کار نبود، و معنای عالمیت را دارا بود آنگاه که هنوز معلومی در میان نبود، چنین نیست که از وقتی آفرید سزاوار معنای آفریدگاری شده و یا از زمانی که موجودات را پدید آورد معنای پدیدآورندگی را دست آورد، نه واژه (منذ: که برای ابتدای زمان است) او را از فعلش غایب میکند (یعنی فعل و آفرینش خداوند متوقف بر زمانی خاص نیست که تا آن زمان فرا نرسد فعلش را انجام ندهد و منتظر فرا رسیدن آغاز آن زمان باشد) و نه واژه (قد: که برای تقریب زمان است) او را به فعلش نزدیک میسازد (چرا که خداوند برای انجام فعلی منتظر وقتی خاص نمیماند بلکه همه زمانها برای او یکسان است)، و نه واژه (لَعلّ: که برای امیدواری است) او را از خواستش حاجب و مانع میشود (یعنی برای انجام چیزی که مراد و خواست اوست امید به فرا رسیدن چیزی دیگر نمیبندد; بلکه ایجاد به فرمان اوست و هر چه اراده کند بیدرنگ تحقق مییابد) و نه واژه (متی: چه وقت؟) او را مشمول زمان میسازد (یعنی گفته نمیشود: کی دانست؟ کی توانست؟ و کی مالک شد؟) و واژه (حین: زمان) شامل او نمیگردد (یعنی ذات و صفت و فعل خداوند مشمول و محدود به هیچ زمانی نمیشود چرا که او خود فاعل و آفریننده زمان است) و واژه (مع: با ) که برای معیت و همراهی است با او قرین نشود (یعنی هیچ چیز با او و در مرتبه او نیست). هر ویژگی و اثری که در مخلوق باشد در خالقش وجود ندارد، و هر چیزی که در مخلوق امکان وجود دارد در آفریدگارش ممتنع است. حرکت و سکون در او راه نیابد. چگونه چیزی در او راه یابد که خود او را پدید آورده است، یا چگونه به او باز گردد چیزی که او خود آن را آغاز کرده است. در اینصورت ذات او دستخوش تغییر و تفاوت میشد، و معنای ازلیت خود را از دست میداد، و برای آفریدگار معنایی جز مخلوق بودن باقی نمیماند، اگر پسی برای او فرض شود بی گمان پیشی هم برایش فرض خواهد شد، و اگر کمال یابی برایش فرض گردد لازم آید نقصان او، چگونه سزاوار ازلیت باشد کسی که حدوث برای او ممتنع نیست؟ و چگونه اشیاء را ایجاد کند کسی که خود از ایجاد شدن امتناع ندارد؟ اگر معانی (و صفات مخلوق) به او تعلق گیرد بی گمان نشانه مصنوع و مخلوق بودن در او باشد، و در اینصورت به جای آن که چیزی دلیل وجود او باشد خود دلیل بر وجود دیگری خواهد شد. در سخن محال (و خلاف حق و واقعیت) حجّت و دلیلی وجود ندارد، و پرسش از چنین سخنی پاسخی ندارد; معبودی جز خداوند بلند مرتبه و بزرگ نیست.
4
الصدوق قال: حدّثنا محمّد بن علىّ ماجیلویه رضى الله عنه قال: حدّثنا علىّ بن إبراهیم بن هاشم عن المختار بن محمّد بن المختار الهمدانى عن الفتح بن یزید الجرجانى عن أبى الحسن علیه السلام قال: سمعته یقول فى الله عزّوجلّ: هو اللّطیف، الخبیر، السمیع، البصیر، الواحد، الأحد، الصمد، الّذى لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفواً أحد، منشئ الأشیاء، و مجسّم الأجسام، و مصوّر الصور، لو کان کما یقولون لم یُعَرف الخالق من المخلوق و لاالمنشىء من المنشأ، لکنّه المنشئ فرّق بین مَن جسّمه و صوّره و أنشأه، إذ کان لایشبهه شىء و لایشبه هو شیئاً، قلت: أجل جعلنى الله فداک، لکنّک قلت: الأحد الصمد و قلت: لایشبه شیئاً، و الله واحد و الإنسان واحد ألیس قد تشابهت الوحدانیة؟ قال: یا فتح، أحَلْتَ ثبّتک الله تعالی، إنّما التشبیه فى المعانى فأمّا فى الأسماء فهى واحدة و هى دلالة علی المسمّی، و ذلک أنّ الإنسان و إن قیل واحد فإنّما یُخبر أنّه جثّة واحدة، و لیس باثنین، فالإنسان نفسه لیست بواحدة، لأنّ أعضاءه مختلفة و ألوانه مختلفة کثیرة غیر واحدة، و هو أجزاء مجزّأة لیست بسواء، دمه غیر لحمه و لحمه غیر دمه، و عصبه غیر عروقه، و شعره غیر بشره، و سواده غیر بیاضه، و کذلک سایر جمیع الخلق، فالإنسان واحد فى الاسم لاواحد فى المعنى، و الله جلّ جلاله واحد لاواحدَ غیرُه، لااختلاف فیه و لاتفاوت و لازیادة و لانقصان، فأمّا الإنسان المخلوق المصنوع المؤلّف من أجزاء مختلفة و جواهر شتّى غیر أنّه بالاجتماع شىء واحد، قلت: جُعلت فداک، فرّجتَ عنّى فرّج الله عنک، فقولک: "اللّطیف الخبیر" فسّرْه لى کما فسّرتَ "الواحد"، فإنّى أعلم أنّ لطفه علی خلاف لطف خلقه للفصل، غیر أنّى اُحبّ أن تشرح لى ذلک. فقال: یا فتح، إنّما قلنا: اللطیف للخلق اللطیف، و لعلمه بالشىء اللطیف و غیر اللطیف، و فى الخلق اللطیف من الحیوان الصغار من البعوض و الجرجس و ما هو أصغر منها ما لاتکاد تستبینه العیون، بل لایکاد یستبان لصغره الذّکَر من الأنثى و الحدث المولود من القدیم، فلمّا رأینا صِغَر ذلک فى لطفه و اهتداءه للسفاد و الهرب من الموت و الجمع لما یصلحه ممّا فى لجج البحار و ما فى لحاء الأشجار و المفاوز و القفاز و فهم بعضها عن بعض منطقها و ما تفهم به أولادها عنها و نقلها الغذاء إلیها، ثمّ تألیف ألوانها حُمرةً مع صُفرة و بیاضها مع خضرة و ما لاتکاد عیوننا تستبینه بتمام خلقها و لاتراه عیوننا و لاتلمسه أیدینا علمنا أنّ خالق هذا الخلق لطیفٌ لَطُف فى خلق ما سمّینا بلاعلاج و لاأداة و لاآلة، إنّ کلّ صانع شىء فمن شىء صنعه، و الله الخالق، اللّطیف، الجلیل، خلق و صنع لا من شىء.
عیون أخبار الرضا 1/ 127 - 129.
صدوق گوید: محمد بن علی بن ماجیلویه(رض) به حدیث برای ما گفت: علی بن ابراهیم بن هاشم، از مختار بن محمد بن مختار همدانی، از فتح بن یزید جرجانی از ابوالحسن(ع) نقل نمود که شنیدم: حضرتش درباره خداوند عزّوجلّ میفرمود: او لطیف، آگاه، شنوا، بینا، یگانه، یکتا، بینیاز، آن که نه زاییده و نه زاده شده، بیهیچ همتا و مانندی، به وجود آورنده همه چیز، حیات و جسم بخشنده به همه جسمها و صورتگر صورتهاست، و اگر آنگونه که میگویند بود، آفریدگار از آفریده، و به وجود آورنده از به وجود آمده بازشناخته نمیشد که او به وجود آورنده بوده، آنچه را بدان جسم، صورت و حیات بخشیده از خود متفاوت بیافریده و نه چیزی به او شبیه و نه او شبیه چیزی است، گفتم: درست، خدای مرا فدای تو قرار دهاد، اما شما فرمودید: او یکتای بینیاز و به چیزی شبیه نباشد در حالی که خدا یکی و انسان نیز یکی است، آیا در یگانگی شباهتی به یکدیگر ندارند؟ فرمود: ای فتح! حرف محالی میزنی، خدایت پایدار دارد، تشبیه تنها در معانی است اما در مورد اسمها همه یکی است و نشانگر مسمّی است، یعنی اگر گفته شود انسان"یکی" است بدان معنی است که پیکری واحد داشته و دو تا نیست، بنابر این نفس انسان یگانه نیست زیرا عضوهای گوناگون و رنگهای متفاوت بسیاری دارد، انسان عبارت است از مجموعه اجزایی که با هم فرق میکنند، خون او چیزی جز گوشت و گوشت او متفاوت از خون وی است، عصب او جز رگها و مویش جز چهره و سیاهیاش متفاوت از سپیدیاش است، چنانکه دیگر آفریدگان نیز اینگونهاند. بنابر این انسان در لفظ یکی و در معنی (حقیقت) یگانه نیست، در حالی که خداوند جلّ جلاله یگانه بوده، جز او یکتایی نباشد. نه اختلافی بدو راه یافته و نه تفاوت، فزونی یا کاستی، دیگر آن که انسان آفریده، ساخته شده و فراهم آمده از اجزای مختلف و جوهرهای گوناگون استکه به سبب (اعتبار) اجتماع (گرد هم آمدن) یک چیز شناخته میشود، گفتم: فدایت شوم، خاطرم را آسوده ساختی خدا خاطرت را آسوده گرداند، برایم اللطیف الخبیر را روشن کن چنان که الواحد را روشن نمودی، من برآنم لطف او متفاوت از لطف آفریدگانش است اما دوست دارم آن را برایم شرح دهی. فرمود: ای فتح! گوییم لطیف است چون آفرینشی لطیف داشته، به هر لطیف و غیر لطیفی آگاه است، در میان آفریدههای لطیف از حیوانات کوچک میتوان پشه و کوچکتر از آن را نام برد که تقریبا با چشم دیده نمیشود، بلکه از فرط کوچکی نر و ماده، یا تازه متولد شده و کهن عمر آن دانسته نشود. بنابر این چون کوچکی این موجودات با همه لطافتشان را میبینیم، و اینکه چگونه از پی روزی برآمده، راه گریز از مرگ را شناخته و هر آنچه کار او را به سامان برد، جمع میآورد، چه در اعماق دریاها و چه در پوست درختان و میان صحراها باشد، از سویی سخن یکدیگر بازشناخته، به فرزندان خود دانسته خویش آموخته و سیر از غذایشان میکند، برخوردار از رنگهایی گوناگون، از قرمر و زرد و سفید و سبزند و آن اندازه کوچکند که تقریبا چشم آنها را نمی بیند، دست از لمس و حسّ آنها ناتوان است، از اینها همه در مییابیم آفریدگار این آفرینش لطیف، لطیف است و او را در آفریدن این چیزها بدون ابزار و وسیله لطفی است، و هر سازندهای، ساخته خود را از از چیزی ساخته، اما خداوندِ لطیف و جلیل آفرینش و صنع خویش از هیچ به هستی آورده است.
5
الصدوق قال: حدّثنا أبوعبدالله الحسین بن محمّد الأشنانى الرازى العَدل ببَلْخ، قال: حدّثنا علىّ بن مهرویه القزوینى عن داود بن سلیمان الفرّاء عن علىّ بن موسی الرضا علیه السلام عن أبیه عن آبائه عن علىّ علیهم السلام قال: قال رسول الله صلّی الله علیه و آله: التوحید نصف الدین، و استنزلوا الرزق بالصدقة
توحید صدوق 68 .
صدوق گوید: ابوعبدالله حسین بن محمد اشنانی رازی عادل در بلخ برای ما چنین حدیث کرد و گفت: علی بن مهرویه قزوینی به نقل از داود بن سلیمان فرّاء، از علی بن موسیالرضا از پدرش، از پدرانش از علی(ع) گوید که آن حضرت فرمود: پیامبر خدا(ص) فرمود: توحید نیمی از دین است و با صدقه روزی را فرود آورید.
6
الصدوق قال: حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الولید رضى الله عنه قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الصفّار عن أحمد بن محمّد بن عیسی عن علىّ بن سیف بن عُمَیرة عن محمّد بن عبید قال: دخلت علی الرضا علیه السلام فقال لى: قُل للعباسى: یکفّ عن الکلام فى التوحید و غیره و یکلّم الناس بما یعرفون و یکفّ عمّا ینکرون، و إذا سألوک عن التوحید فقل: کما قال الله عزّوجلّ (قل هو الله أحد الله الصمد لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً أحد) و إذا سألوک عن الکیفیّة، فقل کما قال الله عزّوجلّ: (لیس کمثله شىء) و إذا سألوک عن السمع، فقل کما قال الله عزّوجلّ: (هو السمیع العلیم) فکلّم الناس بما یعرفون.
اخلاص / 1 - 4 . شوری / 11. بقره / 137. توحید صدوق 95.
صدوق گوید: محمد بن حسن بن احمد بن ولید(رض) برای ما چنین به حدیث گفت: محمد بن حسن صفّار، از احمد بن محمد بن عیسی، از علی بن سیف بن عمیره، از محمدبن عبید نقل حدیث کرد که گفت: به حضور امام رضا(ع) رسیدم، حضرتش به من فرمود: به عباسی بگو از سخن گفتن درباره توحید و جز آن دست بردارد و با مردم از آنچه می فهمند سخن گفته، از آنچه نمیفهمند و انکار می کنند خاموشی گزیند، و چون از تو در توحید پرسند بگو: خداوند عزّوجلّ فرمود (بگو خداوند یکتاست، بینیاز است، نه زاییده و نه زاده شده، و همتایی ندارد) و چون از کیفیّتِ او از تو پرسند، بگو: (هیچ چیز چون او نیست) و چون از تو درباره شنیدنِ او سؤال کنند، آن را که خدا فرموده بازگو: (او شنوای داناست) و با مردم از آنچه میفهمند سخن بگو .
7
الکلینى عن أحمد بن إدریس عن محمّد بن عبدالجبّار عن صفوان بن یحیی، قال: سألنى أبوقرّة المحدّث أن اُدخله علی أبى الحسن الرضا علیه السلام فاستأذنته، فأذن لى، فدخل فسأله عن الحلال و الحرام ثمّ قال له: أَفَتقرّ أنّ الله محمول؟ فقال أبوالحسن علیه السلام: کلّ محمول مفعول به مضاف إلی غیره محتاج، و المحمول اسم نقص فى اللفظ، و الحامل فاعل و هو فى اللفظ مدحة، و کذلک قول القائل: فوق و تحت و أعلا و أسفل و قدقال الله (و للّه الأسماءُ الحُسنی فادعوه بها)، و لم یقل فى کتبه: إنّه المحمول بل قال: إنّه الحامل فى البرّ و البحر و الممسک السماوات و الأرض أن تزولا، و المحمول ما سوی الله و لم یسمع أحد آمن بالله و عظمته قطّ قال فى دعائه: یا محمول! قال: ابوقرة: فإنّه قال (و یَحملُ عرشَ ربّکَ فوقَهُم یومئذٍ ثمانیة) و قال (الّذین یحملونَ العَرش)! فقال أبوالحسن علیه السلام: العرش لیس هو الله، و العرش اسم عِلم و قدرة و عرش فیه کلّ شىء، ثمّ أضاف الحمل إلی غیره: خلقٍ مِن خلقه، لأنّه استعبد خلقه بحمل عرشه و هم حملة علمه، و خلقاً یسبّحون حول عرشه و هم یعملون بعلمه، و ملائکة یکتبون أعمال عباده، و استعبد أهل الأرض بالطواف حول بیته و الله علی العرش استوی کما قال و العرش و مَن یحمله و مَن حول العرش و الله الحامل لهم الحافظ لهم، الممسک القائم علی کلّ نفس و فوق کلّ شىء و علی کلّ شىء و لایقال: محمول و لاأسفل قولاً مفرداً لایوصل بشىء فیفسد اللّفظ و المعنى. قال أبوقرّة: فتکذّب بالروایة الّتى جاءت أنّ الله إذا غضب إنّما یُعرف غضبه أنّ الملائکة الّذى یحملون العرش یجدون ثقله علی کواهلهم، فیخرّون سجّداً فإذا ذهب الغضب خفّ و رجعوا إلی مواقفهم. فقال أبوالحسن علیه السلام: أخبِرْنى عن الله تبارک و تعالی منذ لعن ابلیس إلی یومک هذا هو غضبان علیه، فمتی رضی؟ و هو فى صفتک لم یَزَل غضبان علیه و علی أولیائه و علی أتباعه،، کیف تجترئ أن تصف ربّک بالتغییر من حال إلی حال و أنّه یجرى علیه ما یجرى علی المخلوقین؟! سبحانه و تعالی لم یَزُل مع الزائلین و لم یتغیّر مع المتغیّرین و لمیتبدّل مع المتبدّلین و مَن دونه فى یده و تدبیره، و کلّهم إلیه محتاج وهو غنى عمّن سواه.
أعراف / 180. حاقه / 17. غافر / 7. أصول کافى 1/ 130- 132.
کلینی از احمد بن ادریس، از محمد بن عبدالجبار، از صفوان بن یحیی نقل کند که گفت: ابوقرّه محدّث از من خواست او را نزد ابوالحسن الرضا(ع) ببرم. از حضرتش اجازه خواستم و ایشان اجازه فرمود، پس به حضور ایشان رسید و از حلال و حرام پرسشهایی کرد آنگاه به حضرتش گفت: آیا میپذیری که خدا محمول (مسند الیه) است؟ ابوالحسن(ع) فرمود: هر محمولی، اثر پذیر، مضاف به غیر و محتاج است، از سویی محمول از نظر واژگانی نیز دارای کاستی است، در حالی که حامل، فاعل است و از نظر لفظ، ستایش و مدح را می رساند، چنانکه لفظ بالا، پایین و زیر و رو نیز چنین است، خداوند فرماید (همه نامهای نیک از آن خداست، پس او را بدان [نامها] بخوانید) و در هیچ یک از کتابهای آسمانی نفرمود: او محمول است، بلکه فرمود: او حمل کننده در خشکی و دریا و نگاه دارنده آسمانها و زمین از جا به جایی (خروج از مدار خود) است، و جز خدا محمول خوانده شود. و از کسی که ایمان به خدا و بزرگی او داشته هرگز شنیده نشده که در دعای خود گفته باشد: یا محمول! ابوقرّه گفت: خداوند فرموده (و آن روز عرش پروردگارت را هشت فرشته بر بالای سر خود حمل کنند) و فرمود (آنان که عرش را حمل میکنند). سپس ابوالحسن (ع) فرمود: عرش، خدا نیست، عرش نام، علم و قدرت است، و بنایی است که همه چیز در آن هست، آنگاه فعل حمل را به غیر خود که مخلوقی از مخلوقاتش باشد نسبت داد، زیرا آفریدگانی از خود را برای بر سرگرفتن عرش به بندگی گرفته که همان حاملان علم اویند، و آفریدگانی را [برگزیده] تا گرداگرد عرش و بهرهمند از علم او، تسبیح او گویند، و فرشتگانی را که اعمال بندگانش را مینویسند، و اهل زمین را برای چرخیدن گرداگرد خانه خود به بندگی گرفت، و آن گونه که فرمود بر عرش قرار یافت. بنابر این خداوند عرش، حاملان آن و آنان که پیرامون آنند را حامل و نگهدار است، که او نگاهدارنده و قائم بر هر جان، و برتر و والاتر از همه چیز است، و (هیچگاه) گفته نشود: او محمول است، و نه سخنی پایین تر از آن که مبنایی نداشته و تباهی لفظ و معنی را در پی دارد. ابوقرّه گفت: پس این روایت را تکذیب میکنید که میگوید: چون خدا به خشم آید، خشم او را فرشتگان حامل عرش از سنگینی عرش به دوش خود حس میکنند آنگاه به سجده میافتند، و چون خشم از میان رفته و شعله آن فروکش کرد، عرش سبک شده و آنان به جای خویش بازگردند. ابوالحسن(ع) فرمود: به من بگو آیا خداوند از آن روز که ابلیس را لعن نمود تا امروز بر او خشمگین مانده است؟ چه زمانی از او راضی شد؟ این صفت توست که پیوسته بر او، و اولیاء و پیروانش خشمگینی، چگونه این چنین گستاخانه سخن میگویی؟ که پروردگارت را به دگرگونی از حالی به حالی وصف میکنی و آنچه به مخلوقات قابل نسبت است به او بر میبندی؟! او منزه و برتر است، نه چون دیگر تغییر یابندگان، دگرگونی پذیرد و نه تغییر و تبدیل، چون آنچه در دست قدرت و تدبیر اوست فروتر از اوست، همه به او نیازمند و او بینیاز از همه است.
منبع : پایگاه بنیاد پژوهشهای آستان قدس رضوی
نسخه چاپی

